پرسشهاي جاودانه
آشنايي هر انساني با من خودش و درك آن، همواره با طرح پرسشهايي پيرامون آن
همراه بوده است. همه ما بارها از خودمان پرسيده ايم كه من كيستم؟ آيا اين جهان
از پي هدف و غايتي است؟ جايگاه من - انسان - كجاي اين هستي پهناور و بي انتها
است؟ زندگي من در تعقيب كدام هدف است؟ من به اختيار خود مي روم يا مجبورم؟ و...
سؤالاتي از اين دست كه چگونگي پاسخ به آنها، حقيقت زندگي و حيات ما را معنا مي
بخشد، به رفتارهاي ما شكل و سامان خاص مي دهد، ما را ملزم به باورها و اعتقادات
خاص و نفي باورهايي ديگر مي نمايد و در واقع مسير زندگي ما را تا فرجام آن،
قوام مي بخشد.
واضح است كه وقتي از خود مي پرسيم «من كيستم؟» مرادمان اشاره به هويتهاي فردي و
اعتباري كه عموماً در شناسنامه ها و كارتهاي شناسايي ثبت مي شوند، نيست؛ بلكه
يكي پرسش از آن جوهره اي است كه حقيقت ما را تشكيل داده و واحد نوعي اي به نام
انسان پديد آورده است، و ديگري پرسش از نسبت فرد خودم با آن حقيقت كلي است.
سؤال از «هدفمندي هستي» نيز به موقعيت فيزيكي و جغرافيايي اجزاء كره خاكي و يا
جايگاه زمين در ميان ساير كرات بر نمي گردد. بلكه پرسش از چرايي و چيستي فلسفه
آفرينش جهان هستي است. براي ما مهم است كه بدانيم عالم از پي تحقق كدام هدف
چنين نظامي يافته و كدام ضرورت را تعقيب مي كند؟ به راستي مي توان همه آنچه كه
از خود و جهان مي بينيم و مي يابيم به حساب تصادف و اتفاق گذاشت؟ و...
سؤال از «هدف زندگي» هم ناظر به دو پرسش است: پرسش از غايت انسان و پرسش از
غايت خودم. معنا داري زندگي و پويايي و نشاط حيات فرد در گرو پاسخي است كه به
اين پرسش مي دهد. زيرا، حتي با وجود پذيرش هدفداري براي مجموعه جهان هستي و
انسان (در كل)، هنوز اين پرسش باقي است كه «آيا زندگي من هم - به عنوان فردي
كوچك از اين مجموعه پهناور - هدفي خاص و شخصي را دنبال مي كند؟» و يا اينكه فرد
انساني فاقد جايگاه اختصاصي است و لذا در اين جمع هضم مي شود و گم مي گردد؟!
بر اين اساس، مي توان اين سؤالات را به دو گروه تقسيم كرد: يكي پرسش از حقيقت
كلي هر مطلوب و ديگري نسبت شخص من با آن. ناگفته پيدا است كه پاسخ پرسش دوم
متناسب با پاسخي است كه پرسش اول مي يابد و دامنه نوسانات دومي در محدوده اولي
است.
همراهي اين پرسشها با آدمي، اما، به آغاز پيدايش او بر مي گردد. انسان از وقتي
كه خود را شناخته با اين سؤالات رو در رو بود و تاريخ، خود بهترين گواه اين
مطلب است. گر چه به نظر مي رسد، كاوشهاي فراوان او هم در طول اين زمان طولاني
راه به جائي نبرده و ين سؤالات همچنان بي پاسخ مانده اند. چون اگر جواب مي
گرفتند - مثل ساير پرسشهايي كه جواب يافته اند - از بين مي رفتند. حال آن كه مي
بينيم هنوز هم با قوت تمام پيش روي ما ايستاده اند و ما ناگزير در طلب پاسخ به
اين سو و آن سو مي رويم، ار اصحاب علم و معرفت مي پرسيم و ... گويي گر چه حقيقت
زندگي و حقيقت درست زندگي كردن را در پاسخ صحيح به اين پرسشها مي دانيم ولي
كمتر به آن دست مي يابيم. چون در هيچ مقطعي از زندگي، خود و ديگران را فارغ و
بي نياز از آنها احساس نمي كنيم.
همين پيچيدگي و آشفتگي وجودي ناشي از آن سبب شده برخي - مثل علم گرايان - گمان
برند طرح چنين سؤالاتي اساساً خطا است. زيرا اينكه در طول تاريخ بي جواب مانده
اند، حاكي از آن است كه به طور كلي «بي جواب »اند و لذا نبايد سراغ آنها رفت.
در واقع زمان اين پرسشها سپري شده، چرا كه پرداختن به امور بي جواب ما را از
علم و صنعت هم باز مي دارد! و ما در عصر تكنولوژي بسر مي بريم.
2- يافتن جايگاه منطقي اين سؤالات در ساختمان معارف بشري را با پاسخ دادن به
اشكال بالا آغاز مي كنيم. در اينكه اين پرسشها همواره طرح بوده اند، شكي نيست
ولي براي دليل آن پاسخ ديگري - غير از بي جواب بودن - هم مي توان داشت: «اين
سؤالات جاودان اند». گرچه صرف بيان «جاودان بودن» چيزي نيست جز تغيير اسم و نه
پاسخ، ليكن با توجه به سطور بعدي مراد ما از جاودانه بودن روشن خواهد شد، به
گونه اي كه پاسخي در خور باشد.
توجه به نوع پرسشهاي آدمي، اين نكته را آشكار مي كند كه عموم پرسشها در دو دسته
عمده جاي مي گيرند:
1- سؤالهاي موقت، يعني سؤالهايي كه پيش روي ما طرح مي شوند ولي پس از يافتن
پاسخ از بين مي روند. به تعبيري پاسخ آنها، مرگ آنها است. همه سؤالهاي علمي -
تجربي از اين قبيل اند. لذا چنين سؤالهايي موقت و كهنه شونده اند. به عنوان
مثال، درست است كه پرسش از كروي يا مسطح بودن زمين، مدتها انديشه بشر را به خود
مشغول كرده و حتي دانشمندي چون گاليله را تا پاي ميز محاكمه و دادگاه و... هم
كشانده ولي از زماني كه پاسخ دقيق و قطعي خود را گرفت، اين پرسش هم از ميان رفت
و اينك مدتها است كه ديگر ذهن بشر درگير آن نيست. و يا پرسشهايي از قبيل علت
بيماريهاي شناخته شده اي چون آبله، سل و... كه امروزه حضوري در جامعه علمي
ندرند.
2- سؤالهاي جاودان كه پاسخ يافتن آنها نه تنها مرگشان را در پي ندارد، بلكه به
رشد و بالندگي آنها هم مي انجامد. زيرا پاسخ فرد رشد و ارتقاء شخصيت او را به
همراه مي آورد و شكوفايي شخصيت پرسشگر، طرح مجدد اين سؤالها را در پي دارد.
روشن است كه طرح هاي مكرر سؤال هر چند در ظاهر همان سؤالها باشند – از يك منظر
نيستند، بلكه به جهت نو شدن شخصيت فرد پرسشگر و عوض شدن نگاه او به خودش و هستي
اين سؤالات معناي ديگري مي يابند و لذا پاسخهاي ديگري هم طلب مي كنند.
سر جاودان بودن آنها هم در همين امر است: اينكه به رشد شخصيت «من» مي انجامند و
«من» چون بالا مي آيم، بر افقي برتر از قبل و متفاوت با آن مي ايستم. اين افق
برتر، مرتبه اي از وجود من را بر «من» آشكار و هويدا مي كند كه قبلاً ناشناخته
بود و اينك اين نگاه نو و تازه به خويش، طرح دوباره اين پرسشها را به همراه مي
آورد، ولي در واقع، پاسخي ديگر طلب مي كنند تا مرا به افقي بالاتر ببرند. پس
همانها نيستند. اگر همانها بودند، آن پاسخ قبلي هم كفايت مي كرد - هم چنانكه در
مرتبه اي كرده بود - ولي نياز به پاسخي جديد حاكي از آن است كه پرسش هم طراوتي
نو حاصل كرده و اين يعني كه اين پرسش، دقيقاً همان سؤال قبلي نيست. درست به
همين دليل است كه اين سؤالات هرگز پاسخ نهايي نمي يابند و لذا گفته مي شود كه
«بي جواب »اند. از آنجا كه پرسشهاي جاودان ريشه در شخصيت آدمي دارند، لذا
ساختمان شخصيتي هر كس متناسب با نوع پاسخگويي به اين پرسشها شكل مي گيرد. همين
كافي است تا ميزان اهميت اين سؤالات پيدا شوند. از اين رو، نه تنها پذيرفتني
نيست كه عصر اين پرسشها سر آمده باشد بلكه اگر تكنولوژي براي خدمت به انسان
است، بايد شخصيت او و پايگاههاي شكل گيري شخصيت او را دريافت تا بهره وري او از
تكنولوژي هم بهتر گردد.
3- پرسشهاي جاودان كه چند نمونه از آنها را در ابتداي نوشتار مرور كرديم، به
دليل ساختار خاصشان از اوصاف خاصي هم برخوردارند. سؤالاتي كه اگر بخواهيم به
تفصيل آنها را برشماريم، بيش از اين و اگر بخواهيم به اجمال ببريم، قابل ارجاع
به سؤال اول خواهند بود.
اولين - و شايد مهمترين - ويژگي سؤالات جاودان اين است كه ريشه در شخصيت انسان
- به عنوان فرد سؤال كننده - دارند. يعني ويژگيهاي شخصيتي افراد - كه در
رفتارها، خلق و خوها و عقايد آنها جلوه مي كند - بر اساس نوع پاسخهاي آنها به
همين سؤالات است كه شكل مي گيرد و همين امر سبب شده كه اين پرسشها را «سؤالات
اساسي» هم بنامند. به ديگر سخن، هر چه توجه و دقت فرد نسبت به خودش افزايش
يابد، دغدغه هاي او براي يافتن پاسخهاي مناسب هم فزوني مي گيرد.
توجه به يك نكته ضروري است و آن اينكه «مهم بودن فرد براي خودش» نبايد با
خودخواهي ها و خودپسندي هاي او اشتباه شود. مراد از «خود» در اينجا همان چيزي
است كه از آن به «حقيقت انسان» تعبير مي كنند و مكاتب مختلف براي بيان چيستي
اين حقيقت شكل گرفته اند و نه اموري كه ريشه در غرايز ما دارد.
جاودانه بودن، خودش يكي ديگر از ويژگيهاي اين پرسشها است. چرا كه اين سؤالها
زنده اند به زنده بودن شخصيت انسان و به موازات كمال شخصيت انساني، آنها هم
كمال مي يابند. لذا پا به پاي هر فردي زندگي مي كنند و تا آخرين لحظه عمر با او
همراهند.
خصوصيت ديگر، همزادي و همراهي آنها با بشر است و همه اينها در واقع توضيحي است
از دليل جاودان بودن و در عين حال بي جواب نهايي بودن اين پرسشها. مولوي عمده
اين سؤالات را در بيتي مشهور چنين آورده است:
زكجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مي روم؟ آخر ننمايي وطنم؟!
ديگر خصلت سؤالهاي جاودانه اين است كه به يك معنا قبل از ديانت و قبل از مليت،
زبان و... هستند. يعني اگر كسي دين هم نداشته باشد، باز هم اين سؤالها برايش
مطرح است. به عبارت ديگر، اين سؤالها به دليل خصلت انساني انسان براي او طرح
است و نه تعلق به زبان، فرهنگ و يا دين خاص. زيرا انسان قبل از آن كه بخواهد
مؤمن يا كافر - به چيزي ـ باشد، بايد انسان باشد. يعني موجودي كه به اين وجه
تمايز خود از ساير حيوانات ـ و موجودات - توجه پيدا كرده و خود را در معرض اين
پرسشها مي يابد. و گرنه آنها كه به هر دليل ميلي و نيازي به يافتن پاسخ در خود
احساس نمي كنند، در واقع بدان جهت است كه مرتبه انساني خود را تنزل داده اند.
(كه خود اين هم يكي از اختصاصات آدمي است).
ويژگي ديگر به چگونگي پاسخ يابي آنها تعلق دارد. در بخش نخست ديديم كه هر سؤال،
خود به دو پرسش تحليل مي شود: پرسش از حقيقت كلي هر مطلوب و پرسش از نسبت من -
به عنوان شخص خاص - با آن حقيقت كلي. توضيح پيرامون پرسش اول، مطلبي است كه بخش
بعدي به آن مي پردازد، اما پرداختن به پاسخ پرسش دوم در واقع به ويژگيهاي اين
سؤالات بر مي گردد. زيرا گر چه پاسخ پرسش دوم در دامنه نگرش اصولي و كلي كه
پاسخ پرسش اول بدست مي دهد، شكل مي گيرد ولي تفاوتي بنيادين با آن دارد. و آن
اينكه پاسخهاي پرسش دوم شخصي و منحصر به فردند.
به ديگر سخن، هر يك از ما به دلايل متعدد (از قبيل حاكم كردن اراده در زندگي،
خلق و خو، خانواده ...) پاسخي براي پرسشهاي خود مي يابيم كه ديگران به جهت آن
كه دلايل ديگري دارند، پاسخ ديگري هم خواهند يافت. تفاوت شخصيتهاي افراد هم از
همين جا ناشي مي شود. لذا هر فردي در طول پرسشها و پاسخهاي متوالي، ويژگيهاي
شخصيتي خاصي را در خود مي پرورد كه او را از سايرين متفاوت و متمايز مي كند و
اين حاصلي جز اين ندارد كه هر كدام از ما به انساني منحصر به فرد، وحيد و يگانه
بدل گرديم كه هيچ كس ديگري نمي تواند جاي ما را پر كند. بنابراين آنچه از عهده
من ساخته است، از ديگري نمي آيد و من در برابر وظيفه اي كه بر دوشم نهاده شده و
آنچه كه انجام مي دهم مسؤوليت دارم و بايد نسبت به آن پاسخگو باشم. زندگي از من
پاسخ مي طلبد و من بر اساس پاسخم، زندگي را مي سازم و اين سير همچنان ادامه
دارد. از اين رو، هر آنچه از ما سر مي زند، در دفتر هستي ثبت مي گردد و شرايط
كون و مكان، متناسب با آن، رابطه و موضعي خاص با من پيدا مي كند.
آخرين محصول اين آيند و روند و اين پرسش و پاسخ در آخرين لحظه زندگي - يعني مرگ
- چيده مي شود و اينجاست كه فرد به فعليت كامل اوصاف شخصيتي خود مي رسد. پس مرگ
هم بخشي از برنامه منحصر به فرد زندگي من است و در تار و پود آن تنيده شده، و
اين دليلي بزرگ است بر اينكه مرگ چيزي جداي از زندگي و قطع كننده ريسمان حيات
نيست. بنابراين «نترسيم از مرگ، مرگ پايان كبوتر نيست. مرگ وارونه يك زنجره
نيست» بلكه در راستاي زندگي و شكل ديگري از آن است. از اين منظر است كه گفته
شده «زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ. پرشي دارد اندازه عشق». (سپهري، صداي
پاي آب)
بسط اين نگاه به عالم هستي، جهاني را پيش رو تصوير مي كند كه همه اجزاء آن
منحصر به فرد بوده و هر يك در موقعيت و جايگاه خويش، كاري انجام مي دهد كه از
عهده ديگري بر آمدني نيست. لذا «چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد» تا
داوري ما نسبت به هستي و موجودات عوض شده و بدانيم كه هر چيز به جاي خويش
نيكوست.» و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود
بيرون و بدانيم اگر كرم نبود، زندگي چيزي كم داشت. و اگر خنج نبود، لطمه مي
خورد به قانون درخت. و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي مي گشت. و بدانيم اگر
نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد. و بدانيم كه پيش از مرجان، خلايي بود
در انديشه درياها» (سپهري، صداي پاي آب)
4- نقش كليدي و سرنوشت ساز سؤالات اساسي در زندگي، نخبگان فكري جوامع را در طول
تاريخ به تكاپوي پاسخ واداشته و منشأاي براي پيدايش مكاتب متعدد با آرائي چنان
متنوع گرديده كه به خطا نخواهد بود اگر بگوييم در برخي موارد وجه مشترك آنها
چيزي جز لفظ نيست. و اگر چه گفته اند «هم سؤال از علم خيزد هم جواب» اما چه
بسيار صاحبان قلمي كه در اين عرصه نصيبي جز شكست نبرده اند و حاصل تأملاتشان نه
تنها به ارتقاء و رشد شخصيت آدمي نيانجاميده، بلكه با تقليل او به اموري كمتر
از خودش و پاي فشردن بر عدم تمايز ماهوي و حقيقي انسان با حيوان موجب سقوط او
در پرتگاه بي هويتي و سرگرداني بي آغازي و بي انجامي شده اند كه ره آوردي جز بي
هدفي و پوچي نداشته است.
اگر چه اين مقال در صدد طرح تفصيلي اين نظرات و تحليل و بررسي آنها نيست، ولي
مي كوشد با تكيه بر ساختمان كلي اين پرسشها در نظام معارف بشري، به ارائه نهايي
كلي از مجموعه آراء بسنده كند و شرط و تفصيل را به فرصتي ديگر واگذار نمايد.
شكي نيست كه مواجهه هر فردي با خودش و جهان هستي بر الگوهاي خاصي مبتني است. به
بيان ديگر، چگونگي پاسخهاي ما به بخش اول پرسشهاي اساسي - تحليل چيستي آن حقيقت
كلي مطلوب - برگرفته از نگرش اصولي و كلي است كه به نظام هستي و به تبع آن به
انسان داريم. از اين رو، هر مكتبي كه در صدد پاسخ براي اين پرسشها است، ناگزير
از ارائه نوعي هستي شناسي و انسان شناسي است تا فرد در پرتو آن اصول كلي كه
دامنه حركت و فعاليت را معين مي سازند بتواند به تلاش و كوشش پرداخته،
استعدادهاي فردي خود را شكوفا سازد.
از سويي - چنانكه قبلاً هم اشاره شد - همه اين پرسشها قابل ارجاع به پرسش نخست
است. زيرا مسأله جبر و اختيار در حوزه رفتارهاي انساني است كه معنا دار مي شود.
ضرورت پرسش از هدفمندي عالم ناشي از اهميت غايت مندي زندگي است و... همينطور
ساير پرسشها كه هر يك به گونه اي برخاسته از «چيستي حقيقت انسان» اند.
بنابراين، ورود در اين عرصه دست كم پرداختن به تحليل اين پرسش را مي طلبد.
البته بايد توجه داشت كه اين تقدم، روانشناختي و انگيزشي است و نه معرفت
شناختي. زيرا از نگاه معرفت شناسانه شناخت حقيقت انسان و جايگاه او در نظام
هستي در پرتو هستي شناسي ممكن است. از اين رو، حتي اگر اين جهان بيني تصريح
نشده باشد، بر اساس تحليل ارائه شده از انسان، مي توان نظام فلسفي مبتني بر آن
را هم استخراج نمود و بر عكس.
اينكه علوم مختلف - از قبيل جامعه شناسي، روانشناسي، فلسفه، اخلاق و... خود را
ناگزير از تبيين حقيقت انسان و تحليل چيستي آدمي ديده اند، ناشي از همين دغدغه
و نگراني آدمي در فهم هويت حقيقي خودش و يافتن مسيري است كه او را تا سرمنزل
مقصود يعني وصول به آن حقيقت، راهنما باشد. پرداختن به حقيقت انسان، به بيان
ديگر، شناخت انسان آرماني است. باور به انسان آرماني يعني قبول اينكه نهاد
انساني در همه انسانها مشترك است، لذا سعادت و شقاوت هم اصول واحدي دارند.
بنابراين، اختلافات ناشي از امور عرضي و اعتباري هستند و نه ماهوي. واضح است كه
اين منافاتي با سخن قبل ندارد. زيرا اگر چه پاسخهايي كه هر فرد به سؤالات اساسي
خود مي دهد، شخصي و متفاوت از ديگري است ولي دامنه اختلافات محدوده خاصي دارد و
از حدود آن بيرون نمي رود. درست مانند رنگهاي رنگين كمان كه در عين چندگانگي از
طيف واحدي ناشي مي شوند، نظامهاي فلسفي و يا به عبارتي جهان بيني ها هم اصول
كلي اي هستند كه بر ديدگاههاي فردي سايه مي افكنند و آنها را در عين تنوع و
تكثر درون ساختار كلي خود وحدت و انسجام مي بخشند. اهميت يافتن نگاه كلي صحيح
به انسان و هستي هم در همين امر نهفته است كه با تغيير جهان بيني ها، پاسخهاي
فردي و شخصي افراد هم تفاوتهاي اصولي و بنيادين پيدا مي كند ولي اختلافات درون
يك نظام انديشه اي خاص، عموماً به سليقه ها و ذائقه ها باز مي گردد تا به اصول
كلي.
البته از اين نكته نبايد غفلت ورزيد كه همانطور كه اصل سؤال مندي قبل از
دينداري - و به تعبيري فطري - است، اصل جهت گيري به سمت پاسخها هم چنين است.
لذا جهان بيني ها به ميزاني كه با اين جهت همراهي و همدلي پيدا مي كنند، قوت و
ماندگاري مي يابند و هر قدر كه از اين اصول دور مي شوند، ناتوان تر و به آستانه
شكست نزديكتر مي گردند. بنابراين، رمز بقا و ماندگاري نظام هاي انديشه در شناخت
صحيح تر و كاملتر از ابعاد مختلف و متنوع انسان و هستي و اذعان به وجود آنها
است.
بر اين اساس، مجموعه آرائي كه در تحليل از چيستي حقيقت انسان ارائه شده در دو
دسته عمده تحليلهاي غايت انگارانه و تحليلهاي غير غايت انگارانه جاي مي گيرد.
تحليلهاي غايت مدار بر اساس اينكه اين غايت را حقيقي بدانند يا اعتباري و نيز
انسان را موجودي دو بعدي تلقي كنند يا تك بعدي (و مادي) و زميني بشمارند يا
الهي، تفسيرهاي مختلفي از حقيقت انسان ارائه مي نمايند.
تحليلهاي غير غايت مدار همگي بر پايه تك بعدي ديدن آدمي و زميني شمردن او شكل
گرفته اند و بر اساس منظري كه به انسان نگريسته اند، آراء متشتت و متنوعي ابراز
نموده اند كه طرح و بررسي آنها به گفتاري ديگر، موكول شده است.