FTP   E-Mail   بازگشت

 

 

   
فهرست

تئوري هاي صدق(قسمت اول)

سيده زهرا موسوي - عضو هيأت علمي

چكيده

سؤال نامناسبي كه درباره صدق مطرح مي گردد، اين است كه «صدق چيست». لذا بهتر است كه با پرسش «صدق يك گزاره (عبارت، جمله، باور) چيست» كار آسانتر شود. هدف اين مقاله اين است كه پيرامون سؤال فوق به تبيين تعدادي تئوريهاي صدق و به عبارتي دقيق تر، خانواده نظريات مربوط به صدق بپردازد: تئوريهاي پيوستگي مشتمل بر نسبتهاي پيوستگي بين يك مجموعه از باورهاست. تئوريهاي مطابقت رويكردي به صدق گزاره ها دارد نه از آن جهت كه با گزاره هاي ديگر چه نسبتي دارد، بلكه از اين باب كه نسبت آن گزاره با جهان خارج چگونه است، يعني مطابقت آن با اعيان خارجي و واقع. در تئوريهاي عملگرايي صدق يك باور از مطابقت آن با واقع برگرفته مي شود، اما تأكيد مي كند كه بقاي باورها، توسط آزمون تجربه حاصل مي شود يعني مطابقت آن با باورهاي ديگر. از نظر تارسكي، صدق بر حسب يك نسبت معنايي از صدق پذيري تعريف مي شود. در تئوري صدق بيان زائد، «صادق» امري است زائد. زيرا گفتن اينكه « Pصادق است» معادل است با گفتن P.

كليد واژه ها

صدق، تئوريهاي صدق، صدق عيني، تئوري پيوستگي، تئوري مطابقت، تئوري عملگرايي، تئوري صدق تارسكي، تئوري حشو و زائد (كاهشگرا)

مسأله اي رايج و معمول در فلسفه وجود دارد كه در فهم يك مفهوم هيچ پيشرفتي صورت نمي گيرد، مگر اينكه تحقيق يك محقق با سؤالات صحيح آغاز شود. سؤال نامناسبي كه درباره صدق مطرح مي گردد اين است كه «صدق چيست» (Kirkham, 1998, P.475)

سؤالات مختلفي را مي توان در نظر گرفت از جمله اينكه «كلپ چيست؟»؛ «عقلانيت چيست؟» نخستين سؤال به آساني قابل پاسخ دادن است. بدين مضمون كه كلپ نوعي جلبك دريايي است. اما پاسخ به سؤال دوم كمي مشكل به نظر مي رسد و مطالعات بيشتري را مي طلبد، يعني بررسي و كاوش پيرامون يك مفهوم پيچيده. در آغاز تحقيق، ضروري بنظر مي رسد كه دريابيم آنچه اين مفهوم بر آن دلالت مي كند حداقل چطور و چه موقع مورد استفاده قرار مي گيرد. لذا بهتر است در پاسخ به سؤال دوم به شيوه اي عمل نمود كه اطلاع رساني آن بيشتر باشد، در اين امر با سؤال جديد به صورت «انتخاب يا تصميم عقلاني از جانب يك فرد چيست؟» محقق مي شود. لذا پاسخ به اين سؤال نخستين گام را جهت درك مفهوم عقلانيت به نحو كلي فراهم مي كند.

سؤالهاي پيرامون صدق نيز به همان دلايل فوق مي تواند ما را با همان شيوه غير مستقيم و به بهترين وجه به مطلب اصلي نزديك كند. سؤالي مثل «صدق چيست؟» همانند يك صخره صاف و عمودي است كه هيچ كس نمي تواند بفهمد چگونه از آن بالا برود. با اين حساب سؤال مذكور در نظر دارد كه بداند صدق در نهايت چه معناي جامع و شايد مرموزي را دربردارد. اما روشن است كه حتي اگر صدق به اين معنا وجود داشته باشد، ضرورتاً با اهداف كوچكتري آغاز مي شود. لذا وظيفه اين است كه با پرسشي چون «صدق يك گزاره (عبارت، جمله، باور) چيست؟» كار را آسانتر كنيم. (Grayling, 1997, P.122) هدف اين مقاله اين است كه پيرامون سؤال فوق در باب تئوريهاي اصلي آن به تحقيق و جستجو بپردازد. در اين زمينه، تعدادي تئوريهاي صدق و به عبارتي دقيقتر، خانواده نظريات مربوط به صدق وجود دارد كه به توضيح و تبيين آن پرداخته خواهد شد.

تئوريهاي پيوستگي، مشتمل بر نسبت هاي پيوستگي بين يك مجموعه از باورها است. تئوريهاي پيوستگي - به عنوان مثال توسط برادلي در 1914 و نيز توسط برخي از مخالفان پوزيتيويست ايده آليسم نظير نيوراث در 1932 مطرح گرديد. و اخيراً نيز رشر در 1973 و داور در 1974 از اين رويكرد دفاع كردند.

تئوريهاي مطابقت رويكردي به صدق گزاره ها دارد نه از آن جهت كه با گزاره هاي ديگر چه ارتباطي دارد، بلكه از اين باب كه ارتباط آن گزاره با جهان خارج چگونه است، يعني مطابقت آن با اعيان خارجي و واقع. تئوريهاي از اين دست توسط راسل در 1918، ويت كنشتاين در 1922، در طي مدتي كه از «اتميسم منطقي» دفاع مي كردند، ارائه شد. آستين از صورت و بيان خاصي از تئوري مطابقت در سال 1950 به دفاع پرداخت.

تئوري عملگرايي كه در آثار پيرس (مثلاً در سال 1877) و ديويي در آثار سال 1901 و جيمز در آثار سال 1909 توسعه يافت، با دو تئوري پيوستگي و مطابقت شباهتهايي دارد. در اين تئوري جايز است كه صدق يك باور از مطابقت آن با واقع برگرفته شود، اما تأكيد مي كند كه بقاي باورها، توسط آزمون تجربه حاصل مي شود، يعني مطابقت آنها با باورهاي ديگر. دامت در سال 1959 بيان ديگري در باب صدق ارائه مي دهد كه به نوبه خود شباهت بيشتري به نظريه عملگرايي دارد. ارسطو در اين باره صدق گفته است: چيزي كه هست اگر بگوييم نيست يا چيزي كه نيست اگر بگوييم هست، كاذب است و گفتن چيزي كه هست بگوييم هست و چيزي كه نيست بگوييم نيست، صادق است.

تارسكي، به منظور ارائه تئوري معنايي صدق در 1931 و 1944 كوشيد كه معناي صادق را با توجه به گفته ارسطو روشن كند. از نظر تارسكي صدق بر حسب يك نسبت معنايي از صدق پذيري تعريف مي شود؛ مثل ارتباط بين جملات باز بدون سور نظير x>y و اشياء غير زباني نظير اعداد 5 و 6. پس از آن تئوري صدق ديگري توسط كريپكي در سال 1975 ارائه شد كه با تئوري صدق تارسكي متفاوت است. اين تئوري با شيوه پيچيده تر و خردمندانه تري تعريف مي كند كه چگونه مي توان به نحو ذاتي از عهده پارادكسهاي معنايي بر آمد. نظريه پوپر در باب صدق و نيز تئوري وي در زمينه واقع نمايي يا نزديكي به واقع مبتني بر تئوري تارسكي است كه پوپر آن را به منظور فراهم كردن بياني ارزشمندتر از تئوريهاي سنتي مطابقت در نظر مي گيرد.

تئوري صدق بيان زائد در سال 1927 توسط رمسي پيشنهاد شد. در اين تئوري «صادق» امري زائد است، زيرا گفتن اينكه «pصادق است» معادل است با گفتن p. بديهي است كه اين بيان شباهتهايي با گفته ارسطو دارد و در نتيجه در برخي موارد با تئوري صدق تارسكي مشابه است. چندين مدل ديگر از تئوري رمسي وجود دارد، نظير تئوري زباني – كرداري از استراوسون در سال 1949؛ تئوري ساده صدق از پرايور در 1971، كه اين تئوري توسط مكي در سال 1973، و ويليامز در سال 1976 توسعه يافت و تئوري Prosentential كه توسط گروور و كمپ و بلنپ در 1975 ارائه گرديد (Haack, 1979, P.88)

شكل مربوط به تئوريهاي صدق در صفحه بعد ترسيم شده است:

 

صدق عيني

مفهوم صدق در فلسفه داراي اهميت اساسي است. نوع بسيار رايج و اصولي از صدق، صدق عيني ناميده مي شود (Carr, 1988, P.76) كه در آن اصطلاح واقع مورد مناقشه قرار گرفته است. واژه fact، امر بالفعل خارجي است، مثل وقوع اين صفحه در اين مجله. پس معناي آن واقعيت است كه يك امر تجربي است. لذا حقيقت واقعي، نحوه و طريقه بودن اشياء را نشان مي دهد و به بودن شيء التفاتي ندارد. حقيقت، يعني ذهن انسان اين نحوه بودن را در خارج همانطور ادارك كند كه وجود دارد. «البته مفهوم صدق را مي توان چنان توسعه داد كه علاوه بر «امور واقع» كه در اينجا مد نظر ماست، شامل صدقهاي رياضي نيز بشود. در آن صورت مفهوم صدق در باب برخي از امور مثل امور رياضي، امور منطقي و تحليل زباني (مثل همه مجردها، بي همسر هستند) تفاوت پيدا خواهد كرد. به عبارت ديگر صدقهاي عيني با اموري از حقايق غير رياضي، غير منطقي و غير تحليل زباني مرتبط خواهند بود» (ibid,P.77)

براي فهم بهتر مطلب، لازم است تفاوت مذكور را با تفاوت رايج ميان صدقهاي تحليلي و تأليفي مطابقت داد و به تقسيم بندي قضاياي تحليلي و تأليفي پرداخت: با در نظر داشتن صدق عيني، حقايق منطقي كه در آن ضرورت نهفته است و حقايق رياضي و تحليل زباني خارج مي شوند، زيرا صدق عيني مربوط به عالم واقع و حوزه تجربه است و در قالب قضاياي تأليفي تعريف مي شود؛ در حاليكه قضاياي تحليلي شامل منطق، رياضي و زبانشناسي (تحليل زباني) است. «گزاره هاي تحليلي به ما نمي گويند كه جهان چگونه است و يا چيزي درباره نحوه هستي اشيايي كه در جهان وجود دارند به ما نمي فهمانند، اما از طرف ديگر گزاره هاي تأليفي دقيقاً همين كار را انجام مي دهند. اكنون مي توان اظهار كرد كه تنها صدقهاي رياضي، منطقي و تحليل زباني، صدقهاي تحليلي هستند و در نتيجه، صدقهاي عيني، تأليفي و بالعكس، صدقهاي تأليفي، صدقهاي عيني مي باشند» (ibid)

به عبارت ديگر، صدق عيني در حوزه امكان قرار دارد نه ضرورت. قلمرو امكان، حيطه حقايق را نشان مي دهد. لذا سه حوزه منطق، رياضي و تحليل زباني مربوط به عالم ذهن است و احكام تحليلي و توتولوژي را مي طلبد و بالطبع معرفت جديدي را فراهم نمي كند و به سخني دقيقتر، در قلمرو ضرورت قرار مي گيرد؛ در حاليكه حقيقت اختصاص به حوزه امكان دارد. البته اين توصييف هنوز ناكافي است، زيرا بر طبق آن ، صدقهاي عيني تنها امور ممكن را در بر مي گيرند و اين بر خلاف يك سنت نيرومند فلسفي است. تمايز بين ضرورت و امكان ميان حقايق ضروري و حقايق ممكن- يا بين گزاره هاي ضرورتاً صادق و گزاره هاي محتمل الصدق، پيشينه اي طولاني در فلسفه دارد. لايب نيتز بر حسب تصورش از جهانهاي ممكن اين چنين گفته است: جهانهاي ممكن، جهانهايي هستند غير از اين جهان واقعي كه خداوند مي توانسته به جاي اين جهان خلق كند. ضرورت آن چيزي است كه در تمام جهانهاي ممكن صادق باشد و نه فقط در برخي از جهانها، و امكان به اموري مربوط مي شود كه در برخي از جهانها صادق باشند و نه در همه جهانهاي ممكن. بنابراين، صدق ضروري در همه جهانهاي ممكن صادق است و يك صدق ممكن تنها در اين جهان و شايد در برخي از جهانهاي ديگر. با همه اين تعابير، خطاست كه در وهله اول صدق عيني تنها در ارتباط با امر ممكن تصور شود. وقتي صدقهاي عيني با نحوه تحقق اشياء موجود و شقوق بديل نحوه هستي آنها مربوط است، اين نكته را بايد به عنوان امكاني براي نوعي از صدقهاي ضروري در طبقه اي از صدقهاي عيني انگاشت. آنچه را كه بايد مستثني نمود، صدقهاي منطقاً ضروري (بديهي) رياضي، منطقي و تحليل زباني است. يكسان دانستن صدقهاي عيني با صدقهاي تأليفي دقيقاً همين نتيجه را در بر دارد.( Carr, 1988.P.77-78) اكنون مي توان صدق عيني را طوري تعريف كرد كه شامل امور ذهن نيز بشود. كارل و لوييس صدق عيني را به تمامي ابژه ها اشياء سرايت مي دهند كه در اين صورت وارد قلمرو ذهن نيز مي شود. با اين وجود اشكالاتي به آنها وارد شده است.

در پرتو اين مباحث، روشن مي شود كه ما بايد مسائل مربوط به صدق عيني و چگونگي شناخت آن را از هم جدا كنيم. پاسخهاي متفاوت به اين پرسش كه «چگونه مي توان صدق چيزي را دانست»، چگونه خواهد بود؟ پاسخ به اين سؤال مستلزم دريافتن و دانستن شرايط صدق عيني است.

تعاريف در برابر ملاكهاي صدق

افرادي نظير راسل (1908)، رشر (1973) و مكي (1973) بين تعاريف صدق و ملاكهاي صدق تفاوت قائل شده اند. مطلوب اين است كه تقريباً اگر تعريفي درباره معناي صادق ارائه مي شود، توسط يك آزمون، معياري نيز ارائه شود تا بدان وسيله بتوان گفت يك جمله صادق است يا كاذب. به طور مثال كسي از سويي ممكن است معناي واژه «تب دار» را همان داشتن درجه حرارت بالاتر از معمول در بدن بداند و از طرف ديگر روشهايي را بكار گيرد به منظور اينكه آيا آن شخص تب دارد يا خير.

اين تفاوت به بررسي دقيقتري نياز دارد. ممكن است شك افراد به خاطر عدم توافق در باب اينكه تئوريهاي صدق، توصيفي (تعريفي) هستند يا ضابطه مند بر انگيخته شود: به طور مثال در حاليكه تارسكي هيچ تمايلي در فراهم آوردن «ملاك صدق» نشان نمي دهد، پوپر آن را به عنوان وجه امتياز يك تئوري معنايي محسوب مي كند كه بيشتر تعريفي است تا ضابطه اي. مكي تئوري تارسكي را البته با خرده گيري به گونه اي بيان مي كند كه گويي مي خواهد ملاك و ضابطه اي را ارائه دهد. و شك افراد از طريق كاربردهاي كاملاً نامناسب از اين نفاوت بدين وسيله تثبيت مي گردد. به طور مثال، راسل به عملگرايان نسبت مي دهد كه تعريف و ملاك صدق را با هم خلط كرده اند، در حاليكه عملگرايان معتقدند كه معناي يك واژه دقيقاً(فقط) با ارائه دادن ملاكي جهت كاربرد آن به طور جمع بدست مي آيد.

بنابراين، به آساني نمي توان تصميم گرفت كه از بكار بردن تفاوت مذكور بايد اجتناب نمود، و اين به خاطر اهميتي است كه در سؤالهايي نظير «آيا تئوريهاي پيوستگي و مطابقت به عنوان رقيب هم محسوب مي شوند تا مجبور شويم يكي را انتخاب كنيم يا اينكه هر يك مكمل ديگري است؟ وجود دارد. در حاليكه تئوري مطابقت تعريف صدق را ارائه مي دهد و تئوري پيوستگي ملاك صدق را، اين سؤال حتي موضوع مورد بحث طرفداران تئوري پيوستگي نيز هست. در نتيجه برادلي با تأكيد بر اينكه «صدق براي اينكه صدق باشد، بايد درباره چيزي صادق باشد. و اين چيز همان صدق نيست»، ظاهراً به ما بياني از معناي صدق را ارائه مي دهد كه لازم است به چيزي نظير مطابقت توسل جست. در حاليكه پيوستگي بر عكس آن، يك نشانه يا آزمون صدق است. بلنشارد بر خلاف وي تأكيد مي كند كه صدق مبتني بر پيوستگي است و )پيوستگي) علاوه بر ملاك صدق، يك تعريف نيز هست. ظاهراً اين تأكيد مبتني بر اين عقيده راسخ است كه بايد ارتباط نزديكي بين يك ملاك قابل اعتماد و آنچه كه يك ملاك براي آن است وجود داشته باشد. پيوستگي نمي تواند آزمون صدق باشد، بلكه به لحاظ معنايي با صدق مطابقت دارد، زيرا هيچ توضيحي وجود ندارد كه چرا باورهاي پيوسته (منسجم) بايد باورهايي باشند كه مطابق با واقعند. اگر پيوستگي قرار است كه يك آزمون قابل اعتماد براي صدق باشد آن بايد چنين باشد، زيرا پيوستگي تشكيل دهنده معناي صدق است.

رشر پيشنهاد مي كند كه به منظور طفره رفتن از اين استدلال، با متمايز كردن بين ملاكهاي خطاپذير و خطا ناپذير و نيز با بحث كردن فقط در مورد ملاكهاي خطا ناپذير، در اينجا نيازمند به برقرار كردن ارتباط با تعريفي كه بلنشارد آن را اجتناب ناپذير مي داند، هستيم. اين تفاوت، برخي مسائلي را كه قبلاً ذكر شده اند، توضيح مي دهد. رشر C را بعنوان يك ملاك خطا ناپذير درباره x محسوب مي كند اگر:

ضرورتا (Cاگر و تنها اگر از x بدست آيد)

اما همانگونه كه رشر مشاهده مي كند، به اين معنا، هر تعريفي از صدق نيز يك ملاك خطا ناپذير از آن ارائه مي دهد. به طور مثال اگر صدق مشتمل بر مطابقت با واقع باشد. پس «ضرورتاً اگر P، آنگاه با واقع مطابقت مي كند. P صادق است، پس مطابقت با واقع يك ملاك خطا ناپذير است. (در نظريه اي كه در آن تارسكي ملاك صدق ارائه مي دهد، از اين مفهوم درباره ملاك صدق اقتباس شده است).

بنابراين : اگر كسي تعريفي ارائه مي دهد، بدين وسيله او يك ملاك خطاناپذير دارد. عكس مستوي اين جمله داراي وضوح كمتري است. به طور مثال، يك ملاك خطا ناپذير براي بخش پذير بودن يك عدد به 3، اين است كه مجموع رقمهاي آن بر 3 بخش پذير باشد. اما بخش پذير بودن مجموع ارقام بر 3، به اين معنا نيست كه عددي بر 3 قابل تقسيم است. بلكه بر عكس: اگر كسي يك ملاك خطاناپذير داشته باشد، پس يا آن (ملاك خطاناپذير) يك تعريف است و يا نتيجه منطقي يك تعريف است.

بنابراين يك مثال خطا پذير، خطا پذير است اگر: ضرورتاً چنين نباشد كه (C ات ا xبدست آيد) لذا يا«C ات ا x بدست آيد» البته نه بالضروره صادق است؛و يا ممكن است كه به نحو ثابتي صادق نباشد كه «C ات ا x بدست آيد» . بنابراين يك ملاك معتبر درباره x، از تعريفي ازx متفاوت است.و احتياجي نيست كه منطقاً مرتبط با معناي x باشد.

حال اگر هر تعريفي، يك ملاك خطاناپذير ارائه دهد، چرا بايد كسي به دنبال يك ملاك خطاپذير باشد؟ تصور مي كنم پاسخ خيلي روشن باشد منتها با اندكي اشكال: اگر كسي بخواهد بداند كه آيا «x وجود دارد؟»، و يك شاخص (نشانه) قابل اعتمادي به نحو مطلوبي درباره وجودx داشته باشد، اين كار خيلي آسانتر است تا اينكه به دنبال كشف اين باشد كه خود x وجود دارد. يك تعريف، شاخصي را ارائه مي دهد كه كاملاً قابل اعتماد است، اما دقيقاً به همان شكلي اين است كه دريابيم كه خود وجود دارد؛ يك ملاك خطا پذير شاخصي را ارائه مي دهد كه كمتر قابل اعتماد است، اما حداقل از كشف وجود شيء آسانتر است. به طور مثال، كسي ممكن است كه تصور كند وجود لكه هاي خاص، ملاكي خطاپذير براي بيماري سرخجه است اما نه يك آزمون خطاناپذير؛ زيرا به نحو منطقي ضروري نيست كه: كسي داراي لكه هاي خاصي است اگر تنها اگر سرخجه داشته باشد. بلكه خيلي آسانتر قابل كشف است كه بگوييم وجود يك باكتري خاص، يك ملاك خطاناپذير است. (Haack, 1979, P.88-90)

تا اينجا حمايت رشر از نظريه پيوستگي برادلي، به عنوان يك ملاك خطاپذير درباره صدق و نه به عنوان يك تعريف در باب صدق، بر خلاف استدلال بلنشارد براي يك ارتباط اجتناب ناپذير بين تعريف و ملاك صدق موفق است. بنابراين مناسب است كه روي مدل ضعيفتري از نظريه بلنشارد حتي براي ملاك خطاپذير كار شود. بهتر است بگوييم كه «اگرC يك ملاك خطا پذير است (حتي در موردي كه وجود آن، به نحو ثابت و لا يتغيري مرتبط با وجود x نباشد)، پس بايد يك نوع ارتباط و نه لزوماً ارتباط منطقي و بلكه شايد يك ارتباط علي، به طور مثال بين x و Cوجود داشته باشد. دوباره مثال لكه هاي خاص را به عنوان يك ملاك معتبر براي سرخجه در نظر بگيريد، يك ارتباط علي بين لكه ها و بيماري كه اين لكه ها نشانه آن هستند، وجود دارد. و در حقيقت، اين مرتبط است با يك ويژگي از بيان برادلي كه رشر از آن غفلت كرده است. بهتر است تصور كنيم كه برادلي در اينجا معتقد بود كه ارتباطي بين پيوسته بودن باورهاي يك فرد و مطابقت آنها با واقع وجود دارد (يعني بين ملاك خطاپذير و تعريف) زيرا او معتقد است كه واقعيت پيوسته است. (Ibid, P.91)

مفهوم صدق در فلسفه منطق از همان اهميتي برخوردار است كه در معرفت شناسي. برخي تئوريهاي صدق كه يك مؤلفه مهم معرفتي دارند، مرتبط با دسترس پذيري صدق مي باشند و به دنبال ملاك صدق بودن، اغلب تجلي و نمود اين ارتباط است. قابل توجه است كه تمامي تئوريهايي كه در سمت چپ شكل(1) هستند، با وجود تئوريهاي پيوستگي و عملگرايي، بعد معرفتي جدي تري دارند تا آنهاييكه در سمت راست جدول هستند. البته تئوريهاي بيان زائد در سمت راست شكل، در واقع (به لحاظ معنايي) بعد معرفتي در آنها نيست (آنگونه كه مكي آن را مطرح مي كند) (Ibid)

وقتي گفته مي شود كه گزاره اي صادق است، موجه ترين جواب اين است كه بيان كند كه اشياء در متن و واقعيت چگونه هستند، يعني آن گزاره در اين صورت چه شرايطي را بايد تأمين كند» يكي از اين جوابهاي عالمانه كه در شرح مسأله صدق و حل حوزه هاي گوناگون و مبهم آن است، نظريه سنتي مطابقت در باب صدق است. در ميان رقيبان اين نظريه، در نظريه پيوستگي و عملگرايي وجود دارد كه هر يك مدافعان بسياري دارند. اين نظريات در جاي خود توضيح داده خواهد شد و نقاط قوت و ضعف آنها در ارتباط با يكديگر مورد توجه و تأكيد قرار خواهد گرفت.

تئوريهاي مطابقت

اين تئوري طرفداران زيادي در سنت تجربه گراي بريتانيا از لاك در قــرن هفــدهم تا راســل و مـــور در قــرن بيستم يافت. يك روايت بسيار مفصــل از آن در رساله منطقــي فلسفــي ويت كنشتاين در سال 1921، و روايتي تازه تر توسط جي. ال . آستين در سال 1950 مطرح شده است. بر اساس رساله ويت كنشتاين، گزاره هاي معمولي به وسيله ادات منطقي، از ميان گزاره هاي اوليه و مقدماتي ساخته مي شود. هر گزاره مقدماتي از نمادهاي بسيط اسمها ساخته مي شود كه به روش خاصي تركيب شده و با اين نوع تركيب، چگونگي اشياء در جهان را بيان مي كند. مصداقهاي اين نامها در خود جهان هستند ويت كنشتاين آن را اشياء مي نامد. اجزاي نظريه مطابقت ويت كنشتاين اول عبارت است از: گزاره هاي مقدماتي، نامها، اشياء و تركيب (يا ساختار). اين نظريه، صدق را چنين تفسير مي كند: اگر «حالت امور» با اجزاي تركيب كننده و ساختار يك گزاره مقدماتي مطابق باشد، آن گزاره صادق است. گزاره هاي مقدماتي با به تصوير كشيدن واقعيت سعي مي كنند بيان كنند كه اشياء چگونه هستند. (Carr, 1988, P.79)مطابقت يا عدم مطابقت معناي يك تصوير با واقع، صدق يا كذب آن را تشكيل مي دهد. (Cf.wittgenestein[5].2.202-2,222)

ملاك حقيقت مطابقت است به معناي نظريه تصويري. تعريف از مطابقت كاملاً با نظريه ويت كنشتاين اول سازگار است. يعني فكر تصوير عالم خارج است. قضيه اتمي عالم خارج را نشان مي دهد. لذا ابژه، ساختار، گرامر، قضيه و اسم در خارج ما بازاء دارد. «يك گزاره اگر صادق باشد، نشان مي دهد كه اشياء در چه حالتي قرار دارند و يك گزاره مي گويد كه اشياء در چنين حالتي قرار دارند.» ((Cf. wittgenestein, 402.1 به عبارت ديگر، اينكه قضاياي اتمي تصوير عالم خارج هستند، حيطه حقيقت را نشان مي دهد و با عالم تجربه سر و كار دارد.

آستين حرف ويت كنشتاين اول را رد مي كند، اما مثل او ملاك مطابقت را براي دستيابي به حقيقت قبول دارد. آستين نظريه تصوير و آينه واري را نمي پذيرد، زيرا نيازي نيست كه قضايا، تصوير عالم خارج باشند. وي معتقد است كه افعال گفتار (رفتار زباني) در فهم عالم خارج مؤثر است، اما به اين معنا نيست كه كلام و گفتار و رفتارهاي گويشي تصوير عالم خارج هستند. تفكر من با عالم خارج منطبق است، اما بايد در مفهوم مطابقت بحث نمود:

ويت كنشتاين به Correspond with (مطابق بودن با) اشاره مي كند، اما در مقابل او، آستين به Correspond to (مشابه (معادل) بودن با) اشاره مي نمايد. اصطلاح ويت كنشتاين به انطباق كامل دو چيز بر روي هم دلالت دارد مثل دو دايره كه روي هم قرار مي گيرند. اما اصطلاح آستين به معناي تناظر بكار مي رود.

Correspond with: A=B={1,2,3}

Correspond to : A {x,y,z}; B:{ستاره، خورشيد، ماه}

اگر A متناظر (Correspond to) با B باشد يعني بين اجزاء آنها تناظر يك به يك برقرار است مثل اعضاي نيروي هوايي و نيروي زميني كه از نظر تعداد و تداركات و امكانات و تعداد فرمانده و قوانين و... مثل هم هستند، اما يكي نيستند.

ويت كنشتاين اول مطابقت كامل را قبول دارد اما ويت كنشتاين دوم آن را رد مي كند و نظريه استعمال را مي پذيرد. ويت كنشتاين اول زبان و عالم را دو روايت از يك چيز مي داند و لذا ساختار هر دو يكي است.

جان آستين، مطابقت كامل را رد مي كند اما تناظر را مي پذيرد، يعني ابژه خارج با زبان ما تفاوت دارد. آستين نظريه دومي را در اين رابطه بيان مي كند و بين جملات اشاره اي و جملات توصيفي فرق مي گذارد. جمله اي توصيفي است كه با طبقه بندي اشياء سر و كار داشته باشد، مثل آسمان آبي است. اما جملات اشاره اي با اشيايي سر و كار دارد كه منشأاي غير از طبقه بندي و نوع بندي دارند. در جملات توصيفي، مطابقت در گرو طبقه بندي و مقولات است، اما جملات اشاره اي به مقولات كاري ندارد، مثل من به كتابخانه رفتم. و اسمهايي را بكار مي بريم كه براي توصيف چيزي نمي آيد، مثل توصيف اين كه من كيستم و كتابخانه چيست، بلكه «اشاره» مي كند؛ اشاره به انجام فعلي يا گزارشي، اما نه به نحو توصيفي .

آستين تقسيم بندي ديگري در جملات دارد:

جمله : جملات نوعي ، جملات نشانه اي - معرف

جملات نوعي به جملاتي اشاره مي كند كه در همه موارد يكسان بكار مي رود، چون يك نوع درست مي كند. اما جملات نشانه اي يا معرف جملاتي هستند كه در موارد خاص بكار مي رود و يا شخص خاصي آن را استعمال مي كند، مثل كلمه meaning (معنا) كه هر فيلسوفي آن را در اصطلاح خاصي استفاده مي نمايد. ضرب المثلها از نوع جملات نوعي هستند.

موضع آستين كه قائل به تناظر است اين است كه رفتار گويشي ما ساختار عالم خارج را دقيقاً بيان نمي كند، يعني مي خواهد گويش را از قضيه بودن بيرون بياورد و در نتيجه تصوير خارج نخواهد بود، بلكه يك فعل انساني است و عنصر انساني در آن دخالت دارد و لذا ما بازاء خارجي با آن تطابق كامل ندارد.

از آنجايي كــه راجــع بــه گويش خود، موضـــع فكــري نــداريم، تطابــق به نحـــو كامــل حاصــل نيست. وقتــي بــه دنبال حقيقت جملــه مي رويــم كــه جملــه بصورت عبارت در آيد يعني ديدگاه و نظري راجع به آن داشته باشيم. در اين صورت جمله، محتواي عبارت خواهد بود. و در آنصورت محتوا دو نوع type و Tokenپيدا مي كند.

ملاك مطابقت آستين با ويت كنشتاين اول در صدق عيني يكسان است كه همان عالم تجربه است. لذا نظريه راسل را در مورد قضاياي اتمي رد نمي كند. راسل مي گويد كه ما از خارج مستقيماً قضاياي اتمي را مي گيريم. ويت كنشتاين اول موافق با نظريه تصويري بودن قضاياي اتمي از امر خارج است كه راسل آن را مطرح نمي كند. لذا نظر آستين بيشتر به راسل نزديك است كه قضيه با خارج مطابقت ندارد. تناظر در نظريه آستين از ارتباط قضاياي توصيفي و اشاره اي با عالم خارج سرچشمه مي گيرد.

حال آيا صدق و كذب به جمله ارتباط دارد يا به عبارت؟ در پاسخ بايد گفت كه صدق و كذب مربوط به گزاره است كه تفاوت جزيي با عبارت دارد و در حقيقت همان محتوا است.

ما دو عالم داريم :

1- عالم واقعها يا حالات امور كه همان عالم خارج است.

2- عالم گزاره ها كه عالم قضاياست.

مطابقت بين اين دو عالم صورت مي پذيرد چه در ساختار باشد مطابق نظر ويت كنشتاين و چه در گزارش باشد. قضايا براي ويت كنشتاين، عالم ذهن است، يعني تعقل عالم خارج، يك قضيـه است. آستيــن و ويـت كنشتاين هـر دو به اين مسأله قائلنـد. (Heath,1996, PP.53-4)

هم راسل و هم ويت كنشتاين، در طول دوره اتميسم منطقي خود، تعاريفي را براي صدق به عنوان مطابقت يك گزاره با واقع ارائه دادند.

گزاره ها طبق نظر ويت كنشتاين،مركبهاي زباني هستند.گزاره هاي ملكولي مثل(fa Ú Gb) به نحو تابع صدقي، از گزاره هاي اتمي نظير Fa تشكيل شده اند. جهان از بسائط يا اتمهاي منطقي در تركيبها يا ترتيبهاي متعدد كه اعيان خارجي هستند، تشكيل شده و در يك زبان كاملاً واضح و با ترتيب لغات به شكل درست، گزاره اتمي، ترتيب بسائط را در جهان انعكاس مي دهد. «تئوري مطابقت» عبارت است از اين تناظر ساختاري. شروط صدق گزاره هاي ملكولي مي تواند چنين باشد:P ~ فقط در موردي صادق است كه P صادق نباشد وpÚ q در صورتي صادق است كه ياP صادق باشد يا q

بيان (مدل) ويت كنشتاين از اتميسم منطقي، بسيار ساده است. راسل آن را با يك تئوري معرفت شناسي توسعه مي دهد كه بر طبق آن، بسائط منطقي كه ويت كنشتاين درباره خصوصيات آنها موضع لاادري دارد داده هاي حسي هستند و راسل آنها را به عنوان اعيان آگاهي مستقيم (بلاواسطه) قلمداد مي كند و اينطور فرض مي شود كه معناداري يك گزاره از مؤلفه هاي اسامي اعيان آگاهي آن گزاره استنتاج مي شود. اين افزودنيهاي معرفتي، به طور اساسي بر حوزه بيان صدق تأثير نمي گذارد؛ اما برخي تفاوتهاي ديگر بين گفته هاي راسل و ويت كنشتاين بيشتر مطرح است. نظريه راسل ويژگي تشخيص مشكلات را در نسبت با همه گزاره هاي ملكولي به ويژه در گزاره هاي مربوط به باور و گزاره هاي مسور، به عنوان توابع صدق گزاره هاي اتمي دارد. ويژگي ديگر نظريه راسل بنظر مي رسد كه مشكلات غير اساسي را ايجاد مي كند. به طور مثال او امور عدمي را مثل امور وجودي معتبر و مجاز مي داند. بنا بر اين، صدقP عبارت است از مطابقت با واقع كه «چنين نيست كهP » ؛ در حاليكهP مطابق با واقع نيست. راسل همچنين پيشنهاد مي دهد كه دو رابطه مطابقت وجود دارد كه يكي از آنها گزاره هاي صادق را با واقع مرتبط مي كند و ديگري گزاره هاي كاذب را با واقع مرتبط مي كند. اين پيشنهاد در واقع در نسبت با پذيرش امور عدمي، دو چندان به طور مضاعف بدون دليل و توجيه است. (Haack, 1979, P.91-92)

انتقادهاي بسياري بر اين تئوري وارد شده، از جمله اينكه مشكل اين تئوري مطابقت اين است كه ايده اساسي آن - مطابقت - به اندازه كافي واضح و روشن نيست. حتي در بهترين و مطلوب ترين موارد، تناظر هم ريختي بين ساختار يك گزاره و ساختار واقع مستلزم مشكلاتي است به عنوان مثال:

گزاره: گربه در سمت چپ آدم قرار دارد.

رويداد متناظر:

حتي اينجا آنگونه كه راسل اذعان مي كند، واقع چنين نمايان مي شود كه دو مؤلفه دارد، اما يك گزاره حداقل سه مؤلفه دارد؛ و البته مشكلات در موارد ديگر سخت تر نيز مي شوند. مثلاً «الف، قرمز است»، «الف با ب ازدواج كرده است»، يا اينكه «گربه در سمت راست آدم قرار دارد» (در شكل قبل). تفسير مطابقت به صورت يك تناظر ساختاري، با هر دو تئوري درباره «ساختار نهايي جهان»، و «كمال مطلوب يك زبان كاملاً ساده و روشن» تئوريهاي ويژه اتميسم منطقي ارتباط نزديكي دارد. بنابراين سؤالي كه بوجود مي آيد اين است كه آيا تئوري مطابقت مي تواند از اتميسم منطقي جدا شود؛ و اگر چنين باشد، در باب رابطه مطابقت، چه بياني را مي توان ارائه داد؟

در سال 1950 آستين بيان جديدي از تئوري مطابقت ارائه مي دهد كه به برخي از سؤالها پاسخ داده مي شود. بيان آستين نه بر متافيزيك اتمي مبتني است و نه بر زبان مطلوب. رابطه مطابقت نه بر حسب تناظر ساختاري بين گزاره و واقع، بلكه بر حسب روابط قراردادي بين لغات و جهان بيان شده است. مطابقت از طريق دو نوع همبستگي قابل توضيح است:

- قراردادهاي توصيفي كه واژگان (لغات) را با انواع موقعيتها همبسته مي كند(پيوند مي دهد).

- قراردادهاي اشاره اي كه واژگان را با موقعيتهاي خاص پيوند مي دهد (مرتبط مي كند).

منظور اين است كه در جمله هايي نظير «من دارم عجله مي كنم» كهs را در زمانt بيان مي كند، قراردادهاي توصيفي، واژگان را با موقعيتهايي كه فرد در آن در حال عجله است، مرتبط مي كند (همبسته مي كند) و قراردادهاي اشاره اي واژگان را با حالتs در زمانt مرتبط (همبسته) مي نمايد؛ و نيز اين جمله صادق است اگر همبستگي موقعيت خاص با واژگان در قراردادهاي اشاره اي، از نوع همبستگي با واژگان در قراردادهاي توصيفي باشد. آستين بر خصلت قراردادي همبسته ها تأكيد مي كند. هر لغتي مي تواند با هر موقعيتي همبسته باشد. همبستگي به هيچ وجه وابسته به تناظر بين لغات و جهان نيست.

فرمي را كه اين نوع بيان از مطابقت كه اساساً به هر دو نوع همبستگي توسط جسته بوجود مي آورد، اين است كه اين بيان مستقيماً فقط در عباراتي كاربرد دارد كه از جملات شاخص تشكيل شده باشد، زيرا قراردادهاي اشاره اي در مورد جملاتي نظير «جرليوس سزار طاس بود» يا «همه قاطرها عقيم هستند» كه در عباراتي كاربرد دارند كه به موقعيتهاي مختلف بر مي گردند، هيچ نقشي را ايفا نمي كنند. تفسيرهاي آستين در اين زمينه هيچ يك قابل اطمينان نيستند.

اما از سوي ديگر، بيان آستين در مورد راسل درباره واقع پيشرفتي را حاصل مي كند. وضوح اين مطلب اندكي سخت بنظر مي رسد، اما آنقدر مهم است كه مطرح كردن حتي برخي از مبهمات نيز ارزش داشته باشد. راسل تا جايي پيش مي رود كه گويي صدق P عبارت است از مطابقت آن با واقع كه P. اما اشكالي كه پيش مي آيد اين است كه ارتباط بينP و «واقع كه P» آنقدر نزديك است كهP در مطابقت با آن واقع نمي تواند با شكست مواجه شود. طفره رفتن او از ارائه ملاكهاي تشخص اعيان ممكن است دال بر اين باشد كه او اين نارضايتي را احساس مي كند. بيان آستين، صدق عبارتP را نه در مطابقتش با «واقع كه P»، بلكه در مطابقتش با اعيان خارجي آنگونه كهP بيان مي كند، مي داند، يا آن گونه كه آستين آن را مطرح مي كند: در قراردادهاي اشاره اي،P را با يك موقعيتي همبسته مي كند كه در قراردادهاي توصيفي نيز همبستگي آن -P- از همان نوع است. (آستين از اين تفاوت اطلاع دارد) (Haack, 1979,P92-94)

منابع و مآخذ

Carr, Brian: “Truth”, An Encyclopedia of philosophy, G.ed.G.H.R. Parkinson, Routledge, 1988.

Grayling, A.C.: “An introduction to philosophical logic”, 3rd ed, Blackwell, 1994.

Heath, peter: “Austin”, the Cambridge dictionary of philosophy, ed.Robert Audi Cambridge university press, 1996.

Haack, susan: “philosophy of logics”, 2nd ed., Cambridge university press, 1979.

Howrich, paul: “Truth” , 2nd ed, clarendon press, Oxford, 1998.

Howrich, paul: “Meaning”, 1st ed., clarendon press, Oxford, 1998.

Kirkham, Richard: “Truth”, Routledge Encyclopedia of philosophy, vol.9, 1998.

Mumford, Stephen: “Dispositions”, 1st ed. Clarendon, press Oxford, 1998.

Soames, Scott: “understanding truth”, Oxford, Oxford university press, 1999.

Vandijk, Teun A.: “Text and context”, Longman, university of Amsterdam, 5th ed., 1989.

 نشريه واحد خواهران دانشگاه امام صادق عليه السلام

دوماهنامه علمي، پژوهشي خبري / سال هفتم / شماره 23 / دي و بهمن 1382

khahran@isu.ac.ir

 

آخرين تغييرات: 11 آذر ‌ماه 1388

ايران_تهران_دانشگاه امام صادق عليه السلام- ص پ 159-14655 - کدپستي: 1465943681 - تلفن 88094001 - دورنگار 88093484 - پست الكترونيکي: isu @ isu.ac.ir  - نشاني الكترونيكي: http://www.isu.ac.ir

Copyright © 2004 Web Master of ISU