صفحه اصلي     اخبار     جستجو     پست الترونيك     فهرست
 

 

تطور انديشه سياسى امام خمينى (قدس سره الشريف)

سيد عبد الامير نبوى (*)

چكيده: اگر انديشه سياسى به عنوان فعاليتى ذهنى در نظر گرفته شود كه اهدافى معقول را به گونه‏اى منطقى و عقلانى تعيين مى‏كند، راه تحقيق آنها را نشان مى‏دهد و كم وبيش داراى قدرت اقناع و فراگيرى است; در آن صورت مى‏توان نظريه «ولايت فقيه‏» امام خمينى (قدس سره)را انديشه‏اى سياسى برشمرد.

امام با ارائه نظريه «ولايت فقيه‏»، اهداف مبارزه، راههاى كسب موفقيت و الگويى بديل براى نظام سياسى موجود را تبيين نمود، و در كارآيى ديگر چارچوبهاى فكرى خدشه و مناقشه كرد. اگر چه امام پيش از طرح اين نظريه، بارها هدف خود را از مبارزه اعلام كرده بود، اما براى نخستين بار اهداف و مسير تحقق آنها بدقت ترسيم مى‏شد، و به صورت چارچوب فكرى منسجم براى حل بحران معناى موجود در جامعه ايران در مى‏آمد.

اما همان گونه كه انديشمند سياسى بر جامعه خود اثر مى‏گذارد، از آن نيز تاثير مى‏پذيرد. بنابراين، طبيعى است كه انديشه او همواره در حال تحول و تكامل باشد. انديشه سياسى امام نيز از اين امر مستثنا نيست. با نگاهى به سه دوره: پيش از تبعيد، دوران تبعيد، و دوران پس از پيروزى انقلاب، روشن مى‏شود كه برداشت امام از «سياست‏»، «برنامه‏ريزى‏» و «حكومت اسلامى‏»، گام به گام تغيير مى‏كند و پيچيده‏تر مى‏شود.

در دوره نخست، امام اعتقاد به اجراى احكام اسلامى داشت. اما ايشان در دوران تبعيد، تشكيل حكومتى را براى اجراى آن احكام لازم شمرد. پيروزى انقلاب و تشكيل چنين حكومتى، نشان داد كه نمى‏توان به منابع فقهى، بدون در نظر گرفتن مقتضيات زمان و مكان، بسنده كرد. از اين رو، از مفهومهاى: «ضرورت‏» و «مصلحت‏» براى زدودن مشكلات سخن گفته شد، و نظريه امام كاملا جنبه عملگرايانه يافت.

تاكنون درباره اين عمل گرايى دوديدگاه بدبينانه و خوشبينانه ابراز شده است كه با توجه به مراحل تكاملى انديشه سياسى امام، اين دو ديدگاه به اجمال بررسى مى‏شود.

امام خمينى(ره) از جمله رهبران مذهبى قرن بيستم است كه با حضور گسترده خود در حوزه سياست، تلاش كرد پاسخهايى قانع كننده براى حل بحران معنوى موجود در جامعه خود بيابد. البته، امام فقط به طرح پاسخ اكتفا نكرد، بلكه براى استقرار آن نيز به فعاليت پرداخت.

پيش از طرح انديشه سياسى امام ، لازم است‏به يكى از مهمترين -و شايد مهمترين- پيشفرضهاى امام كه همانا «انتظار حداكثر » از دين است، توجه شود. دقت در اين نكته مهم براى درك افكار و آراى امام بويژه در باره «سياست »، راهگشاست. به نظر امام، دين مى‏تواند همه پرسشهاى بشرى را پاسخ دهد، و براى ابعاد گوناگون زندگى انسان حكم دارد(امام خمينى، بى‏تا، ص 301):

«اين، قانون خدايى است كه از قبل از ولادت تا پس از مردن و ازتخت‏سلطنت تا تخته تابوت، هيچ جزئى از جزئيات زندگى اجتماعى و فردى را فرو گذار نكرده است

در سخنرانى مورخ 21/1/1343 حضرت امام آمده است (امام خمينى، 1361، ج‏1، ص‏66):

«اسلام براى تمام زندگى انسان از روزى كه متولد مى‏شود تا موقعى كه وارد در قبر مى‏شود، دستور و حكم دارد

امام دليل اين امر را ناقص بودن عقل بشرى مى‏داند كه قادر نيست‏به وضع قانون بپردازد و حكمرانى كند، و به هرحال به دنبال منافع خود خواهد بود (امام خمينى، بى‏تا، ص‏230):

«حكم گذاران هم بشرى هستند مثل خود او، شهوت و غضب دارند، شيطنت و خدعه دارند، منافع شخصى خود را مى‏خواهند، منافع ديگران را فداى خود مى‏كنند. جمله كلام آنكه، تمام آنها هم محتاج و گرفتار عوامل بسيار هستند. و از چنين بشرى كسى توقع ندارد كه احكامش به مصالح عامه باشد و خود را بر ديگران ترجيح ندهد و منافع ديگران را پايمال نكند

براساس اين استدلال، «غير از حكم خدا و يا آن كه خدا تعيين كرده‏» (امام خمينى، بى‏تا، ص 230) هيچ حكمى قابل پذيرش نيست. پس آنچه اهميت مى‏يابد، استخراج اين احكام و ارائه آنها به جامعه بشرى است; كه آن نيز در حوزه «فقه‏» و به وسيله فقها انجام مى‏گيرد. بديهى است كه با توجه به انتظار حداكثر امام از دين، قلمرو فقه بسيارگسترده مى‏شود و اهميت مى‏يابد. و اين، دقيقا ناشى از «غناى حكمى‏» فقه است، كه حكم هر مسئله‏اى را مى‏توان از آن به دست آورد. از اين رو، امام چند بار تلاش كرد با طرح مسائل مستحدثه و پاسخگويى به آنها، توان و ظرفيت‏بالاى فقه را نشان دهد. وى در ابتداى كتاب كشف الاسرار مى‏نويسد (امام خمينى، بى‏تا، ص 11):

«ما پس از اين خواهيم روشن كرد كه خداى محمد(ص) كه قانونگذار است،تكليف گمرك و ثبت و هر جزئى از جزئيات احتياج بشر رابراى همه دوره‏ها معين كرده. شما چه مى‏دانيد قانون اسلام چيست؟»همچنين، امام پس از آزادى در سال‏1343، در ديدار با طلاب و علماى مشهد اظهار اميدوارى كرد كه بتواند رساله‏اى را درباره همه ابواب فقه و مسائل مستحدثه و مورد ابتلاى روز بنويسد. درس «مسائل مستحدثه‏» از مردادماه همان سال آغاز شد و تا زمان تبعيد امام به تركيه ادامه يافت. در اين دوره مسائل مختلفى همچون: تلقيح مصنوعى، كالبد شكافى، تشريح اعضاى مرده، پيوند اعضاء، سرقفلى و بليتهاى بخت آزمايى طرح شد(بى‏آزار شيرازى،1369، صص 45-46). امام برآن بود كه با استخراج و اجراى اين احكام به وسيله علما و ارتباط با آنان، مشكلات جامعه از بين خواهد رفت (امام خمينى، بى‏تا، صص‏256-257):

«اى بيخردان! مملكت دين، بهشت روى زمين است. و آن، با دست پاك روحانى تاسيس مى‏شود. همين روحانى نيمه جان كه شما خارخسكها به نكوهش آنان برخاستيد، دو ثلث اين كشور را يا بيشتر از آن را بى‏سرو صدا دارند اداره مى‏كنند و شما از آن خبر نداريد . اين همه فسادها، دزديها، خيانتها ، جنايتها ، خونريزيها ، بى‏عفتيها ، غارتگريها از يك ثلث‏يا كمتر افراد اين كشور است كه سروكار با روحانى ندارد. اگر شما فتنه انگيزان بيخرد مى‏گذاشتيد همه افراد با روحانى مرتبط شوند، احتياج به شهربانى را ما از جهان برمى‏داشتيم. يك مدرسه روحانيت‏به قدر صدها شهربانى كار انجام مى‏دهد و شما غافل از آنيد ... با رفتن نفوذ روحانى خللهايى در كشور پيدا مى‏شود، كه صدها دادگستريها و شهربانيها صد يك آن را نمى‏توانند اصلاح كنند

به همين دليل، امام «سلب نفوذ روحانيت‏» را از مهمترين خطاهاى حكومت رضا شاه مى‏داند كه «براى مملكت از همه بدتر بود» (امام خمينى، بى‏تا، ص 240).

به نظر امام، از جمله مسائلى كه در دين اسلام فراموش نشده، «سياست » و شئون مختلف آن است. امام معتقد بود (امام خمينى، 1361، ج‏1، ص‏66): «اسلام تمامش سياست است، اسلام را بد معرفى كردند.» و اساسا، عملكرد پيامبر اكرم (ص) و ائمه معصومين، بيانگر توجه آنان به اين حوزه بسيار مهم بوده است (امام خمينى، 1361، ج‏2، ص‏82):

«اين هم رسول اكرم (ص) كه تاريخش را خوب مى‏دانيد ديگر، كه تنهايى مبعوث شد، سيزده سال نقشه كشيد و ده سال جنگ كرد. نگفت كه ما را چه به سياست. اداره كرد ممالكى را، مملكتى را. نگفت كه ما چه كار داريم به اين حرفها. آن هم، حكومت‏حضرت امير است كه همه‏تان مى‏دانيد و آن وضع حكومتش و آن وضع سياستش و آن وضع جنگهايش. نگفت كه ما بنشينيم در خانه‏مان دعا بخوانيم و زيارت بكنيم و چه كار داريم به اين حرفها

استعمارگران پس از مطالعه در ممالك اسلامى،به اين نتيجه رسيدند كه دو سد بزرگ: اسلام و روحانيت، در مقابلشان وجود دارد (امام خمينى، 1361، ج‏2، ص‏162). از اين رو، استعمار در چند قرن اخير به تحريف اسلام و احكام آن دست زد و تصوير نادرستى از آن را پديد آورد، به گونه‏اى كه «حالا محتاجيم زحمت‏بكشيم تااثبات كنيم كه اسلام هم قواعد حكومتى دارد.» (امام خمينى،1357، ص‏19). پس دخالت فقها و علما در سياست، امرى جديد و نوظهور شمرده نمى‏شود، بلكه دقيقا دنباله روى از پيامبر(ص) و جانشينانش است. و اصلا، اينان به عنوان جانشينان امام معصوم در دوره غيبت، وظيفه راهبرى جامعه اسلامى را دارند. اما، نقش تخريبى استعمار از يك سو و خودباختگى در برابر پيشرفتهاى مادى استعمارگران از سوى ديگر، موجب شده است اين وظيفه به فراموشى سپرده شود.

انتظار حداكثر از دين، به طور طبيعى نقش علما را- به دليل تبيين و اجراى احكام دين - حياتى جلوه مى‏دهد، از اين رو، لازم است علما به حوزه‏هاى مختلف زندگى توجه كنند. به همين خاطر، در سخنان امام تاكيد بسيار زيادى بر نقش عالمان دين و حفظ شان و شخصيت آنان شده است (امام‏خمينى، 1361، ج‏1، ص‏177):

«بايد ملت اسلام بدانند خدمتهايى كه علماء دين به كشورهاى اسلامى در طول تاريخ كرده‏اند، قابل شمارش نيست . در همين اعصار اخير، نجات كشور از سقوط قطعى مرهون مرجع وقت (مرحوم ميرزاى شيرازى) و همت علمامركز بود. حوزه‏هاى علميه و علماء اعلام هميشه حافظ استقلال و تماميت ممالك اسلامى بوده‏اند

البته، اين خدمات منحصر به گذشته نبوده است، بلكه (امام خمينى، 1361، ج‏2، ص‏82):

«نهضت مقدس اخير ايران كه ابتداى شكوفايى‏اش از پانزدهم خرداد 42 بود، صد در صد اسلامى است و تنها به دست تواناى روحانيون با پشتيبانى ملت مسلمان و بزرگ ايران پى‏ريزى شد و به رهبرى روحانيت، بى‏اتكا به جبهه‏اى يا شخصى يا جمعيتى اداره شده و مى‏شود و نهضت پانزده ساله ما چون اسلام است‏بى‏دخالت ديگران در امر رهبرى كه از آن روحانيت است ادامه دارد و خواهد داشت

در اين ميان آنچه خطرناك است، تلقين شعار: «اسلام منهاى روحانيت‏» و تكرار آن به وسيله ناآگاهان است (امام‏خمينى، 1361، ج‏2، ص‏20; امام خمينى، 1361، ج‏1،ص‏17)، در حالى كه توجه نمى‏شود با از دست دادن قدرت روحانيت ، بزرگترين سد در برابر دشمن فرو مى‏ريزد و استقلال ممالك اسلامى از بين مى‏رود (امام خمينى، 1361، ج‏1، صص‏262-263):

«اگر شما بخواهيد خودتان باشيد و منهاى آخوند، تا قيامت هم در زير بار ديگران هستيد... اسلام بى‏آخوند مثل اينكه بگويند ما اسلام مى‏خواهيم، اسلامى كه سياست نداشته باشد. اسلام و آخوند اين طورى توى هم هستند، اسلام بى‏آخوند اصلا نمى‏شود

مطالبى كه تاكنون ذكر شد ، بدان معنا نيست كه امام از همان ابتداى مبارزه صاحب انديشه سياسى منسجم بود ، بلكه ارائه اين چارچوب فكرى به دوره تبعيد مربوط مى‏شود. البته، اين چارچوب -چنانكه بعد از اين خواهد آمد- براثر مواجهه با واقعيات دچار دگرگونيهايى شد. ولى، آنچه در اين مدت دست نخورده باقى ماند - برخلاف دينمدارانى همچون مهندس بازرگان- همان انتظار حداكثر از دين و عالمان دينى و اعتقاد به غناى حكمى فقه بود. با توجه به اين مقدمات، اكنون مى‏توان ويژگيهاى فكرى و تحولات تاريخى آن را نزد امام شناسايى و بررسى كرد.

ديدگاههاى سياسى امام، به سه دوره: پيش از تبعيد، تبعيد، و پس از پيروزى انقلاب تقسيم مى‏شود.

دوره پيش از تبعيد

در اين دوره، نضج تدريجى انديشه سياسى امام- كه پاسخى به بحران معناى موجود در جامعه بود- بخوبى مشاهده مى‏شود. كتاب كشف الاسرار -نگاشته به سال‏1323 - شايد مهمترين شاخص اين دوره باشد. اگر چه كتاب كشف الاسرار با هدف رد كتابهاى افرادى همچون: حكمى زاده و شريعت‏سنگلجى نوشته شد، ولى با توجه به مسائل گوناگون سياسى و اجتماعى، نقش و تاثير دين را در اين حوزه‏ها بازگو كرد.

ويژگى نخست كتاب آن است كه امام آشكارا به فلسفه غرب خدشه مى‏كند و آن را بى‏اعتبار مى‏داند. به نظر امام، «كسى كه منطق الشفا وحكمت متعاليه صدراى شيرازى دارد، به منطق و حكمت اروپائيان كه باز در كلاس تهيه است چه احتياج دارد» (امام خمينى، بى‏تا، ص 42). همچنين از ديد امام، تفاوتى ميان دموكراسى و ديكتاتورى و مشروطه و استبداد نيست، «مگر در فريبندگى الفاظ و حيله‏گرى قانونگذارها» (امام خمينى، بى‏تا، ص‏368).

ويژگى ديگر، همان انتظار حداكثر از دين است كه موجب اهميت‏يافتن نقش مفسران دين مى‏شود. امام در اين كتاب، روحانى را به عنوان «پزشك روح مردم » وصف مى‏كند كه قصد دارد ريشه خيانت، دزدى و چپاول رااز جهان بردارد (امام خمينى، بى‏تا، ص‏274).

اما مهمترين بحثهاى كتاب، به مسئله حكومت و نقش علما در اين زمينه، اختصاص دارد. امام با نقل چند حديث‏بيان مى‏كند كه در زمان غيبت، حكومت از آن فقيه است (امام خمينى، بى‏تا، صص‏237-238)، اما آن را در حد «نظارت‏» برمى‏شمارد (امام خمينى، بى‏تا، ص‏281):

«ما ... نمى‏گوييم حكومت‏بايد با فقيه باشد، بلكه مى‏گوييم حكومت‏بايد با قانون خدايى كه صلاح كشور و مردم است اداره شود. و اين، بى‏نظارت روحانى صورت نمى‏گيرد; چنانچه دولت مشروطه نيز اين امر را تصويب و تصديق كرده

اين نظارت از طريق مجلس مؤسسان و مجلس شوراى ملى صورت مى‏گيرد (امام خمينى، بى‏تا، صص‏234-235):

«ما كه مى‏گوييم حكومت و ولايت در اين زمان با فقهاء است ، نمى‏خواهيم بگوييم فقيه هم شاه و هم وزير و هم نظامى و هم سپور است ، بلكه مى‏گوييم همان طور كه يك مجلس مؤسسان تشكيل مى‏شود از افراد يك مملكت و همان مجلس تشكيل يك حكومت و تغيير يك سلطنت مى‏دهد و يكى را به سلطنت انتخاب مى‏كند و همان طور كه يك مجلس شورا تشكيل مى‏شود از يك عده اشخاص معلوم الحال و قوانين اروپايى يا خود درآرى را بر يك مملكت كه هيچ چيز آنها مناسب با وضع اروپا نيست تحميل مى‏كنند و همه شماها كوركورانه آن را مقدس مى‏شمريد و سلطان را با قرارداد مجلس مؤسسان سلطان مى‏دانيد و به هيچ جاى عالم و نظام مملكت‏برنمى‏خورد ، اگر يك همچو مجلسى از مجتهدين ديندار كه احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاى نفسانيه عارى باشند و آلوده به دنيا و رياست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراى حكم خدا غرضى نداشته باشند تشكيل شود وانتخاب يك نفر سلطان عادل كنند كه از قانونهاى خدايى تخلف نكند و از ظلم و جور احتراز داشته باشد و به مال و جان و ناموس آنها تجاوز نكند، به كجاى نظام ملكت‏برخورد مى‏كند. و همين طور، اگر مجلس شوراى اين مملكت از فقهاى ديندار تشكيل شود يا به نظارت آنها باشد- چنانچه قانون هم همين را مى‏گويد- به كجاى عالم برمى‏خورد؟»حال، بايد پرسيد كه چرا امام با اينكه حكومت را در زمان غيبت از آن فقها مى‏داند، آن را به نظارت تقليل مى‏دهد؟ از بحثهاى امام، دو دليل استنباط مى‏شود. يك دليل، مربوط به همين دوره پيش از تبعيد است كه براساس آن، امام در آن زمان دولت را تااندازه‏اى «قابل اصلاح » مى‏دانست، لذا، از دولت چنين درخواست مى‏كند ( امام خمينى، بى‏تا، ص‏132):

«ما انتظار داريم كه دولت اسلام با مقررات دينى و مذهبى هميشه همراه و اين نشريات را كه برخلاف قانون و دين است جلوگيرى كند و اشخاصى كه اين ياوه سراييها را مى‏كنند در حضور هواخواهان دين اعدام كنند و اين فتنه جويان را كه مفسد فى‏الارض هستند از زمين براندازد تا فتنه انگيزان هوسران ديگر دامن به آتش فتنه‏گرى و تفرق كلمه نزنند، و دست‏خيانت‏به مقدسات دينى دراز نكنند

همچنين در جريان «تصويب نامه انجمنهاى ايالتى و ولايتى‏»، امام بشدت موضعگيرى كرد و در سخنرانى مهمى- به تاريخ 10/1/1341- تصريح نمود: «امروز، سكوت همراهى با دستگاه جبار است; نكنيد سكوت‏» (امام خمينى، 1361، ج‏1، ص‏12). ولى پس از عقب نشينى رژيم شاه و لغو تصويب نامه ، امام در سخنرانى ديگرى -به تاريخ 11/9/1341 - خطاب به روحانيت گفت (امام خمينى، 1361، ج‏1، ص‏20):

«حق اينكه به دولت ناسزا گفته شود، نيست . شما بزرگتر از اين هستيد كه حرفى كه مناسب شما نيست، بزنيد. از امروز مشغول كار خودمان هستيم... نصيحت از واجبات است ، تركش شايد از كبائر باشد . از شاه گرفته تا اين آقايان تا آخر مملكت ، همه را بايد علما نصيحت كنند

دليل ديگر، به روح كلى انديشه امام در باب وظايف علما برمى‏گردد. بر اين اساس ، نظارت فقها امرى بنيادى و فعالانه محسوب مى‏شود ، نه منفعلانه; چرا كه آنان از سويى موجب «مشروعيت‏» حكومت و برنامه‏هاى آن مى‏شوند، و از سوى ديگر به هدايت فعاليتهاى حكومت در چارچوب احكام اسلام مى‏پردازند. از اين رو، نيازى نيست كه فقيه در امور اجرايى يا برنامه ريزى مشغول شود . اتفاقا، امام در دوره تبعيد نيز چنين برداشتى داشته است، كه در قسمت‏بعد بررسى مى‏شود.

مطلب آخر آنكه، كشف الاسراراز جهتى -و تا اندازه‏اى- منعكس كننده روح كلى حاكم برروحانيت‏شيعه در آن دوره است. كافى است‏بدانيم كه اين كتاب، به عنوان پاسخ رسمى حوزه علميه قم به اشكالات و شبهه‏هاى طرح شده برگزيده شد . اما طى سالهاى پايانى اين دوره، مبارزه‏امام از شكل «نصيحت‏» خارج مى‏شود، و تيغه انتقادها متوجه شاه و دربار مى‏گردد .

دوران تبعيد

دوران چهارده ساله تبعيد ، فرصت مناسبى را فراهم آورد تا امام به طراحى چارچوبى بپردازد -كه از ديد وى- قادر به حل بحران معناى موجود در جامعه ايران باشد . براساس اين چارچوب ، دگرگونى سيستم حكومتى اجتناب ناپذير بود . اولين تلاش در اين زمينه، نگارش كتاب تحريرالوسيله در تركيه بود. امام در اين كتاب بار ديگر اسلام را به عنوان « دين سياست » معرفى مى‏كند و تاكيد مى‏نمايد كه هركس قائل به جدايى دين از سياست‏باشد ، دين و سياست را نشناخته است (امام خمينى، 1982م، ج‏1، ص‏234). همچنين، فقهاى جامع الشرايط به عنوان نواب عام حضرت ولى‏عصر (عج) دانسته شده‏اند، كه بايد به اجراى سياسات (حدود و تعزيرات ) و تمام آنچه براى امام باشد، بجز جهاد ابتدايى، اقدام كنند (امام خمينى، 1982م، ج‏1، ص‏482).

ويژگى تحرير الوسيله در آن است كه احكام مسائل مختلف سياسى، در قالب زبان فقهى آمده است. به عنوان نمونه، به نظر امام ، اگر يكى از دولتهاى اسلامى پيمانى بست كه با مصلحت اسلام و مسلمانان مخالف بود ، بر ساير دولتهاى اسلامى واجب است كه با استفاده از روشهاى گوناگون سياسى و اقتصادى آن پيمان را به هم بزنند (امام خمينى، 1982م، ج‏1، ص‏486). در بخش «امر به معروف و نهى از منكر» نيز چند مسئله به ممنوعيت و حرمت ورود علما، ائمه جماعات و طلاب علوم دينى به مؤسسه‏هاى دولتى و مؤسسه‏هاى دينى تحت نظارت دولت اختصاص داده شده است (امام‏خمينى، 1982م، ج‏1، صص‏474-475).

اما ارائه آنچه كه امروزه به عنوان انديشه سياسى امام نام مى‏بريم ، در عراق صورت گرفت . در اين زمينه، كتاب البيع و ولايت فقيه، دو اثر قابل توجه است. اما به پيروى از شيخ مرتضى انصارى (ره) مسئله ولايت فقيه را در كتاب البيع مطرح مى‏كند. كتاب ولايت فقيه نيز حاوى 12 جلسه سخنرانى امام در مسجد شيخ‏انصارى نجف است، كه از روز چهارشنبه اول بهمن 1348 آغاز شد (روحانى، 1364، ج‏2، ص‏494).

اينك با استفاده از مباحث هر دو كتاب ، گزارشى از اين چارچوب فكرى ارائه مى‏كنيم.

به نظر امام، دين اسلام احكام بسيارى درباره امور سياسى و اجتماعى دارد. حتى در احكام صرفا عبادى، وجوه سياسى و اجتماعى لحاظ شده است . اين احكام تا روز قيامت معتبر و براى همه مسلمانان لازم الاجرا است . در نتيجه، تشكيل حكومت‏براى اجراى احكام اسلامى لازم مى‏شود. وظيفه حكومت اسلامى آن است كه به اجراى اين احكام بپردازد، و ضمنا از مرزهاى كشور اسلامى دفاع كند. پيامبر (ص) و جانشينان او كه صاحب ولايت عظمى بودند ، در زمان حيات خود و تا حد امكان به اين مهم اقدام كردند ، اما مشكل اصلى، مربوط به زمان غيبت است. به عبارت ديگر ، براى اجراى احكام فردى و اجتماعى در زمان غيبت چه بايد كرد؟ (امام خمينى،1357، ص‏30):

«از غيبت صغرى تاكنون كه هزار و چند صد سال مى‏گذرد و ممكن است صد هزار سال ديگر بگذرد و مصلحت اقتضا نكند كه حضرت تشريف بياورد، در طول اين مدت مديد احكام اسلام بايد زمين بماند و اجرا نشود ؟ و هركه هركارى خواست‏بكند ؟ هرج و مرج است ؟ قوانينى كه پيغمبر اسلام در راه بيان و تبليغ و نشر و اجراى آن بيست و سه سال زحمت طاقت فرسا كشيد، فقط براى مدت محدودى بود ؟ آيا خدا اجراى احكامش را محدود كرد به دويست‏سال ؟ و پس از غيبت صغرى اسلام، ديگر همه چيزش را رها كرده است؟»

امام با استناد به دلايل عقلى و نقلى، استدلال مى‏كند كه فقها در زمان غيبت جانشينان امام زمان (عج) به شمار مى‏آيند و وظيفه برپايى حكومت اسلامى را دارند. فقيه از آن جهت جانشين حضرت محسوب مى‏شود، كه «علم‏» به قانون اسلامى دارد و البته «عدالت » و «صلاحيت » نيز شروطى اساسى در اين زمينه است (امام خمينى، 1365،ص‏30). فقهاى عادل موظفند براى تاسيس حكومت اسلامى تلاش كنند، و مردم هم بايد ايشان را يارى دهند . بنابراين، فقها كه نواب عام امام زمان (عج) در زمان غيبت مى‏باشند، از همه اختيارات و وظايف حكومتى پيامبر (ص) و ائمه برخوردارند.از اين‏رو، «اينان هر جا و هر زمان كه مصالح مسلمانان اقتضا كند ، در حدود اختيارات خود، احكامى صادر مى‏كنند كه همگان بايد از ايشان پيروى كنند» (امام خمينى، 1365، ص‏35). هر فقيه عادلى كه مؤفق به برپايى حكومت اسلامى شود ، همه مردم حتى ديگر فقيهان بايد از او پيروى كنند. و از اين پس، او به حكومت و احكام آن مشروعيت مى‏بخشد .

حال، مى‏توان پرسيد كه حكومت اسلامى از لحاظ شكلى چگونه است ؟ به اعتقاد امام، حكومت اسلامى، «مشروطه‏» و مقيد به احكام و قوانين اسلامى موجود در قرآن و سنت است. بنابراين، مجلس شورا به قانونگذارى نمى‏پردازد، بلكه وظيفه برنامه‏ريزى را در پرتو احكام اسلام بر عهده دارد. نكته مهم آن است كه امام در اين مباحث- همچون دوره پيش از تبعيد - نظارت فقها را به رسميت مى‏شناسد و حضور آنان را مشروعيت‏بخش مى‏داند. لذا، به نظر وى تعيين شكل دقيق حكومت اسلامى ، روابط بين قواى سه گانه ، نحوه اجراى برنامه‏ها و امورى از اين گونه، برعهده متخصصان است (امام خمينى،1357، ص‏173):

«ما اصل موضوع را طرح كرديم و لازم است نسل حاضر و نسل آينده در اطراف آن بحث و فكر نمايند و راه به دست آوردن آن را پيدا كنند; سستى ، سردى و ياس را از خود دور نمايند، و -ان‏شاءالله تعالى -كيفيت تشكيل و ساير متفرعات آن را با مشورت و تبادل نظر به دست‏بياورند و كارهاى حكومت اسلامى را به دست كارشناسان و خردمندان معتقد بسپارند

براين اساس، نمى‏توان اشكال گرفت كه فقها از اداره امور ناتوانند، زيرا (امام خمينى، 1365، ص‏80):

« تدبير امور كشور در هر حكومت، با تشريك مساعى زيادى از افراد متخصص و ارباب بصيرت انجام مى‏گردد. و سلاطين و رؤساى جمهور از ديرباز تاكنون جز در موارد بسيار نادر، به تدابير سياسى و فنون نظامى آگاه نبوده‏اند، بلكه همواره امر بر اين منوال بوده است كه امور مربوط به هرفن، توسط متخصصان آن فن انجام مى‏گرفته است . ولى نكته مهمى كه شايان توجه فراوان است، اين است كه اگر رهبر و رئيس يك حكومت‏شخص عادل باشد ، مسلما وزيران و كارگزاران عادل يا درستكار را انتخاب مى‏كند. و اين امر، موجب مى‏شود كه از ظلم و فساد و تجاوز در اموال عمومى مسلمانان كاسته شود و جان و حيثيت و آبروى آنان حفظ شود. همان گونه كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين - عليه السلام- نيز تمام كارها به دست‏خود ايشان انجام نمى‏گرفت، بلكه فرمانداران و قضات و فرماندهان نظامى و ديگر افراد لازم را انتخاب مى‏كردند وكارها را به عهده آنان مى‏گذاشتند. امروز هم به همان صورت است; يعنى اداره امور سياسى و نظامى و همچنين اداره شهرها و حفظ مرزهاى كشور ، همه به دست‏شخص يا اشخاصى كه داراى شايستگى لازم هستند، انجام مى‏گيرد

در مصاحبه‏هاى امام در «پاريس » نيز اين مطلب آشكارا به چشم مى‏خورد . به عنوان مثال، امام در مصاحبه با گاردين - به تاريخ 10/8/1357- مى‏گويد(امام خمينى، 1361، ج‏2، ص‏260):

« ما خواهان استقرار يك جمهورى اسلامى هستيم و آن حكومتى است متكى به آراء عمومى. شكل نهايى حكومت‏با توجه به شرايط و مقتضيات كنونى جامعه ما توسط خود مردم تعيين خواهد شد

همچنين، امام در مصاحبه با لوموند- به تاريخ 22/8/1357- تاكيد مى‏كند(امام خمينى، 1361، ج‏3، ص‏145):

«جمهورى به همان معنايى است كه همه جا جمهورى است، لكن اين جمهورى بر يك قانون اساسى‏اى متكى است كه قانون اسلام باشد. اينكه ما جمهورى اسلامى مى‏گوييم براى اين است كه هم شرايط منتخب و هم احكامى كه در ايران جارى مى‏شود ، اينها براسلام متكى است لكن انتخاب با ملت است

همچنين، امام در سخنرانى مهمى - به تاريخ‏3/10/1357- به روحانيت گوشزد مى‏كند كه به ديگر جناحها هم توجه كند (امام خمينى، 1361، ج‏4، ص‏93):

« شما نمى‏خواهيد كه خودتان برويد حكومت كنيد. شما يك شغل ديگر داريد، شما حكومت لازم داريد، شما اجزاى ادارات لازم داريد. ادارات شما، حكومت‏شما-عرض مى‏كنم- لشگر شما، جيش شما ، همه اينها با اين جبهه‏ها تحصيل مى‏شود. با اين دانشگاهها و با اين دانشجوهاى خارجى و داخلى، مملكت ما بايد اداره شود

بااين توضيحات، مشخص است كه نظارت فقها از ديد امام، تفاوت بسيار زيادى با نظارت آمده در قانون اساسى مشروطيت دارد. توضيح اينكه، براى اجراى احكام اسلامى در اين حالت ، حضور و نظارت فقيه عادل وجامع الشرايط لازم است. اين نظارت، امرى فعالانه است و همه نهادهاى حكومتى و قوانين اساسى و عادى با تنفيذ وى مشروع مى‏شوند . همچنين، او از همه اختيارات پيامبر (ص) و ائمه در امر حكومت‏برخورداراست ، لذا «ولايت مطلقه‏» دارد .

دوره پس از پيروزى انقلاب

چند روز پيش از پيروزى انقلاب، امام در مورد انتصاب مهندس بازرگان به سمت نخست وزيرى گفت (امام خمينى،1361، ج‏5، صص 31و34):

«من بايد يك تنبه ديگر هم بدهم و آن اينكه ، من كه ايشان را حاكم كردم ، يك نفر آدمى هستم كه به واسطه ولايتى كه از طرف شارع مقدس دارم ، ايشان را قرار دادم...مابه حسب ولايت‏شرعى كه داريم و به حسب آراء ملت كه ما را قبول كرده است ، آقاى مهندس بازرگان را مامور كرديم كه دولت تشكيل بدهد

پيروزى انقلاب به رهبرى امام خمينى، موجب شد تا نظريه ولايت فقيه به عنوان نظام حكومتى اجرا شود. پاسخ مثبت مردم به همه پرسى درباره «جمهورى اسلامى‏» و نيز متن قانون اساسى، در واقع تاييد ديگرى از رهبرى امام -و به طور غير مستقيم چارچوب فكرى او- محسوب مى‏شود. همان‏گونه كه امام در دوره‏تبعيد وعده داده بود ، از آن پس صرفا به نظارت بر عملكرد دولت و ارشاد مردم پرداخت، و حتى به «قم » عزيمت كرد اما سير وقايع و بروز مشكلات به گونه‏اى بود كه «نظارت‏» كافى به نظر نمى‏رسيد، و اعمال «ولايت » ضرورى مى‏نمود . توضيح آنكه، امام معتقد بود (امام خمينى، 1357، صص‏190-191):

«احتياجى نيست‏بعداز تشكيل حكومت، بنشينيد قانون وضع كنيد... همه چيز آماده و مهيا است. فقط مى‏ماند برنامه‏هاى وزارتى كه آن هم به كمك و همكارى مشاورين و معاونين متخصص در رشته‏هاى مختلف در يك مجلس مشورتى ترتيب داده و تصويب مى‏شود

پس از پيروزى انقلاب ، در جريان تنظيم متن قانون اساسى بحثهاى مختلفى در اين زمينه صورت گرفت. سرانجام، وضع قانون برمبناى مصلحت انديشى به عهده مجلس شوراى اسلامى گذاشته شد.همچنين، براساس اصل 91 قانون اساسى، شوراى نگهبان موظف شد تا بر مغاير نبودن مصوبات مجلس با قانون اساسى و احكام شرعى، نظارت كند.

برخورد مكرر با واقعيتهاى جامعه، باعث‏شد تا براى كارآمدى چارچوب تازه استقرار يافته، چاره‏اى انديشيده شود . اختلاف نظر مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان درباره قانون اراضى شهرى، نقطه عطفى در اين زمينه بود و نشان از تقابل «موازين شرعى » و «واقعيات جامعه‏» داشت . رئيس مجلس وقت در نامه‏اى، از امام خواستار چاره‏انديشى شد. و امام در تاريخ 20/7/1360، پاسخ داد (امام خمينى، 1361، ج‏15، ص‏188):

«آنچه در حفظ نظام جمهورى اسلامى ايران دخالت دارد كه فعل يا ترك فعل آن موجب اختلال نظام مى‏شود ... پس از تشخيص موضوع به وسيله اكثريت دوسوم وكلاى مجلس شوراى اسلامى با تصريح به موقتى بودن آن مادام كه موضوع محقق است و پس از رفع موضوع خود به خود لغو مى‏شود، مجاز به تصويب و اجراست

به عبارت ديگر ، طبق اين نظر ، راه حل مشكلات از طريق «احكام ثانويه » دانسته مى‏شود كه اصولا موقتى و ازباب ضرورت «اكل ميته‏» است. از اين‏رو، پس از رفع مشكل ، استفاده از آن راه‏حلها هم لغو مى‏گردد . با اين پاسخ ، نخستين اقدام براى سازگار كردن چارچوب فكرى حاكم با واقعيتهاى موجود و پاسخگويى به پرسشهاى جديد صورت گرفت، و واژه «ضرورت‏» اهميت ويژه‏اى يافت .

مفهوم ضرورت عمر ديرپايى نداشت، و پس از مدتى بهره‏گيرى از عنوان احكام ثانويه براى حل مشكلات، ناكافى تشخيص داده شد . بروز پرسشهاى جديد بويژه در زمينه ميزان اقتدار و اختيارات حكومت اسلامى، به اظهار نظر صريح و بسيار مهم امام در اين زمينه انجاميد; كه باز نقطه عطفى در روند حيات نظريه ولايت فقيه محسوب مى‏شود. توضيح اينكه، امام پيش از پيروزى انقلاب چندين بار اهميت مصالح جامعه را متذكر شده بود، اما معتقد بود راه حل مشكلات ناشى از مصالح نيز در قانون اسلام مشخص شده است . در نتيجه، هنوز در باره مكانيزم حل مشكلات ابهام وجود داشت . اظهار نظر امام در باره قانون اراضى شهرى، عملا گامى براى ابهام‏زدايى بود; چنانكه يك سال بعد نيز تاكيد كرد (امام خمينى، 1364، ج‏17،ص‏162):

«آن جاهايش كه مصلحتى در تغييرات بوده است‏خدا گفته است آنها را. احكام ثانويه براى همين معناست كه گاهى يك مسائلى در جامعه ها پيش مى‏آيد، كه بايد يك احكام ثانويه‏اى در كار باشد. آن هم احكام الهى است ، منتها احكام ثانويه الهى است

در سال‏1366، ابوالقاسم سرحدى زاده وزير كار وقت ، طى نامه‏اى به امام در باره اينكه: آيا دولت مى‏تواند در ازاى استفاده از خدمات و امكانات دولتى و عمومى، شروط الزامى برقرار كند، كسب تكليف كرد . پاسخ امام مثبت‏بود . اين اظهار نظر، تفسيرهاى گوناگونى را در پى داشت. يكى از روحانيون بلندپايه، سعى كرد اين پاسخ را در چارچوب چوب احكام ثانويه‏اسلام تفسير كند. امام طى نامه‏اى، مرزهاى گسترده اختيارات حكومت اسلامى را چنين ترسيم كرد (امام خمينى،1369، ج‏20، صص 170-171):

«حكومت كه شعبه‏اى از ولايت مطلقه رسول‏الله- صلى الله عليه و آله وسلم- است، يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است ... حكومت مى‏تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است ، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد ، يك جانبه لغو كند و مى‏تواند هر امرى را چه عبادى و يا غير عبادى كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است ، از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مى‏تواند از حج كه از فرايض مهم الهى است ، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست، موقتا جلوگيرى كند

با اين پاسخ روشن و صريح ، مفهوم «مصلحت » جايگزين مفهوم «ضرورت » شد و در مرتبه‏اى بالاتر از احكام اوليه اسلام قرار گرفت (مهرپور، 1372، صص 45-80; هاشمى،1372، ج‏2، صص‏733-749;زحمتكش،1376، ش‏47و48). نخستين پيامد اين امر، آن بود كه اصل «اجتهاد» گستره‏اى وسيعتر از گذشته پيدا كرد، و شناخت «زمان‏» و «مكان‏» براى تصميم گيرى فقها ضرورتر شد (امام خمينى،1369، ج‏21، ص 61):

«يكى از مسائل بسيار مهم در دنياى پرآشوب كنونى ، نقش زمان و مكان در اجتهاد و نوع تصميم‏گيريهااست . حكومت ، فلسفه عملى برخورد با شرك و كفر و معضلات داخلى و خارجى راتعيين مى‏كند. و اين بحثهاى طلبگى مدارس كه در چارچوب تئوريها است ، نه تنها قابل حل نيست كه ما را به بن بست‏هايى مى‏كشاند كه منجر به نقض ظاهرى قانون‏اساسى مى‏گردد . شما در عين اينكه بايد تمام هم خودتان را بگذاريد كه خلاف شرعى صورت نگيرد -و خدا آن روز را نياورد- بايد تمام سعى خودتان را بنماييد كه خداى ناكرده اسلام در پيچ و خمهاى اقتصادى ، نظامى ، اجتماعى و سياسى متهم به عدم قدرت اداره جهان نگردد

و نيز امام در باره نقش زمان و مكان در اجتهاد تاكيد كرد (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏98):

« درمورد روش تحصيل و تحقيق حوزه‏ها، اين‏جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم، و تخلف از آن را جايز نمى‏دانم. اجتهاد به همان سبك صحيح است ، ولى اين بدان معنا نيست كه فقه‏اسلام پويا نيست; زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در اجتهادند . مسئله‏اى كه در قديم داراى حكمى بوده است ، بظاهر، همان مسئله در روابط حاكم بر سياست و اجتماع و اقتصاد يك نظام ممكن است‏حكم جديدى پيدا كند. بدان معنا كه، با شناخت دقيق روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقى نكرده است، واقعا موضوع جديدى شده است كه قهراحكم جديدى مى‏طلبد... حكومت نشاندهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سياسى و نظامى و فرهنگى است. فقه ، تئورى واقعى و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است

هنگامى كه «اجتهاد مصطلح در حوزه‏ها كافى‏» نباشد (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏47)، بديهى است كه حضور و دخالت روحانيت در صحنه‏هاى مختلف زندگى سياسى و اجتماعى لازم شمرده مى‏شود (امام خمينى، بى‏تا،1369، ص‏100):

«روحانيت تا در همه مسائل و مشكلات حضور فعال نداشته باشد ، نمى‏تواند درك كند كه اجتهاد مصطلح براى اداره جامعه كافى نيست . حوزه‏ها و روحانيت‏بايد نبض تفكر و نياز آينده جامعه را هميشه در دست‏خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث ، مهياى عكس العمل مناسب باشند

سير حوادث بدانجا ختم شد كه براساس ديدگاه مصلحت‏گرايى ، «مجمع تشخيص مصلحت نظام » به عنوان مرجع حل معضلات نظام و رفع اختلافات شوراى نگهبان و مجلس شوراى اسلامى درآمد. اين مجمع از سال‏1366 تا 1368 فاقد جايگاهى در قانون اساسى بود. از اين‏رو، تشكيل چنين مجمعى، از جمله موضوعاتى بود كه طبق فرمان امام، در دستور كار «شوراى بازنگرى قانون اساسى » قرار گرفت و اصل 112 بدان اختصاص داده شد . تشكيل اين مجمع را بايد مرحله مهمى از تطور نظريه ولايت فقيه دانست، كه موجب نهادينه شدن اصل مصلحت گرايى در چارچوب فكرى حاكم شد. به گفته دكتر فرهنگ رجائى (رجائى،1373، ص‏279):

«ساز و كارى بود براى برقرارى ارتباط ميان سپهر آرمان و سپهر امكان

البته جداى از تشكيل مجمع تشخيص مصلحت ، نفس بازنگرى در قانون اساسى نيز نشانگر غلبه واقعگرايى و دور شدن از آرمانگرايى است . امام در نامه خود ضمن اشاره به «ده سال تجربه عينى و عملى از اداره كشور»، بروز «نقايص‏» و «اشكالات‏»در قانون اساسى را ناشى از «جو ملتهب ابتداى پيروزى انقلاب » و «عدم شناخت دقيق معضلات اجرايى جامعه‏» مى‏داند (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏122).

در اينجا نكته جالبى وجود دارد و آن، نگرانى امام از احتمال غلبه مصلحت گرايى و بى‏توجهى به قانون اساسى است. روشن است كه اين گونه مصلحت گرايى و تقدم آن براحكام اوليه اسلام، از ابتكارات امام است. ولى امام در تاريخ‏7/9/1367 در پاسخ به نامه شمارى از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى مى‏نويسد (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏57) :

«ان شاءالله تصميم دارم در تمام زمينه‏ها وضع به صورتى درآيد كه همه طبق قانون اساسى حركت كنيم. آنچه در اين سالها انجام گرفته است، در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضاء مى‏كرد تا گره‏هاى كور قانونى سريعابه نفع مردم و اسلام باز گردد

به نظر مى‏رسد امام براى رفع تعارض مصلحت گرايى - قانون گرايى، راه چاره را در آن دانست كه مجمع تشخيص مصلحت پشتوانه قانونى پيدا كند ، و «براى حل معضلات نظام و مشورت رهبرى به صورتى كه قدرتى در عرض قواى ديگر نباشد» (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏123)، از آن استفاده شود.

در باره اين گونه مصلحت گرايى و تشكيل مجمعى براى تشخيص مصالح نظام، ديدگاههاى متفاوتى ابراز شده است. شمارى از حقوقدانان هم جايگاه و هم عملكرد اين مجمع را نقد كرده‏اند. به عنوان مثال ، دكتر سيد جلال الدين مدنى معتقد است كه تشكيل اين مجمع، موجب شناور شدن قانون اساسى شده است (مدنى، 1370، ص 262):

«قرار گرفتن مجمع تشخيص مصلحت در قانون اساسى، يعنى از طريق قانون اساسى در جهت‏خلاف استقرار قانون قدم گذاشتن

دكتر حسين مهرپور نيز ضمن بررسى انتقادى عملكرد مجمع، مى‏گويد- برخلاف هدف اصلى مجمع در رفع اختلافات ميان مجلس و شوراى نگهبان- دوسوم مصوبات آن از بدو تشكيل تا ارديبهشت ماه 1371، وضع قانون بوده است. در نتيجه (مهرپور، 1372، ص‏79):

«گاه اين توهم پيش مى‏آيد كه برخى مراجع اجرايى كه مى‏خواهند زودتر و راحت‏تر مقرراتى را در دست داشته باشند و در پيچ و خم راه طولانى بررسى و تصويب مجلس و اظهار نظر شوراى نگهبان معطل نشوند ،مى‏كوشند آن را به عنوان معضل نظام توجيه كنند، و به اين ترتيب مجمع تشخيص مصلحت را درگير بررسى طرح پيشنهادى خود و قانونگذارى نمايند

در صورت پذيرش چنين ديدگاهى، مشخص است كه تلاش امام براى حل تعارض مصلحت‏گرايى- قانون گرايى مؤفق نبوده، و عملا مصلحت گرايى بر قانون گرايى غلبه كرده است. اما جهانگير صالح پور از زاويه‏اى ديگر به اصل مصلحت نگاه مى‏كند، كه در ذيل گزارشى از ديدگاه او مى‏آيد.

صالح پور در ابتداى مقاله «فرايند عرفى شدن فقه شيعى » (صالح‏پور، 1374، صص‏17-23)، فرآيند عرفى شدن را به انتقال از ساحه قدسى به ساحه عرفى تعريف مى‏كند(صالح‏پور، 1374، ص‏18).وى معتقد است:

«ارزشهاى قدسى مشروعيت‏خود را از عرصه‏اى ماورايى مى‏گيرند و به هيچ رو براى توجيه خود به مبانى خردپسندانه و مبتنى بر مفيديت فرو كاسته نمى‏شوند; و اساسا و بنا بر تعريف ، خود را ملزم به توجيه نمى‏دانند. حال آنكه ارزشهاى عرفى ( مبتنى بر سودمندى ناسوتى) با فايده قابل اثبات خود شناخته مى‏شوند

بنابراين، دو معنا از عرفى شدن برداشت مى‏شود:

الف: دنيايى شدن; يعنى « عبور مفاهيم و مقولات از ساحه قدسى به ساحه ناسوتى كه على‏القاعده بافرسايش توام است

ب: افتراق ساختارى ميان ساختار سياسى و نهاد دينى; يعنى « نهاد دين كه در اعصار گذشته داراى كاركردهاى گوناگون بوده (آموزش، قضاوت ، تدبير امور شهر و ...) به علت پيچيده شدن مناسبات زندگى اجتماعى و تخصيص نقشها ، همچون ساير نهادها متكثر شده و وظايف خود را واگذار مى‏كند» (صالح‏پور، 1374، ص‏19). البته، اين تعبير با تعبير سكولاريزم در ايران -يعنى جدايى دين از سياست- تفاوت دارد .

سپس، صالح پور فرضيه خود را اين گونه، بيان مى‏كند: «دكترين ولايت مطلقه فقيه‏» آخرين و مهمترين تلاش براى تسريع فرايند عرفى شدن -به هر دو معناى ياد شده- فقه شيعى است، زيرا زمينه نظرى لازم را براى تبديل «شيعه يك حزب تمام » به «شيعه به مثابه يك دولت تمام عيار» فراهم مى‏آورد . او دليل مى‏آورد كه ولى فقيه به عنوان واسطه ميان عالم لاهوت و ناسوت ، دو جنبه و حيث دارد:

در وجه اول (وجه يلى الربى)، نماينده امام معصوم و منصوب از طرف او است.

در وجه دوم ( وجه يلى الخلقى) ، وكيل مردم و منتخب از سوى آنهاست.

ولى فقيه از وجه اول، ولايت مطلقه بر دستگاه فقه دارد و از جنبه دوم ، نماينده و سمبل «حاكميت ملى‏» و مكلف به پاسداشت مصالح عامه و منافع ملى است.

او نتيجه مى‏گيرد كه وارد شدن عنصر مصلحت در دستگاه فقه شيعى بسيار مهم است، زيرا دولت مدرن « داير مدار مصالح و منافع ملى است. و اساسا تاسيس دولت مبتنى بر انديشه ولايت فقيه ، بدون پذيرش عنصر مصلحت امكان نداشت‏». لذا، مى‏توان عناصر مقوم انديشه سياسى مدرن را از تئورى ولايت فقيه استخراج كرد، و در ايران -همچون مغرب زمين- در آستانه عصر تشكيل «دولت -ملت‏»، انديشه سياسى به سمت دولت مطلقه گرايش پيدا كرده است .

در نهايت، نويسنده به نقد ديدگاهى مى‏پردازد كه «تشكيل دولت دينى در ايران و ادغام دستگاه روحانيت در دستگاه دولت را خلاف روند عرفى شدن مى‏پندارند». به نظر وى چون دين با امور ثابت‏سروكار دارد و دولت‏با امور دائم التغيير ، افتراق دو نهاد متولى دين و دولت پيش خواهد آمد. همچنين، «پيدايش قدرت مركزى و تمركز روابط ملى در شكل حقوقى ، مستلزم روند شموليت‏حقوق و قواعد زاجره و جابره است‏». پس، «عملا همه مردم در زمينه حقوق عمومى و خصوصى مقلد قوه مقننه‏»مى‏شوند. صالح‏پور استعفاى آيت ا... صافى گلپايگانى را از شوراى نگهبان به عنوان شاخصى مهم مى‏داند، زيرا وى حاضر نشد مصلحت را به عنوان ملاكى در كنار عناوين اوليه فقهى، به شمار آورد.از اين‏رو، او اين استعفا را نقطه عطفى بر آغاز افتراق ساختارى ميان اين دو نهاد ذكر مى‏كند.

در نتيجه، «اين روند در عصر جمهورى اسلامى ، از آنجا كه فرايندى درون زا و خودجوش است، بسيارپايدار و بازگشت ناپذير تر از فرايندهاى مشابهى است كه در پاره‏اى از كشورهاى اسلامى در اثر فشار نيروهاى محيطى وتوسط عناصر بيگانه بادين صورت گرفته است و امروزه عوارض سوء خود را به شكل جنبشهاى سلفى و بنيادگرا بروز مى‏دهد» (صالح‏پور، 1371، ص‏23).

به نظر مى‏رسد كه ديدگاه خوش بينانه صالح پور در باره نهادينه شدن مصلحت گرايى ، چند ضعف عمده دارد:

1. همان‏گونه كه صالح پور به طور گذرا اشاره مى‏كند ، قبض و بسط دستگاه فقه بستگى تامى به فقها و ساير مفسران دين دارد . به نظر مى‏رسد بايد در اين زمينه بيشتر تاكيد شود، زيرا ميان تغييرات بيرونى ( متغير مستقل) و تغييرات در دستگاه فقه ( متغير وابسته )، متغير واسطى به نام فقها وجود دارد. آشكار است كه آنان در ارائه نظريات جديد فقهى، از عوامل گوناگونى متاثرند كه نمى‏توان از آنها غافل ماند . به عنوان مثال ،در استنباطهاى يك فقيه، پيشفرض: «انتظار حداكثر از دين » اثر بسيار متفاوتى از پيشفرض: «انتظار حداقل از دين » به جاى مى‏گذارد. در نتيجه به غير از «جامعه شناسى فقه‏»، پرداختن به «خصلت‏شناسى فقها » هم ضرورى مى‏شود .

2. نويسنده در خلال اين مقاله و نيز مقاله ديگرى با عنوان: «فرايند عرفى شدن شريعت مسيح‏» (صالح‏پور،1373، صص 35-39)، تاريخ افتراق دو نهاد دين و دولت را در غرب بخوبى بيان مى‏كند و نشان مى‏دهد كه تشكيل دولت مدرن و مقتدر شدن آن، همگام با كاهش قدرت «هيروكراسى‏» (Hierocracy) بوده است. اما اشتباه از آنجا آغاز مى‏شود كه او دست‏به مقايسه مى‏زند، و مصلحت گرايى در نظريه ولايت مطلقه فقيه را گامى براى شكل‏گيرى دولت مدرن تلقى مى‏كند . اين مقايسه از آنجا نادرست است كه از سويى نظريه ولايت فقيه موجب تداوم ساخت پاتريمونياليستى دولت‏شد، و حتى استناد به اصل مصلحت‏باعث گرديد كه در كنار تطبيق با شرايط متغير ، تمركز قدرت نيز بيشتر شود . از سوى ديگر، به جاى كاهش قدرت روحانيت، ما شاهد شكل‏گيرى تدريجى هيروكراسى هستيم. در نظر نگرفتن تفاوت ساختار دولت و نيز ساختار روحانيت در دو فرهنگ، مى‏تواند نتايج گمراه كننده‏اى به بار آورد .

3. از ديد صالح پور، دين با امور ثابت و دولت‏با امور متغير سروكار دارد. لذا، افتراق ميان دو نهاد به طور طبيعى پيش خواهد آمد. چنين استدلالى نتيجه بى‏توجهى به تعريف دولت از سويى ، و مقدمات نظريه ولايت فقيه از سوى ديگر است، زيرا:

اول، او مقصود خود را از مفهوم دولت و قلمرو آن دقيقا بيان نكرده است.

دوم، به نظر امام- همان گونه كه در ابتداى مقاله گفته شد - دين قدرت پاسخگويى به پرسشهاى بشرى را دارد، و فقه متكفل استخراج احكام مسائل مختلف است. اهميت‏يافتن مفهوم مصلحت در اين نظريه و گسترده شدن قلمرو اجتهاد، براى آن بود تا نشان داده شود كه هنوز از توانايى دين براى پاسخگويى به پرسشهاى جديد چيزى كاسته نشده است . مشروعيت دولت هم ناشى از ولايت فقيه است، و صرفا بازوى كارشناسى و اجرايى آن به شمار مى‏رود .

حال، ممكن است گفته شود كه به رغم تذكر دو نكته ياد شده، اشكال جدى به سخن نويسنده وارد نمى‏شود، و به هرحال نهادينه شدن مصلحت گرايى به عرفى شدن فقه شيعه منجر مى‏شود. اين گفته نيز چندان راهگشا نيست، زيرا بايد در عمل سنجيده شود كه مصلحت گرايى تا چه اندازه آن نتيجه را به بار مى‏آورد . ضمن آنكه براساس نظريه ولايت فقيه ، عرف عامه مرجع تشخيص مصلحت نيست ، بلكه اين وظيفه به عهده ولى فقيه گذاشته شده است; همچنانكه از ابتدا «مصالح عامه » يا «مصلحت عمومى » مراد نبوده ، بلكه «مصلحت نظام » مورد توجه بوده است. امام در اين باره مى‏گويد (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏112):

«مصلحت نظام از مسائلى است كه مقدم بر هر چيز است و همه بايد تابع آن باشيم‏».

4. نويسنده از جهتى ولى فقيه را منتخب و وكيل مردم مى‏داند، و براى او « وجه يلى الخلقى » قائل است . اين برداشت‏با مبانى نظرى ديدگاه امام سازگار نيست. طبق نظريه امام ، ولى فقيه منصوب از جانب خداست و مردم درباره او وظيفه‏اى جز شناسايى، بيعت و اطاعت ندارند. استدلال صالح‏پور با نظريه صاحب نظرانى همچون مطهرى سازگار است، كه به «ولايت انتخابى فقيه‏» معتقدند (مطهرى، 1368،صص‏85-86). حال، مى‏توان پرسيد كه تاكيدات مكرر امام در باره نقش مردم را چگونه مى‏توان توجيه كرد ؟ پاسخ آن است كه تاكيد فراوان امام در اين زمينه ناشى از نظريه علمى او نبود ، بلكه بهره‏گيرى خودآگاه يا ناخودآگاه از ميراث مبارزه صد و پنجاه ساله ضد استبدادى - ضد استعمارى، موجب هميت‏يافتن نقش مردم مى‏شد.

نيز، ممكن است اشكال شود كه طبق اصل‏107 قانون اساسى: «تعيين رهبر به عهده خبرگان منتخب مردم است‏»، و اين تعبير در قانون اساسى بيانگر «انتخاب » رهبر و مؤيد ديدگاه صالح‏پور است.اين اشكال هم نارساست، زيرا در ديدگاه امام- كه زير بناى نظام سياسى ايران است- « نصب » آمده و انتخاب فقيه گفته نشده است . از سوى ديگر، تفسير كسانى همچون آيت ا... جوادى آملى از واژه «تعيين‏»، نشان مى‏دهد كه «شناسايى‏» و «كشف » مراد بوده است ، نه انتخاب (جوادى، آملى، 1368ب، ص‏20):

«مجلس خبرگان فقط خبره‏تشخيص انتصاب فقيه جامع يا انعزال اوست، نه سبب نصب يا موجب عزل. هرگز زمامدار اسلامى از طرف مردم يا خبرگان منصوب يا معزول نمى‏گردد

به همين خاطر، از ديد وى جمهورى اسلامى معناى خاصى به قرار ذيل دارد (جوادى ، آملى 1368الف، صص 171-177):

«معناى جمهورى اسلامى هم غير از اين نيست كه اصل مكتب اسلام توسط وحى الهى تثبيت‏شده است و چيزى بر او افزوده يا از آن كاسته نمى‏شود و هيچ تاثيرى براى بيعت جمهور و ميثاق توده مردم نيست، مگر انشاء تعهد و گردن نهادن. و به همين معنا، رسالت رسول اكرم (ص) نيز جمهورى است، زيرا توده انسانهاى متفكر بعداز ارزيابى آن را مى‏شناسند و بعداز معرفت وى ، اعتراف به حقانيت آن مى‏نمايند ... واما سمتهاى الهى قابل جعل درباره غير معصومين مانند فقيهان جامع الشرايط از قبيل منصب افتاء و پست قضاء و مقام ولايت- همه آنها به همان تفسير گذشته- جمهورى‏اند; يعنى ثبوت آنها فقط با نص ونصب الهى است [كه] توسط معصومين حاصل مى‏شود، و اثبات و تنفيذ و اعتراف و ... با آراء جمهور محقق مى‏گردد

لذا، مردم پس از شناسايى ولى فقيه به وسيله خبرگان خود ، فقط مى‏توانند با او بيعت كنند و حق تخلف و سرپيچى را ندارند. اما اين، به معناى شكل‏گيرى استبداد و ديكتاتورى نيست، زيرا(كديور،1373، ص‏10):

«با وجود شرايط عدالت، تا فقيه خواست ديكتاتورى و استبداد بورزد، خود بخود و بلافاصله ساقط مى‏شود . با توجه به عنصر فقاهت و نيز مشورت با كارشناسان، ميزان خطا به حداقل مى‏رسد . از آنجا كه ولى فقيه تالى تلو معصوم (ع) است و با عنايات ويژه حضرت صاحب الامر وظيفه هدايت امت را بر عهده دارد، سلامت نظام مبتنى بر ولايت مطلقه فقيه در بالاترين حد تضمين مى‏شود

نتيجه

در اين مقاله، تلاش بر آن بود كه به دركى تازه از انديشه سياسى امام خمينى برسيم. امام به عنوان يك انديشمند سياسى، از بحران معناى جامعه خود تفسيرى داشت كه آن را برآمده از عقب نشاندن دين از صحنه زندگى سياسى و اجتماعى مى‏دانست.از اين‏رو، كوشيد تا دين را به جايگاه راستين خود بازگرداند و بدين وسيله بحران معنا را حل كند.

نخستين فعاليتهاى امام، «درخواست‏» از حكومت‏براى اجراى احكام دينى بود. ادامه اين جريان، به «نصيحت‏» دولتمردان و فعاليت‏براى اصلاح چارچوب فكرى حاكم منجر شد. اما سير حوادث و وقايع، امام را به اين نتيجه رساند كه هدف ياد شده بدون تشكيل «حكومت اسلامى‏» تحقق نمى‏يابد. پس، ايشان نهاد سلطنت را فاقد مشروعيت‏خواند و قانونى بودن آن را زير سؤال برد. امام در دوره تبعيد بجز حركت‏سلبى (نفى مشروعيت رژيم شاه) حركتى ايجابى نيز انجام داد و نظريه ولايت فقيه را به عنوان الگويى بديل براى نظام سياسى ايران ارائه كرد.

اين مرحله بندى - درخواست، نصيحت‏براى اصلاح، دگرگونى كامل چارچوب حاكم - در حقيقت نمايانگر مراتب امر به معروف و نهى از منكر است ودلالت دارد كه «انقلاب‏» از ابتدا در انديشه امام، امرى ضرور تلقى نمى‏شد. نيز، مراحل سه‏گانه فوق نشان مى‏دهد كه حركت امام از حالتى «انفعالى‏» - پاسخگويى به افرادى همچون: حكمى‏زاده و ريعت‏سنگلجى- آغاز گشت، و به حالتى «فعالانه‏» - پيشنهاد بى‏سابقه تشكيل حكومت اسلامى - ختم شد.

به هر حال، پيروزى انقلاب در سال‏1357 موجب شد تا انديشه سياسى امام به حاكميت‏برسد، و بتدريج توانايى آن محك بخورد. با بروز مشكلات و ظهور پرسشهاى جديد، در ابتدا مفهوم «ضرورت‏» (احكام ثانويه) و در نهايت مفهوم «مصلحت‏» (احكام حكومتى)، نقشى كليدى براى افزايش ظرفيت اين چارچوب فكرى پيدا كردند.

اگر مراحل تطور انديشه سياسى امام را به طور كامل در نظر بگيريم، مى‏بينيم كه برداشت امام از «سياست‏» و «برنامه‏ريزى‏» گام به گام تغيير مى‏كند و پيچيده مى‏شود. برداشتهاى نخستين امام از هر دو مفهوم بسيار ساده بود. وى اعتقاد داشت كه كمبودى جز اجراى احكام اسلامى مانند حدود و تعزيرات نيست. در دوره مبارزه علنى و تبعيد، امام متوجه مسئله مهمتر تشكيل حكومتى براى اجراى احكام شد; البته با اين توضيح كه اسلام حاوى قانون كامل و بى‏نقصى است كه بايد براى اجراى آن برنامه‏ريزى كرد. در نهايت امر، امام پس از پيروزى انقلاب مفهومهاى ضرورت و مصلحت را به كار برد، و آنها را مهمترين ملاك براى تصميم‏گيرى فقها (اجتهاد) معرفى نمود. چنين برداشتى، بدان معناست كه - برخلاف تلقى دوره‏هاى پيشين - اصلا" برنامه مدونى براى اجرا وجود ندارد، و اكتفا به منابع فقهى بدون در نظر گرفتن مقتضيات زمان و مكان، حكومت را به بيراهه مى‏برد.

در باره «سياست‏» نيز اگر در دوره اول گفته مى‏شد كه حكومت اسلامى همانا اجراى احكام دينى است، ولى در دوره آخر سخن امام آن بود كه «حكومت، فلسفه عملى برخورد با شرك و كفر و معضلات داخلى و خارجى را تعيين مى‏كند» (امام خمينى،1369، ج‏21،ص‏61) و «نشاندهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سياسى و نظامى و فرهنگى است‏» (امام خمينى،1369، ج‏21، ص‏98).

به هر حال، آرمانگرايى و ساده‏نگرى به مقوله‏هايى همچون سياست و برنامه‏ريزى، مسئله‏اى بود كه دير يا زود مشكل ساز مى‏شد. يان‏ريشارد [ Yann Richard ] طى مقاله‏اى در سالهاى آغازين انقلاب، به بررسى اين مسئله پرداخت و بدرستى خاطر نشان كرد (كدى،1369، ص‏339):

«مشكل جدى‏تر اين است كه اكثريت متفكرين سياسى جديد شيعه، پنداشته‏اند كه راه‏حل مسائل ايران اساسا ساده است. آنها متمايل به اين فكر بوده‏اند كه اگر ايران از زير كنترل و نفوذ خارجيها خارج شده و نهادهاى جديد و نسبتا ساده سياسى و اقتصادى بنا نهاده شوند، كه متفكرين مزبور براى آنها مبانى اسلامى نيز پيدا كرده‏اند، مسائل ايران به خودى خود حل خواهد شد. در حالى كه اين مطلب در عمل نتيجه مطلوب را به دست نداده است. اساسا،اين تفكر جديد اسلامى اسلحه نيرومندى براى ايجاد انقلاب گرديد، اما براى ايجاد مؤسسات جديد توفيق بسيار كمترى داشت

البته، مشكل ياد شده- كه گريزى هم از آن نبود- با طرح مفهوم مصلحت و گسترش قلمرو اجتهاد تا حدى حل شد، و نشان داد كه تلقى امام از سياست و برنامه‏ريزى دچار دگرگونى عظيمى شده است.

كتابنامه

1. بى‏آزار شيرازى، عبدالكريم، «بينش فقهى امام در برخورد با رويدادهاى نوين جهان‏»،كيها ن انديشه، شماره‏29، فروردين و ارديبهشت‏1369، صص 45-46

2. جوادى آملى، عبدالله، پيرامون وحى و رهبرى، تهران: انتشارات الزهراء، 1368 (الف)

3. همو، ولايت فقيه، رهبرى در اسلام، تهران: مركز نشر فرهنگى رجاء، 1368 (ب)

4. [امام] خمينى، روح‏الله، تحرير الوسيلة، 2ج، ج‏1، بيروت: دارالانوار، 1982م

5. همو، شؤون و اختيارات ولى فقيه: ترجمه مبحث ولايت فقيه از كتاب البيع،ترجمه: مرتضى حاج على فرد و ديگران، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365

6. همو، صحيفه نور، 21ج، ج‏1-16، تهران: مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1361; ج‏17، همانجا، 1364; ج‏18، همانجا، 1365; ج‏19، همانجا، 1368; ج‏20و21، همانجا،1369

7. همو، كشف الاسرار،بى‏جا: بى‏نا، بى‏تا

8. همو، ولايت فقيه، حكومت اسلامى، تهران: مؤسسه انتشارات اميركبير،1357

9. رجائى، فرهنگ، معركه جهان بينى‏ها،در خردورزى سياسى و هويت ما ايرانيان، تهران: شركت انتشارات احياء كتاب، 1373

10. روحانى (زيارتى)، سيد حميد، نهضت امام خمينى، ج‏2، تهران: واحد فرهنگى بنياد شهيد، 1364

11. زحمتكش، يدالله، «روند شكل‏گيرى مجمع تشخيص مصلحت نظام‏»، آفرينش، شماره‏هاى‏47و48،23و 24مهر1376

12. صالح‏پور، جهانگير، «فرايند عرفى شدن شريعت مسيح(ع، كيان، شماره 21، شهريور و مهر1373، صص 35-39

13. همو، «فرايند عرفى شدن فقه شيعى، پا در ركاب مركب عرفى، دل در كمند شاهد قدسى‏»، كيان، شماره 24، فروردين وارديبهشت 1374، صص‏17-23

14. كدى، نيكى آر.،ريشه‏هاى انقلاب ايران،ترجمه: عبدالرحيم گواهى، تهران: انتشارات قلم،1369

15. كديور، محسن، «نظريه‏هاى دولت در فقه شيعه‏»، راهبرد، شماره 4، پاييز1373، صص‏1-41

16. مدنى، سيدجلال الدين، حقوق اساسى و نهادهاى سياسى جمهورى اسلامى ايران، تهران: نشر همراه، 1370

17. مطهرى، مرتضى، پيرامون انقلاب اسلامى، قم: انتشارات صدرا، 1368

18. مهرپور، سيدحسين،ديدگاههاى جديد در مسائل حقوقى، تهران: انتشارات اطلاعات، 1372

19. هاشمى، سيدمحمد، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج‏2، تهران: انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى،1372

پى‏نوشت:

* دانشجوى دوره دكتراى علوم سياسى دانشگاه تهران