صفحه اصلي     اخبار     جستجو     پست الترونيك     فهرست
 

 

تنوع گفتماني علماي شيعه در عصر مشروطيت

قسمت اول (1)

دكتر ناصر جمال‏زاده (*)

چكيده: براساس مفهوم «پارادايم‏» كوهن كه عبارت است از اصول قابل قبول علماى يك حوزه از دانش، مى‏توان «پارادايم امامت‏» را با اصول نصب، نص، عصمت كه قابل قبول علماى شيعى مى‏باشد و در قالبى نخبه‏ گرايانه قرار دارد، ترسيم كرد. فعاليت علماى شيعه در زمانهاى مختلف در جهت‏حفاظت از اين اصول توجيه مى‏شود. اگر چه در زمانهاى گوناگون به مقتضاى زمان جلوه‏هاى گفتمانى مختلفى پيدا كرده است، ولى اصل پارادايم محفوظ باقى مانده است. در عصر مشروطيت نيز در نتيجه رشد گفتمان غربى در دوره قاجاريه و بويژه در اواخر اين دوره، در چارچوب پارادايم امامت، گفتمان علماى شيعه دستخوش تحولاتى شد. با تاثير پذيرى از گفتمان غربى، دو گفتمان جديد مشروطه خواهى و مشروعه خواهى در ميان علما پديد آمد، كه موضوع اين مقاله نشان دادن اين تنوع گفتمانى در انديشه علماى اين دوران است .

مقدمه

اگر مفهوم «پارادايم‏» را- كه عبارت از اصول قابل قبول علماى يك حوزه از دانش است-از معرفت‏شناسى تامس. س. كوهن برگيريم (2) و آن را به انديشه دينى شيعى تعميم دهيم، در اين صورت پارادايمى به نام «پارادايم امامت‏»- با اصول نصب، نص و عصمت كه در چارچوبى نخبه‏گرايانه قرار دارد- خواهيم داشت. در نتيجه فعاليت علماى شيعه اين اصول همواره ثابت‏باقى مى‏ماند، اما براى پاسخ به مقتضيات زمان و مكان در قالب آن پارادايم، «تحولات گفتمانى‏» ايجاد مى‏شود. (3) يك تحول گفتمانى ايجاد شده در چارچوب پارادايم امامت، «گفتمان ولايت‏» است كه در زمان غيبت‏به وسيله فقهاى شيعه ترسيم شد، و فقيه را به «نصب عام‏» و «نص امام معصوم‏» جايگزين امام غايب مى‏كرد. از آنجا كه «اصل عصمت‏» خاص امام معصوم غايب بود، حكومتهاى ديگر به دليل نداشتن صلاحيت ذاتى، غاصب مقام معصوم قلمداد شدند. بنابراين، اصل غصب حكومتها در زمان غيبت، از درون اصل عصمت پارادايم منتج‏شد. «گفتمان ولايت‏» در هزاره خست‏بعد از غيبت تا ظهور صفويه، شكل مبهمى داشت. اما با تكامل فقه شيعه وبا توجه به مقتضيات زمان در باره حوزه وظايف فقيه در زمان غيبت، ميان علماى شيعه جلوه‏هاى گفتمانى گوناگونى پيداشد.

در دوران هزار و سيصد ساله‏اى كه از غيبت كبراى امام دوازدهم تا وقوع انقلاب مشروطيت گذشت، تغييرى در ماهيت تفكر سنتى درباره حاكميت‏سياسى و حاكميت مذهبى رخ نداد، زيرا اصالتا بر اساس پارادايم اين دوران، اين دو حاكميت از آن معصوم بود. اما در نحوه انتقال اين حاكميت در زمان غيبت‏به فقيه و سلطان، بين فقها اختلاف افتاد. گروهى هر دو حاكميت را به فقيه انتقال دادند (4) ، و گروهى فقط حاكميت مذهبى را ويژه فقيه برشمردند. از اين رو، حاكميت‏سياسى مخصوص امام معصوم غايب شد، و غير او هر سلطان و فقيهى غاصب به شمار آمد (5) . گروهى به مشروعيت‏حاكم سياسى در صورتى كه عادل و ماذون از جانب فقيه باشد، راى دادند (6) . گروه ديگر نيز قائل به تفكيك كامل حاكميت‏سياسى از حاكميت دينى شدند (7) . در هر صورت، اصل حاكميت‏براى معصوم(ع) ثابت‏بود. به خاطر اوضاع و احوال زمانى، بر داشت از حاكميت نيز حاكميت فردى بود نه جمعى. به ديگر عبارت، همان گونه كه حاكميت معصوم، فردى و منصوب از جانب خدا بود، انتقال آن به فقيه يا سلطان نيز انتقال به فرد بود، نه جمع. از اين رو، فقط فقيه يا سلطان حق حاكميت داشت و حكومتش مشروع بود; و اساسا صحبت از مردم و حاكميت مردم مطرح نبود.

تبيين تنوع گفتمانى علماى عصر مشروطيت

در اواخر دوره قاجاريه و در آستانه انقلاب مشروطيت، مسائلى پيش آمد كه منجر شد تا در تفكر هزار و سيصد ساله علماى شيعه در باب حاكميت، تغييرى اساسى ايجاد شود. البته، اين تغيير در ماهيت‏حق ذاتى حاكميت نبود، بلكه تغيير در مفهوم حاكميت فردى به حاكميت جمعى و مردم در زمان غيبت‏بود، كه به عنوان جايگزينى براى حاكميت‏سياسى پادشاه- كه يك نوع حاكميت فردى -بود مطرح مى‏شد. تا قبل از مشروطيت، بحث علما در جواز يا عدم جواز شروعيت‏حاكميت‏سياسى فردى سلطان بود كه آيا سلطان عادل يا غير عادل، حق سلطنت دارد يا ندارد؟ مشروعيت دارد يا ندارد؟ منصوب مستقيم از جانب امام معصوم است‏يا منصوب با واسطه فقيه است؟ اينها پرسشهايى بود كه فقها پاسخهاى مختلفى به آن مى‏دادند. اما در دوره مشروطيت و با افزايش ظلم پادشاهان قاجار به رعيت از يك طرف، و ورود افكار نوين غربى و پديده‏ها و مفاهيم جديدى همچون: ملت، آزادى و مجلس از طرف ديگر، باعث‏شد تا سؤال جديدى به مجموعه سؤالات قبل درباره حاكميت اضافه شود. سؤال جديد اين بود كه آيا از ديدگاه شيعه، حاكميت فردى مى‏تواند تبديل به حاكميت مردم و ملت‏شود؟ به عبارت ديگر، آيا حاكميت مردم به عنوان نوع ديگر حاكميت، پذيرفته شيعه است؟ آيا اين نوع حاكميت، منافات با حاكميت‏سياسى فردى امام معصوم ندارد؟ اگر در تضاد است، چگونه اين تضاد قابل حل است؟

پاسخ به اين سؤال، مى‏توانست تعيين كننده شكل حكومت‏باشد. اگر حاكميت مردم از ديدگاه شيعه قابل قبول بود و منعى فقهى نمى‏داشت، اين انديشه مى‏توانست‏حداقل شكل سنتى پادشاهى مطلقه را مقيد و ملت را در حاكميت‏شريك كند، يا اينكه كلا نظام پادشاهى را برچيند و نظامى مبتنى بر حاكميت مردم پديد آورد. در واقع، نظريه ديگرى كه مطابق با اوضاع و احوال زمانه باشد و در عين حال اصل پارادايم را نيز حفظ كند، در نتيجه پاسخ به اين سؤال شكل مى‏گرفت. مسلم آنكه، اين پرسش خارج از حوزه ميراث دينى و فقهى وارد حوزه دين شد تا پاسخ مناسب خود را بيابد. به عبارت ديگر، چنين پرسشى، سؤال درون دينى نيست. همچنين، اگر چه اين سؤال در مرزهاى داخلى ايران و از زبان خواص دانش آموخته‏غرب -كه به مقايسه پيشرفت غرب و انحطاط ايران پرداخته‏اند - مطرح مى‏شود، اما اساسا منشا خارجى دارد; زيرا پيش از اين نيز در اين كشور استبداد و ظلم پادشاهان و حكام ولايات وجود داشت و حتى در زمانهايى فشار بر مردم از سوى پادشاهان بسيار شديدتر از اواخر دوره قاجاريه بود، اما اين امر هيچگاه قدرت تغيير شكل سنتى حكومت فردى پادشاه را نداشت . در آن زمان، فرض بر اين بود كه اگر ظلم هست، ولى هرج و مرج و بى نظمى در جامعه نيست. از اين‏رو، براساس حاكميت اصل نظم، مى‏پنداشتند كه پادشاه ظالم ولى جامعه امن ، بهتر از جامعه نا امن و بى‏ثبات است. با اين توجيه، پيشينيان در هر شرايطى، تن به ظلم پادشاه و حاكم آن داده‏اند. به عبارت ديگر، در انديشه علما تا اواخر دوره قاجاريه، جايگزينى مناسب براى حكومت پادشاهى كه در سايه آن امنيت نيز در جامعه حكمفرما باشد، وجود نداشت. لذا، آنان به شكل سنتى حكومت پادشاهى- حتى در شرايط ظلم پادشاه- تن در دادند، و در انتظار حاكميت فردى امام معصوم(ع) غايب براى رهايى از ظلم -به عنوان جايگزين- باقى ماندند، و مردم را نيز دعوت به صبر كردند. اما با توسعه ورود مفاهيم جديدى همچون: مجلس، حق مردم، آزادى وقانون در اواخر دوره قاجاريه در نتيجه تعامل فرهنگى، اجتماعى واقتصادى ايران با غرب -كه در آغاز به وسيله روشنفكران، سران دربارى و مسافران خارجى در آن زمان وارد مى‏شد و بتدريج‏بر آگاهى مردم و علما مى‏افزود-، جايگزين ديگرى براى حاكميت فردى مطرح شد; و آن، حاكميت مردم و قانون بود (8) . بنابراين، در نتيجه تعامل فرهنگى غربى و نظام سنتى اسلامى ايران، سؤالى شكل گرفت كه پاسخ به آن قدرت آن را داشت كه دودمان قاجاريه را بر باد دهد. اين سؤال، در بطن خود جايگزين ديگرى را براى نظام پادشاهى معرفى مى‏نمود كه آن خلا موجود در انديشه علما را براى جايگزين مناسب پر مى‏كرد.

بنابر اين، بار ديگر در حوزه نخبه گرايى شيعه -اما در محدوده زمانى مشروطيت و با فرض وجود شرايط اجتماعى پيشگفته و ورود فرهنگ غرب به ايران -سؤال را تكرار مى‏نماييم و بر اساس آن انديشه علماى شيعى اين زمان را دسته بندى مى‏كنيم. ابتدا، بايد بدانيم اين اصل پارادايمى تفكر نخبه گرايانه علماى شيعه -كه با تفاوت در نوع انتقال حاكميت، تا پيش از مشروطيت‏حاكم بر انديشه كلى علماى شيعه بود-، آيا در زمان مشروطيت‏به قوت خود باقى ماند يا در تداوم اين اصل خدشه‏اى وارد شد؟ به ديگر عبارت، آيا بروز عناصر جديد در اوضاع، احوال و شرايط اجتماعى، تفكر سنتى نخبه گرايانه علماى شيعه را درباره حق حاكميت ذاتى سياسى معصوم و عرضى يا غصبى غير معصوم تغييرداد؟ اصل غصب حكومتها در زمان غيبت، به چه شكلى توجيه مى‏شود؟

گذشته از اين، نوع جديد حاكميت كه با خود مفاهيم نوينى همچون: آزادى، قانونگذارى وبرابرى را به همراه آورد و قصد داشت نهاد جديدى را به نام مجلس براى اجراى اين حاكميت ايجاد كند، مباحث‏بسيارى را در حوزه دين و ميان علماى شيعه به وجود آورد. مهمترين سؤالهاى اين دوره، عبارت بودند از:

آيا مردم با تشكيل مجلس و تكيه بر آراى عمومى، مى‏توانند در اداره امور كشور نقش ايفا كنند؟

اساسا، آيا اين مجلس مى‏تواند، مانند اقتدار مطلق پادشاه، نظم و امنيت را در جامعه حكمفرما كند و جلوى هرج و مرج و آشوب را بگيرد؟

آيا اگر حاكميت از آن مردم باشد، ديگر ظلم و تعدى به مردم روا داشته نمى‏شود؟

آيا نمايندگان مردم (مجلس) حق دارند كه قانون وضع كنند؟

مهمتر از آن، آيا نمايندگان صلاحيت وضع قانون را دارند؟

آيا اين قانون مغايرت با قانون الهى نيست؟

آيا در جامعه مسلمان شيعى، انسانهاى كافر، مسيحى و يهودى برابرند؟

آيا در فقه شيعى انسانها آزادند يا بنده؟

اين گونه پرسشها- كه سؤالهاى جديدى مطابق با مقتضيات زمان بودند - براى علماى پيش از اين دوران اصلا مطرح نبود تا پاسخى براى آن بيابند.

بنابراين، سؤال اصلى براى بررسى انديشه علما در عصر مشروطيت، اين است كه آيا انقلاب مشروطيت اصول پارادايم امامت و گفتمان فقاهت را در باب حكومت- كه بر محورى نخبه گرايانه قرار داشت - به طور كلى تغيير داد و پارادايم ديگرى را جايگزين آن كرد، يا اينكه در چارچوب همان اصول پاراديمى نظريه امامت و با توجه به سؤالات و اعوجاجات جديد، تنوع گفتمانى پيدا كرد؟

ادعاى اين مقاله، آن است كه اصول پارادايمى نظريه امامت در انديشه همه علما همانند سابق ادامه پيدا كرد و اوضاع و احوال زمانى حتى انقلاب نتوانست‏خدشه‏اى در ماهيت اين تفكر ايجاد كند. لايه زيرين انديشه علما در باب اكميت‏سياسى، در همان چارچوب نخبه گرايانه به عنوان حق ذاتى امام معصوم باقى مى‏ماند، و حاكميت‏سياسى فردى پادشاه در زمان غيبت همچنان غصب مقام معصوم قلمداد مى‏شود. اما در اين زمان، حاكميت‏سياسى جواز تبديل شدن از شكل فردى به شكل مردمى و جمعى را پيدا مى‏كند. به عبارت ديگر اصل حاكميت مغصوب باقى مى‏ماند، ولى نوع آن از شكل فردى، جواز تبديل به شكل جمعى را پيدا مى‏كند، كه در آن ظلم كمترى به رعيت روا مى‏گردد. بنابر اين، تحول ايجاد شده در انديشه علماى شيعه در عصر مشروطيت، در ماهيت‏حق حاكميت نيست ; زيرا حاكميت مخصوص امام معصوم است، بلكه تحول ايجاد شده در نوع حاكميت‏سياسى است كه در زمان غيبت تا هنگام ظهور به عنوان اضطرار مى‏توان براى حفظ دين و شيعيان به حكم ثانوى ملتزم بود. شكل مرسوم و سنتى حاكميت‏سياسى پذيرفته شده نزد علما، حاكميت فردى پادشاه و سلطان بود. از اين رو، شكل جديد حاكميت‏سياسى- كه جزء نظرات جديد مطرح شده در عصر مشروطيت و قائل به حاكميت مردم بود- خاستگاه منازعه جديدى ميان علما شد. طرح اين نوع از حاكميت، اعث‏شد تا بار ديگر انديشه سياسى علماى شيعه را در باب حكومت تقسيم كند، و گفتمانهاى مختلفى را در ميان آنان پديد آورد. چگونگى اين تقسيم و تنوع آنها، موضوع اين مقاله خواهد بود.

در شكل گيرى گفتمانهاى جديد علما، مهمتر از همه تفكر اصولى شيعه كار ساز بود. در واقع، علماى شيعه به حكم عقل و براى حفظ مذهب شيعه در شرايط غيبت، اضطرار و نبود امام معصوم و نيز لزوم حفظ امنيت و نظم در جامعه، تن به حاكميت فردى پادشاه دادند، و بعضى از آنان نيز به آن مشروعيت‏بخشيدند. حال با فرض تداوم غيبت، چه اشكالى دارد تا براى كاهش ظلم و استبداد حاكميت فردى پادشاه- كه خودش مقامى غاصبانه است و در شرايط اضطرار و غيبت امام معصوم به آن تن در داده‏اند- به حاكميت مردم تن داد. البته، هر چند چنين حاكميتى غصب مقام معصوم است، ولى در سايه آن نيز امنيت و نظم ايجاد مى‏گردد و ظلم به مردم نيز كمتر مى‏شود. به عبارت ديگر، براى اينكه به حقوق مردم كمتر اجحاف شود، در شرايط اضطرار بين بد (حاكميت مردم) و بدتر (حاكميت فردى پادشاهى)، بد را انتخاب مى‏كنيم; زيرا هيچ‏كدام از اين دو حكومت مطلوب و ايده آل معصوم نيست. اما، عقل حكم مى‏كند تا حكومتى را بپذيريم كه در سايه آن ظلم كمترى به مردم مى‏شود.اين نظريه، يك نظريه اصلاحى است، كه شكل بارز آن را در انديشه‏هاى ميرزا محمد حسين نائينى در تنبيه الامة و تنزيه الملة اين گونه مى‏يابيم (نائينى، 1361، ص‏47):

«در وجوب تحول سلطنت جائره غاصبه از نحوه اولى [سلطنت تملكيه و استبداديه] به نحوه ثانيه [ سلطنت مقيده مشروطه مسؤوله ] بعد از آنكه دانستى كه نحوه اولى هم اغتصاب رداء كبريايى -عزاسمه- و ظلم به ساحت احديت است و هم اغتصاب مقام ولايت و ظلم به ناحيه مقدسه امامت - صلوات الله عليه- و هم اغتصاب رقاب و بلاد و ظلم درباره عباد است‏به خلاف ثانيه كه ظلم و اغتصابش فقط به مقام مقدس امامت راجع و از آن دو ظلم و غصب ديگر خالى است.» چنين استدلالى در زير سايه تعاليم مكتب اصولى شيعه بود، كه در اوايل قرن سيزده هجرى به اوج تازه‏اى رسيد.با ظهور محمد باقر وحيد بهبهانى (1116-1206ق) اخباريها بكلى از ميدان خارج شدند و فقهايى همانند: ميرزاى قمى، شيخ انصارى، ميرزاى شيرازى، ملا محمد كاظم خراسانى و محمد حسين نائينى، به مطالب آن عمق بخشيدند و دقت فلسفى و منطقى را در مباحث اصولى وارد كردند. همين ويژگى، ذهن علماى شيعه را پذيراى تحولات اجتماعى كرد.حميد عنايت در اين باره مى‏نگارد (عنايت، 1362، صص 278-288 ):

«تعليم عمده مكتب اصولى، حجيت عقل است - پس از ارشاد قرآن و سنت و اجماع - در تميز دادن قواعد و احكام شريعت... تعاليم اصولى با قول به حجيت عقل و حق اجتهاد، لامحاله ذهن شيعى را پذيراى تحولات اجتماعى مى‏كند و نسبت‏به توانايى انسان در تنظيم امور اجتماعى ايجاد اطمينان مى‏كند. تصريح به منزلت مجتهدان و بويژه تاكيد بر ضرورت پيروى از مجتهد زنده، بى شك مى‏تواند در زدودن فلج فكرى حقوقى مؤثر باشد و لااقل تا حدودى قيود جزم و جمود را از دست و پاى فكر و عقل باز كند. علاوه بر اين، اصولى نظير حجيت ظن و جواز اعمالى كه بالصراحه ممنوع شمرده نشده، باعث تلقى با انعطاف‏ترى از كار برد فقه در مسائل مستحدث اجتماعى و سياسى مى‏گردد

همين تفكر اصولى و حجيت عقل، علماى شيعه را به برداشت جديدى از حكومت‏سوق داد.آنان به حكم عقل ملتزم به حكومت پادشاهى نشده بودند، بلكه به حكم عقل براى ايجاد نظم و جلوگيرى از هرج و مرج به حكومت مطلقه پادشاهى تن داده بودند و جايگزين مناسب ترى براى آن در ذهن نداشتند. اما با پيدايش شرايط جديد باز حكم عقل همين امكان را مى‏داد تا براى جلوگيرى از ظلم، به حكومتى تن در دهند كه اگر كاملا مردمى نباشد ولى ظلم به مردم در آن نباشد. و مسلم، همين تفكر توانايى ايجاد تغيير در آينده را نيز داشت.

بنابر اين، تبديل حاكميت فردى به حاكميت مردم، مسئله‏اى نبود كه از بستر دينى يا مرزهاى داخلى ايران به وجود آمده باشد.در واقع، اصل سؤال از خارج و از ريشه تمدن غربى وارد حوزه ايران شد، در بستر دين و از دريچه فقهى علما پاسخى دينى گرفت و با احتجاجات عقلى مكتب اصولى شيعى حاكميت مردم پذيرفته يا رد شد.

در واقع، پيدايى عناصر جديدى همانند مفهومهاى: ملت، آزادى، برابرى، و مجلس، قسمتى از تفكر سنتى علما را- كه مربوط به نوع حاكميت‏بود- به مبارزه طلبيد; مسائلى كه در تفكر سنتى جايى براى آنها نمى‏يابيم. از اين رو، انقلاب مشروطيت غير از انقلاب اجتماعى و سياسى، انقلابى در لايه رويى انديشه علما نيز به شمار مى‏رفت; زيرا بروز شرايط جديد باعث‏شد تا علما در كارايى انديشه سنتى در باب حاكميت‏سياسى فردى پادشاهى شك كنند، و خواهان نوعى جديد از حاكميت‏شوند كه كارايى بيشترى داشته باشد. لذا پيش از انقلاب مشروطيت، ابتدا علما اجراى عدالت‏به وسيله پادشاه را- كه يكى از وظايف كار كردى حكومت‏به شمار مى‏رود- هدف قرار دادند تا نقص سيستم موجود سنتى را با تاسيس عدالتخانه - كه ابزارى سنتى از داخل فرهنگ ايرانى اسلامى‏بود- اصلاح كنند. ولى پس از نااميدى از اصلاح جزئى، با همراهى روشنفكران خواهان اصلاح جديترى -كه مردم را در حاكميت‏سياسى با سلطان شريك مى‏ساخت -شدند. به عبارت ديگر، مشروعيت كل سيستم به شكل پادشاهى، در انديشه علما از لحاظ كاركردى دچار مشكل جدى شده بود. بنابراين، در اين شكل جديد حاكميت، مشروعيت پادشاه در كنار حاكميت مجلس و مردم به عنوان يك امر جايگزين مطرح شد. اما هنوز مشروعيت نظام پادشاهى به طور كامل از بين نرفته بود. در اين نظام جديد، شكل پادشاهى مشروعيت‏خود را حفظ مى‏كرد، اما مردم در حاكميت‏با پادشاه شريك مى‏شدند.

به نظر نگارنده، انقلاب مشروطيت انقلابى نبود كه اصل مشروعيت نظام سياسى سلطنتى را به زير سؤال برد، بلكه به دنبال ابزارى مناسب براى كنترل لجام گسيختگى نهاد سلطنت‏بود. بنابراين، ديگر براى رهايى از ظلم نبايد از سلطان خواست تا خود و حكمرانانش بر رعيت‏ستم نكنند، بلكه بايد ابزارى فراهم كرد كه سلطان و امرايش نتوانند ظلم كنند. تقاضاى علما و مردم اين بود كه پادشاه و حكامش نبايد بر مردم ظلم روا دارند و باعث‏سلطه كافر و اجنبى بر مملكت اسلامى شوند، و بايد بر اساس قانون شريعت عمل كنند. درگذشته، از جانب علما اين كار فقط به شكل توصيه به سلطان بود ;كه هيچ گونه ضمانت اجرايى نداشت. از اين رو، اگر سلطان به توصيه علما عمل نمى‏كرد، فقط معصيت كار شناخته مى‏شد. تنها ضمانت اجرايى براى كنترل محدود سلطان آنهم در اواخر دوره ناصر الدين شاه، نفوذى بود كه روحانيت در نتيجه پيدايش عنصر مرجعيت در ميان قلوب شيعيان پيدا كرده بود (كسروى،1363،صص 430-431). البته، اين قدرت نيز در صورت تشخيص مرجع مى‏توانست‏به عنوان اهرمى در مقابل گردن فرازى سلطان عمل كند; همچنانكه در قضيه امتياز تنباكو و لاتارى قبل از مشروطيت مشاهده مى‏كنيم. اما اين اهرم، چندان كار ساز نبود و در همه مواقع به كار نمى‏آمد، زيرا دسترسى به روحانى مرجع و توجيه او براى يك اقدام عملى، كار هر كسى نبود و از عهده افراد عامى جامعه بر نمى‏آمد. در نهايت، ممكن بود فردى همانند ميرزا رضاى كرمانى كارد به استخوانش برسد، و براى جلوگيرى از ظلم خودش راسا اقدام كند.

از اين‏گونه برخوردها قبل از مشروطيت، مشخص مى‏شود كه ابزارهاى مناسب و مداوم براى كنترل قدرت سلطنت از ظلم و لجام گسيختگى وجود نداشت، و اين نياز در جامعه احساس مى‏شد. انقلاب مشروطيت، تلاشى براى تهيه اين ابزارهاست. اين ابزار بايد سازمان و تشكيلاتى قوى داشته‏باشد. تا بتواند جلوى تعديات حكام و پادشاه را بگيرد. اولين ابزار، پيشنهاد تاسيس عدالتخانه بود(كسروى،1363، ص‏67) كه در شكل خام و ابتدايى مطرح و به وسيله مظفر الدين شاه دستخطى در اين باره نوشته شد(كسروى،1363، صص 71-72). از همانجا، اين سؤال مطرح شد كه عدالتخانه‏اى كه به وسيله پادشاه تاسيس شود، ضمانت اجرايى براى انجام وظيفه محوله را ندارد; زيرا خود شاه مى‏تواند آن را منحل كند، و عملا كارايى لازم را نخواهد داشت. از اين رو، ابزار مناسبترى لازم بود تا شاه نتواند بسادگى آن را از بين ببرد. از همان زمان، سخن مشروطه و دولت مشروطيت‏به وسيله روشنفكران بر سر زبانها افتاد، و مردم و علما نيز از حكومت مشروطه آگاهى يافتند يا برخى زمان را مناسب براى طرح مشروطه دانستند (9) (كسروى،1363، صص‏49-50). در اينجا براى روشن شدن بيشتر بحث، مشكل فكرى پيش آمده براى علما را- كه از نقص كاركردى نظام پادشاهى منتج‏شده بود و باعث پيدايش گفتمانهاى جديدى در ميان آنان شد- دقيقتر مطرح مى‏كنيم.

از ديدگاه علماى شيعه، پادشاه در حكومت پادشاهى، چه به نيابت از فقيه و چه به طور مستقيم، وظيفه حفظ كيان مملكت اسلامى از سلطه بيگانه، حفظ نظم و امنيت در جامعه و ايجاد زمينه لازم براى ترويج‏شريعت اسلامى را بر عهده دارد. فقها نيز به عنوان بازوى ديگر دين، وظيفه حفظ شريعت‏شيعه و بيان احكام دينى و جلوگيرى از انحرافات دينى را بر عهده دارند.

در اواخر سده سيزده هجرى ظلم بر شيعيان به وسيله حكام ولايات شدت گرفت، سفرهاى پر هزينه ناصر الدين شاه و مظفر الدين شاه بدهيهاى زيادى براى مملكت‏به‏بار آورد، ورود كالاهاى خارجى كالاهاى توليد داخل را از رونق انداخت، و امتيازهاى اقتصادى به خارجيان سلطه خارجى را بر اقتصاد ايران ميسر كرد. وجود اين گونه ناحقها و ستمها، زمينه را براى بروز بحران فكرى در انديشه علما فراهم نمود، زيرا از نظر اين علما نظام پادشاهى در انجام وظيفه خويش در اين زمان ناتوان بود. همين امر، باعث‏بروز بحران در انديشه برخى از علما مى‏شد; كه در اصل، از مجاورت با گفتمان غربى حاصل شده بود كه مستشهد كردن اين مدعا موضوع مقال ديگرى است كه فعلا به آن نمى‏پردازيم. از يك طرف، مفاهيم جديدى كه نويد ترقى را با خود به همراه داشتند وارد گفتمان سنتى علما شد; و از طرف ديگر، نظام پوسيده سنتى پادشاهى استبدادى، قادر به انجام دادن صحيح وظايف خود - كه حفظ كيان مملكت اسلامى از سلطه بيگانه و حفظ امنيت داخل كشور است- نبود. به دنبال همين نقص كاركردى نظام پادشاهى، بحرانهاى اجتماعى به وجود آمد. بحران تنباكو، نمونه‏اى است كه در نتيجه موفق نبودن پادشاه در حفظ ممكت اسلامى از سلطه بيگانه به راه افتاد. همچنين، بحران بست نشينى در مهاجرت صغرى و كبراى علما و مردم به حرم عبدالعظيم و قم، نتيجه موفق نبودن پادشاه در اجراى عدالت و حفظ نظم در جامعه بود كه منجر به افزايش ظلم در جامعه شد.

راه حل بحران فكرى پيش آمده، به دو صورت امكان داشت تا پارادايم در همان شكل سابق نظام پادشاهى حفظ شود و از بحران پيش آمده با موفقيت گذر كند. چنين راهكارى به اين ترتيب عملى مى‏شد كه يا پادشاه به وظايف خود درست عمل كند، حافظ كيان مملكت اسلامى و امنيت كشور باشد، تحت نفوذ اجانب نباشد و سلطه اقتصادى و نظامى آنها را از كشور قطع كند، يا اينكه با اتخاذ ابزارهايى پادشاه را وادار به انجام وظايفش بكنند. نهضت تنباكو زنگ خطرى براى پادشاه جهت اصلاح خود بود كه در قالب راه حل نخست دنبال شد، اما موفقيت آميز نبود. اين نهضت‏به رهبرى ميرزاى شيرازى- كه در واقع شروع يك بحران اجتماعى بود-، از يك بحران فكرى كه نتيجه كاركرد ناصحيح سيستم پادشاهى بود، منتج‏شد. اگر پادشاه به خود مى‏آمد، به اصلاح نقايص خود اقدام مى‏كرد و نظام پادشاهى را از بحرانى كه متوجه آن شده بود نجات مى‏داد، شايد انقلابى به اسم انقلاب مشروطيت رخ نمى‏داد. ولى پادشاه قاجار ساده‏تر از آن بود كه با اين زنگ خطرها از خواب غفلت‏بيدار شود، زيرا رعيت مفلوك ملك طلق او به حساب مى‏آمدند، و اساسا معنا نداشت كه رعيت در امور سياسى و ديوانى دخالت كنند. لذا، شاه بالغو چند امتياز همانند: تنباكو، رويتر و لاتارى -كه آنها نيز زنگ خطر سيستم بودند- به رويه خود در امتياز دادن به بيگانگان و رفتن به سفرهاى پرهزينه به فرنگ ادامه داد. كشورهاى روس و انگليس با دادن وام، امتيازهاى زيادى گرفتند. ظلم حكام همچنان روز بروز بيشتر مى‏شد. كالاهاى خارجى كه نشانه سلطه بيگانه بر اقتصاد كشور بود، رونق مى‏گرفت. اين روند، تا زمان سلطنت مظفرالدين شاه ادامه داشت. بنابراين، بروز بحرانى عظيمتر حتمى بود. لذا، آغاز اتخاذ راه حل دوم ضرور مى‏نمود.

محركهاى لازم در نتيجه رفتار زشت عسگر گاريچى در راه قم، توهين نوز بلژيكى به روحانيت، چوب خوردن مجتهد كرمانى حاجى ميرزا محمد رضا به دست‏حاكم كرمان و تبعيد او، كتك خوردن تجار قند به وسيله علاء الدين حاكم تهران و سوء تدبير عين الدوله در حل اين بحران، زمينه را براى بروز بحران اجتماعى عظيمتر فراهم ساخت. در نتيجه، هجرت صغراى علما در شوال‏1323ق، شاه را وادار به قبول خواسته‏هاى مردم- كه مهمترين آنها تاسيس عدالتخانه بود- كرد. اگر اين كار اجرا مى‏شد، پيشنهادى در چارچوب پارادايم مقبول سنتى شيعه بود، و ابزارى نسبتا مناسب مى‏نمود كه در درون فرهنگ شيعى قرار داشت و نظام پادشاهى را به انجام دادن درست وظايف خويش ملزم مى‏ساخت. اما عين الدوله، صدر اعظم، مانع اجراى دستور شاه شد و عدالتخانه را بر قرار نكرد. لذا، اين ابزار كارگر نيفتاد تا اينكه هجرت كبرى و تحصن تجار در سفارت انگليس پيش آمد. در نتيجه، ابزار قويترى به نام نظام مشروطه و مجلس مطرح شد. سرانجام، در چهاردهم جمادى الثانى 1324ق فرمان تاسيس نظام مشروطه‏اى كه بر وجود يك مجلس باشد، از مظفر الدين شاه گرفته شد.

اگر چه اين ابزار قويتر از عدالتخانه بود و قدرت مهار لجام گسيختگى نظام پادشاهى را داشت، اما ابزارى برخاسته از فرهنگ ايرانى و اسلامى نبود و علما و مردم با كنه اين نظام خود خواسته آشنايى چندانى نداشتند. نگاهى به وقايع تحصن در سفارت انگليس، گوياى آگاهى نداشتن متحصنان از واقعيت نظام مشروطه است. حاج محمد تقى بنكدار، از گردانندگان تحصن سفارت، در خاطراتش مى‏گويد (جعفريان،1369، صص‏349-350):

«سفير از من پرسيد حاجى چه مى‏خواهيد... گفتم دو روز ديگر مطلبمان را مى‏گوييم... بنده رفيقى داشتم. شب فرستادم، آوردم قضيه را به او گفتم كه ما آمده‏ايم مى‏خواهيم نتيجه‏اى بگيريم نمى‏دانيم چه بگوييم. او به من گفت: حاجى بگوييد كنستانسيون مى‏خواهيم. گفتم: اين كلمه يعنى چه؟ گفت: شما بگوييد آنها مى‏فهمند. فردا دنبال كس ديگر فرستادم... او گفت: بگو مجلس شوراى ملى مى‏خواهيم

حاج سياح در كتاب خاطراتش از تحصن سفارت مى‏گويد (سياح،1356، ص‏561):

«مردم غالبا محرمانه مى‏پرسيدند: مشروطه چيست؟ مختصرا شرح مى‏داديم كه وقتى مجلس در مملكت‏باشد قانون و حدود و حقوق معين مى‏شود. كسى نمى‏تواند از حد قانون خارج شود. بالجمله، متحصنين به سفارت برگشتند و شارژ دافر سؤال كرد: مقصود شما چيست‏به شاه عريضه بدارم ... گفتند: ما مشروطه مى‏خواهيم. او پرسيد: مشروطه چيست؟ بعضى جواب گفتند و نتوانستند درست تفصيل را بگويند. او خود بيان و شرح كرد. و مردم گفتند: ما همين را مى‏خواهيم

طباطبائى، از سران نهضت، در مذاكرات مجلس اول مشروطه درباره مشروطيت چنين گفت (آدميت 1355، ج‏1، ص‏226):

«ما مشروطيت را كه خودمان نديده بوديم، ولى آنچه شنيده بوديم و آنهايى كه ممالك مشروطه را ديده به ما گفتند: مشروطيت موجب امنيت و آبادى مملكت است. ما هم شوق و عشقى حاصل نموده تا ترتيب مشروطيت را در اين ملكت‏بر قرار نموديم (14 شوال 1325 ق).»

اين راه حل دوم در شكل پيشنهاد ابزار قويتر; يعنى ايجاد حكومت مشروطه، كه بعد از تحصن در سفارت بر سر زبانها افتاده بود، اگر چه خود راه حلى براى بحران پيش آمده براى نظام پادشاهى بود، اما برخاسته از فرهنگ بومى و دير آشناى حاكم بر ذهن علماى شيعه نبود. از سويى، چنين راهكارى مستلزم اين بود كه آنان اجازه دهند اين راه حل نظام مشروطه با تمامى مستلزماتش وارد حوزه فرهنگ شيعه شود و در برخورد با انديشه درون دينى صيقل بخورد، و آنگاه به صورت اصلاح شده و بومى شده به مردم منتقل شود. همين عمليات هضم و تفسير دينى از مفاهيم به عاريت گرفته شده از گفتمان تجدد، باعث ايجاد تنوع در گفتمان علماى شيعه در پارادايم مقبول شد. به عبارت ديگر، در نتيجه تفسير مفهوم نظام مشروطه و مستلزمات آن در داخل پارادايم ثابت‏شيعه- كه در قالب نظام پادشاهى، گفتمانى- واحد داشت اكنون با وضعيت پيش آمده دو گفتمان جديد به وجود آمد، كه ويژگيهاى ذيل را داشت:

1. دو تفسير جداگانه از راه حل ارائه مى‏دادند.

2. هر دو در چارچوب نظريه اصلاحى براى پارادايم امامت قرار مى‏گرفتند.

3. هر دو با مفهوم اوليه واقعيت نظام مشروطه كه از گفتمان تجدد يا غربى گرفته شده بود، فاصله داشتند.

در واقع، خروجيهاى اين سيستم، ديگر ورودى اوليه نبود بلكه شباهتهايى به آن داشتند; و اين امرى كاملا طبيعى مى‏نمود.

طليعه پيدايش اين گفتمانهاى جديد ميان علما در مهاجرت كبراى آنان به قم- كه همزمان با تحصن در سفارت انگلستان بوده است- مشاهده مى‏شود. در اين، سفر شيخ فضل الله نورى نيز در اعتراض به عين الدوله و تاسيس عدالتخانه، همراه مهاجران به قم رفته بود. پس از حصول خواسته‏هايشان توسط مظفر الدين شاه و عزل عين الدوله، در بازگشت‏شيخ نورى از علما مى‏پرسد: «از اين به بعد چه اقدامى مى‏خواهيد انجام دهيد؟ و هدف شما چيست؟ سيد محمد طباطبائى همان خواسته متحصنان سفارت را كه از قبل نيز در ذهن داشت ،بيان مى‏كند و مى‏گويد(تركمان، 1363، ج‏2، ص‏173):

«مراد ما مشروطه است و مجلس شوراى ملى... مشروطه چيزى است كه براى پادشاه و وزيران حد و حدودى تعيين مى‏كند كه نتوانند هر طور خواستند با ملت رفتار نمايند. مشروطه آزادى كامل براى ملت مى‏آورد و براى همه كارهاى دولتى و ملتى و شرعى، قانون و حدودى معين خواهد كرد

آنگاه شيخ فضل الله در پاسخ مى‏گويد (تركمان،1363،ج‏2، ص‏174):

«اينكه بيان كرديد حدودى براى پادشاه و وزراء تعيين خواهد شد، خيلى خوب و بجا است كسى نمى‏تواند تكذيب كند. اما اينكه فرموديد آزادى تامه و حريت مطلقه پديدار خواهد شد، اين حرف از اصل غلط و اين سخن در اسلام كلية كفر است... اما قانونى كه فرموديد وضع خواهد شد.اولا قانون ما در هزار واندى سال قبل نوشته و به ما داده شده است. و بر فرض كه امروز بخواهند قانونى بنويسند، بايد مطابقه با قرآن و قانون محمد و شريعت احمدى داشته باشد. ديگر اينكه فرموديد براى شرع نيز حدودى خواهد بود، بدانيد كه براى شرع حدى نيست

در اينجا طباطبائى نماينده يك گفتمان، و شيخ نورى نماينده گفتمان ديگرى است. اما تفاسير هنوز مبهم است، و چارچوب مشخص نيست. زمانى نياز است تا مفاهيم درون حوزه دينى پخته‏تر شوند، آنگاه به شكل واضحترى در قالب گفتمانهايى خاص ظهور يابند. در واقع، از همين مهاجرت كبرى است كه ميان علما در ماهيت‏خواسته‏شان، اختلاف مى‏افتد. اين اختلاف، برخاسته از ماهيت مفهوم تازه آشناى «مشروطيت‏» مى‏باشد، كه از گفتمان غربى به عاريت گرفته شده و با خود استلزامات ديگرى را نيز به همراه آورده است. و گر نه، «عدالتخانه‏» مفهوم آشنا و مانوسى بود كه در داخل فرهنگ ايرانى و اسلامى جايگاهى داشت، و امرى پذيرفته شده بود;به طورى كه در ضرورت تاسيس آن بر اساس قوانين شرع، هيچ عالمى از علما اختلاف نداشت.

غير از اين دو گفتمان جديد- كه در واقع پاسخى به مقتضيات روز در قالب پارادايم مقبول امامت است-، بخشى از علما از حوادث جديد متاثر نشدند و در صدد اصلاح حاكميت فردى پادشاه از طريق حاكميت مردم در قالب نظام مشروطه بر نيامدند.اينان به گفتمان سنتى علما در قالب نظام پادشاهى وفادار ماندند. اين دسته از علما كسانى بودند كه در مفيد بودن اين ابزار مشروطه با ديده شك نگريستند و از اساس آن را رد كردند. آنان آن را مطابق با شريعت نيافتند، و بر هم زننده نظم كشور دانستند. لذا به تعبير خودشان، دولت مالوفه معموله (دولت مطلقه پادشاهى) را حتى با فرض ظلم، اصلح از نظام مشروطه دانستند.آنان معتقد بودند كه نظام پادشاهى در فرض ظلم، فسق و فجور، فقط معصيت كار است اما كافر نيست. ولى هدف مشروطه وضع قانون از جانب بشر است، پس در حكم كفر و شرك است. لذا، اين ابزار در حد كفر و شرك است، و كلا آن را رد كردند. در واقع، اين گروه ادامه همان گفتمان علما قبل از مشروطيت است. از علماى اين گروه در اين دوران، مى‏توان از محمد حسن تبريزى و ابوالحسن نجفى مرندى نام برد (زرگرى نژاد، 1374، صص‏103-146 و196-225).

گفتمان اول تجدد علما، نزديكتر به گفتمان قبلى علماست; با اين تفاوت كه به شكلى خاص مقدارى از عناصر گفتمان غربى را پذيرفته است، و با بسيارى از آنها نيز مقابله مى‏كند. تجلى اين گفتمان را در دوران مشروطيت، در جناح علماى مشروطه مشروعه خواه كه در راس آنان شيخ فضل الله نورى قرار دارد، مشاهده مى‏كنيم. اينان مفيد بودن ابزار مشروطه را براى كنترل قدرت سلطنت قبول داشتند، اما به پيشنهاد دهندگان آن- و عاملان به آن كه همان تحصيلكردگان و روشنفكران غربى بودند- اطمينان و اعتماد نداشتند. لذا، گفتند كه مشروطه بايد پسوند مشروعه داشته باشد، تا التزام آنان به دين ثابت‏شود. در واقع، اينان مشروطه را مشروعه مى‏خواستند، و شكل مطلق مشروطه پيشنهادى روشنفكران را رواج كفر و الحاد مى‏دانستند. از آنجا كه اين گروه اين ابزار جديد و حاكميت جديد را به صورت مشروط و مقيد به مشروعه پذيرفته بودند، از آنان به گفتمان مشروطه مشروعه ياد خواهيم كرد.

گفتمان دوم تجدد علما، كسانى بودند كه اين ابزار را براى كنترل سلطنت مناسب و كافى مى‏دانستند، آن را مطابق با اسلام مى‏پنداشتند، به حكم عقل منافاتى ميان آن و مبانى اسلامى نمى‏يافتند و احتياجى به مقيد كردن آن نمى‏ديدند. اينان حتى در اثبات آن، از قرآن و روايات دلايلى اقامه كردند و اسلام را دين مشروطه معرفى نمودند.آنان مشروطه را امرى جديد ندانستند، بلكه آن را امرى قديم انگاشتند كه در اسلام وجود داشته است «و فقط اسمش تازه است ولى مطلب قديمى است.» (نائينى، 1361، ص 48) اين مسلمانان بودند كه به آن عمل نكردند، ولى اروپاييان به آن عمل كردند (نائينى، 1361، صص 2-5). به عبارت ديگر، علماى اين دسته سعى كردند اصول گفتمان تجدد را كه از غرب آمده بود، در درون دين هضم كنند و تفسيرى اسلامى و مطابق با جامعه ايرانى از آنها ارائه كنند. از اين گروه، مى‏توان افرادى همچون: محمد حسين نائينى، محمد اسماعيل محلاتى، عبدالرسول كاشانى و ترشيزى را نام برد، كه ما از آنها به عنوان گفتمان علماى مشروطه خواه ياد مى‏كنيم.

در واقع، گروه دوم و سوم حاكميت‏سياسى مردم را پذيرفته، و اين حاكميت را بين سلطان و مردم تقسيم كرده بودند. ولى يك گروه، به حاملان اين انديشه- كه اساسا از غرب آمده بودند- با ديده شك مى‏نگريستند و در كيفيت، هدف و حوزه وظيفه مجلس با مشروطه خواهان اختلاف داشتند. آنان اين نوع مجلس و حاكميت را منافى با شريعت‏يافتند. گروه ديگر نيز ضمن اعتماد به مشروطه خواهان، نه تنها هيچ‏گونه تضادى ميان هدف حوزه وظيفه مجلس مشروطه با احكام اسلام نيافتند، بلكه آن را نيز مؤيد اسلام دانستند. بنابر اين، اين دو دسته در اصل پذيرش حاكميت مردم و ايجاد سازمان و تشكيلاتى به نام مجلس براى كنترل قدرت مطلقه پادشاهى، با يكديگر موافق بودند، اما در هدف، موضوع و حوزه وظايف مجلس موجود اختلاف داشتند. به نظر مى‏رسد كه اين مباحث مطرح شده در نتيجه طرح حاكميت جديد و دولت مشروطه، به ناچار علما را به ميدان كشيده بود. علما نمى‏توانستند بى تفاوت از كنار اين مسائل بگذرند، بويژه اينكه مشروطه بعد از مدتى از مسئله حاكميت‏سياسى فراتر رفت و دامن دين را نيز گرفت. لذا، علما ديگر نمى‏توانستند ساكت‏باشند. حجم بسيار زياد رسالات و مكتوباتى كه در فاصله وقوع انقلاب تا يك دهه بعد از انقلاب از جانب علما به نگارش در آمده است، گواه اين مطلب است كه انقلاب مشروطيت لاجرم دامن دين را نيز گرفت و علما را وادار به واكنش كرد. در اين باره، در رساله سياسى ابوالحسن نجفى مرندى مى‏خوانيم (نجفى مرندى، 1374،ص‏223):

«حكومت مشروطه اگر صرفا از مجراى سياست وارد مى‏شد و مقام ديانت را مطلقا در آن مدخليت نبود، ابدا به اسلام زيانى نداشت، بلكه شايد اوضاع ديانت و حال ملت‏بهتر از پيشتر مى‏گرديد از آنكه بى حسابها و بى اعتدالهاى استبداد را نداشتند و آنچه از بزرگان سابقين و علما ماضين - رضوان الله عليهم اجمعين - در ابتدا ظهور اين عنوان و اختفاء باطن آن صادر گرديد به اين توهم يا به سبب اغفال و اشتباه كارى غرضمندان بر آن ذوات شريفه غير معصومه بوده است و على اى حال احدى بر آنها حق اعتراض ندارد

مرندى كه خود از دسته اول است،اعتقاد داشت كه دخالت دو فرقه دوم و سوم علما در سياست، از باب توهم آنان است كه فكر مى‏كردند مشروطه كارى به ديانت ندارد; و اين، خطا بود. نكته ديگر اينكه، علما از واقعيت اينكه مشروطه موجود در تعارض ذاتى با دين مى‏باشد، اطلاع وافى نداشته‏اند. و اين، به سبب اغفال آنان به وسيله غرضمندان بوده است.

اكنون قدرى با تفصيل بيشتر، گفتمان علماى مشروطه مشروعه و گفتمان علماى مشروطه خواه را با توجه به اصول «پارادايم امامت‏»، بررسى مى‏كنيم.

گفتمان علماى مشروطه مشروعه

بروز بحران فكرى در جامعه علمى فقهاى شيعه عصر مشروطيت- كه در نتيجه نقص كاركردى نظام پادشاهى در انجام دادن امور محوله از يك طرف، و ورود جلوه‏هايى از گفتمان غربى از طرف ديگر به وجود آمده بود و با خود نسخه‏اى تجويزى براى درمان اين درد داشت-، عاملى شد تا نظريه اصلاحى جديدى در چارچوب پارادايم شيعه به گونه‏اى كه بتواند به مقتضيات زمان پاسخ گويد و توانايى حل بحران را داشته باشد، به وجود آيد. اين نظريه اصلاحى، قسمتى از اصول خود را از گفتمان تازه وارد غربى - كه در گفتمان فقاهت قبلى شيعه وجود نداشت- اخذ كرد; كه از اين جهت تحولى در گفتمان شيعه به حساب مى‏آيد. هر چند اين اصول در درون دستگاه فكرى علما تفسيرى دوباره پيدا كرده‏اند، ولى در هر صورت راه حلى بديع است كه خارج از چارچوب دستگاه فكرى سنتى علما عرضه مى‏شود. جواز ورود بعضى مفاهيم جديد از گفتمان ديگر، خود بيانگر نوعى تساهل دينى است; هر چند اين تساهل شدت و ضعف داشته باشد. اگر چه علماى مشروطه مشروعه در مقابل ورود مفاهيم جديد از گفتمان غربى نسبت‏به علماى مشروطه خواه از خود تساهل كمترى نشان مى‏دادند، اما از نظر ما نفس تساهل مهم است. زمانى‏كه اين پذيرش نسبى را با طرد مطلق گفتمان غربى توسط علماى هواخواه سلطنت گروه اول مقايسه كنيم، به اين تحول در انديشه بهتر پى مى‏بريم. درست است كه اطمينان نداشتن به حاملان انديشه مشروطه خواهى -كه اغلب روشنفكران آن عصر به شمار مى‏رفتند، و خواهان اخذ مطلق گفتمان غربى بدون تصرف ايرانى بودند يا فقط رنگ و لعاب ظاهرى اسلامى را طلب مى‏كردند- باعث‏شده بود تا علماى مشروعه خواه بشدت مقابل اين طيف صف بندى كنند و طالب مشروطه اسلامى در محتوا باشند، ولى اين مخالفتها را نبايد به حساب جمود و تساهل نداشتن آنان گذاشت. در واقع، همان بى‏اطمينانى به حاملان انديشه مشروطه خواهى، باعث موضع گيرى شديد مشروعه خواهان شد. و گرنه اخذ جنبه‏هاى مثبت گفتمان غربى كه باعث تحول و پيشرفت در غرب و كاهش ظلم شده است،پذيرفته همه علماى مشروعه و مشروطه طلب بود.اكنون، چارچوب كلى گفتمان علماى مشروطه مشروعه را كه در قالب نظريه اصلاحى با اخذ مفاهيم جديد از گفتمان غرب به عنوان راه حلى براى حفظ پارادايم شيعه طراحى شده است، رسم مى‏كنيم و شواهدى را براى هر يك از مكتوبات و رساله‏هاى مشروعه خواهان باز مى‏گوييم.

اولين اصل گفتمان علماى مشروطه مشروعه، جواز اخذ اصول و نهادهايى از گفتمان غير بومى غربى بود، كه:

1. منافات با اصول كلى پارادايم شيعه نداشته باشد.

2. جبران كننده نواقص سلطنت‏باشد و بتواند آن را در انجام وظايفش -كه حفظ نظم جامعه از آشوب داخلى و كيان مملكت از سلطه خارجى باشد- كمك كند.

از نظر اين گروه، چنين امرى اشكالى ندارد.اين، نقطه آغاز تحول است كه از غير از گفتمان سنتى، مفاهيم و نهادهايى به عاريت گرفته مى‏شود. در يكى از لوايح بست نشينان مشروعه خواه در حرم عبدالعظيم، چنين مى‏خوانيم (رضوانى ، 1363، صص‏27-28):

«گفتند معالجه اين مرض مهلك مفنى [استبداد] آن است كه مردم جمع بشوند و از پادشاه بخواهند كه سلطنت دلخواهانه را تغيير بدهد و در تكاليف دولتى و خدمات ديوانى و وظايف دربارى قرارى بگذارند كه من بعد رفتار و كردار پادشاه و طبقات خدم و حشم او هيچ وقت از آن قرار تخطى نكنند. و اين قرار داد را هم مردمان عامل و امين و صحيح از خود رعايا به تصويب يكديگر بنويسند و به صحه پادشاه رسانيده در مملكت منتشر نمايند. و گفتند نام آن حكمرانى به دلخواه و بزبان اين زمان «سلطنت استبداديه‏» است، و نام اين حكمرانى قراردادى «سلطنت مشروطه‏» است، و نام قرار دهندگان «وكلا يا مبعوثين‏» است، و نام مركز مذاكرات آنها «مجلس شوراى ملى‏» است، و نام قراردادهاى آنها «قانون‏» است، و نام كتابچه‏اى كه آن قرارداد را در آن مى‏نويسند «نظامنامه‏» است. سلسله علما عظام و حجج اسلام چون از اين تقرير و اين ترتيب استحضار تام به هم رسانيدند، مكرر با يكديگر ملاقات نمودند و مقالات سرودند و همه تصديق فرمودند كه اين خرابى در ممالك ايران از بى قانونى و ناحسابى دولت است. و بايد از دولت تحصيل «مجلس شوراى ملى‏» كرد كه تكاليف دواير دولتى را معين و تصرفات را محدود نمايند

مشاهده مى‏كنيم كه اكثر اين نهادها و مفاهيم مطرح شده در لايحه بالا، در سنت اسلامى سابقه نداشته‏اند; همان‏طور كه خود آنان در اول اين لايحه بر غربى بودن آن صراحت دارند: «سال گذشته از سمت فرنگستان، سخنى به اين ملكت‏سرايت كرد و...» (رضوانى،1363، صص‏27-28). شيخ نورى نيز منشا آن را از «همسايه‏ها» [روسيه و عثمانى] مى‏داند. از اين‏رو، علما به غير بومى بودن آن اذعان داشتند اما نه تنهابا آن مخالفتى نكردند، بلكه وجود آن را براى نجات مملكت از بى قانونى لازم شمردند، و حتى از دولت طلب «مجلس شوراى ملى‏» كردند (زرگرى نژاد، 1374، ص‏153).

در تاييد همين مظاهر گفتمان غربى به وسيله جناح مشروطه مشروعه خواه، همين بس كه شيخ فضل الله نورى سهم خودش را در تاسيس مجلس شوراى ملى -كه نهادى جديد و به تقليد از غرب ايجاد شده بود- بيش از ديگران مى‏دانست. حتى وى مدعى بود كه علماى عتبات نجف را كه از اول موافق با اين نهاد و مفاهيم جديد نبوده‏اند، با ارائه دليل همراه كرده است و ديگران نيز اين مطلب را تاييد كرده‏اند (ملك زاده، بى‏تا، ص‏336). شيخ درباره مجلس شوراى ملى وسهم خود در آن چنين گفت (رضوانى،1363، ص 44):

«ايها الناس! من به هيچ وجه منكر مجلس شوراى ملى نيستم، بلكه من مدخليت‏خود را در تاسيس اين اساس بيش از همه كس مى‏دانم، زيرا كه علماء بزرگ كه مجاور عتبات عاليات و ساير ممالك هستند، هيچيك همراه نبودند و همه را با اقامه دليل و براهين همراه كردم

علماى مشروعه‏خواه معتقد بودند كه براى تخفيف ظلم پادشاه و حكامش و ايجاد نظم در جامعه، بايد «نظام سلطنتى استبدادى‏» را به «نظام سلطنتى مشروطه‏» تبديل كرد. اما اين نظام نبايد كاملا به تقليد از غرب اخذ شود بلكه بايد نظام مشروطه اسلامى باشد. اسلامى كردن مشروطه نيز به اين است كه قيد «مشروعه‏» به آن اضافه شود. در دستگاه فكرى علماى مشروعه خواه، نظام مشروطه سلطنتى مطلق ماخوذ از غرب، مضر و منحرف كننده است. ولى اگر همين ابزار در درون دستگاه فكرى سنتى اسلامى قرار گيرد و قيد «مشروعه‏» به آن اضافه گردد تا نظام مشروطه، اسلامى هم عمل كند، در آن صورت مفيد و بى مشكل خواهد بود. به همين دليل، يكى از خواسته‏هاى متحصنان در حرم حضرت عبدالعظيم در لايحه‏اى چنين آمده است (رضوانى،1363، ص 48):

« اولا تلو كلمه مشروطه در اول قانون اساسى، تصحيح به كلمه مباركه مشروعه و قانون محمدى(ص) بشود

از طرف ديگر، اصول نظام سلطنتى مشروطه اسلامى، ايجاد مجلسى است كه ريشه آن از گفتمان غربى است و هيچ‏گونه سابقه‏اى در اسلام و ايران ندارد. بنابراين، مجلس بايد اسلامى شود. اسلامى كردن آن نيز به اين‏گونه ميسر است كه علماى اسلام- كه مسئول حفظ عقايد مردم هستند- نظرى مخصوص در موضوعات و مقررات آن داشته باشند، كه امرى بر خلاف ديانت اسلامى به صدور نرسد. شيخ نورى در اين باره مى‏گويد (رضوانى،1363، ص‏56):

«مملكت ايران از هزار و سيصد و چند سال قبل كه از آيين زردشتى به‏دين مبين محمدى(ص) شرف انتقال پذيرفته است، مجلس دارالشوراى قائم دائم - كه امور جمهور اهالى را همواره اداره بكند - نداشته است. امروز كه اين تاسيس را از فرنگستان اقتباس كرده، به همين جهت كه اقتباس از فرنگستان است، بايد علماى اسلام - كه عندالله و عند رسوله مسئول حفظ عقايد اين ملت هستند - نظرى مخصوص در موضوعات و مقررات آن داشته باشند كه امرى بر خلاف ديانت اسلاميه به صدور نرسد و مردم ايران هم مثل اهالى فرنگستان، بى قيد در دين و بى باك در فحشا و منكر، و بى بهره از الهيات و روحانيات واقع نشوند. اين ملاحظه و مراقبه، حسن التكليف الشرعى، هم حالا كه قوانين اساسى مجلس را روى كتب قانون اروپا مى‏نويسند لازم است و هم من بعد در جميع قرنهاى آينده الى يوم يقوم القائم- عجل الله تعالى فرجه

تركيب اعضاى مجلس پيشنهادى مشروعه خواهان، اقليتى ممتاز و آگاه و مسلمان بود كه قدرت تميز حق از باطل را داشته باشند. از اين رو، نورى از تركيب اعضاى مجلس مشروطه وقت نگران بود، و از محتواى اين نظام و مجلس هراس داشت. شيخ بخوبى مى‏دانست كه مجلس و مشروطه چيزى نيست كه از درون دين تراوش كرده باشد، و در اصل «لباسى است كه به قامت فرنگستان دوخته شده‏»(تركمان‏1363، ج‏1، ص‏320) و مطابق با فرهنگ آن سامان است. ورود اين نظام و مجلس به ايران نفس ورود فيزيكى آنها نيست، بلكه استلزاماتى دارند كه با خود همراه خواهند آورد. و در يك قضاوت ارزشى، ورود خوب و بد و حق و باطل است، كه بايد همان‏گونه كه گفته شد به وسيله علماى دين از يكديگر تميز داده شوند. بنابراين، تميز حق از باطل براى مردم با تركيب وكلاى موجود مجلس در صورتى كه تحت نظارت مجتهد نباشند، امرى مشكل خواهد بود، زيرا حق و باطل بقدرى به يكديگر نزديكند كه قادرند حتى بزرگان دين را بفريبند. خود شيخ معترف است كه در «ابتداء اصغاء كلمه طيبه عدل ... بى اختيار در تحصيل آن كوشيده و به اندازه وسعت‏به بذل مال و جان پرداخته‏» و «متحمل زحمات سفر و حضر» (زرگرى نژاد، 1374، ص‏153) شده است. و در واقع، او هم با اين عنوانهاى مجذوب فريفته شده است. طليعه اين هراس شيخ را در همان مهاجرت كبراى علما به قم- كه قبلا ذكر آن رفت- مشاهده مى‏كنيم. مثلا در آن نشست علما، شيخ از زاويه ديدگاه ارزشى خودش اين‏گونه ميان مفهومهاى حق و باطل وارداتى تفكيك قائل مى‏شود كه تحديد قدرت پادشاه و وزير خوب است، ولى آزادى كامل از ديدگاه اسلامى كفر است. وجود قانون خوب است، اما قانونى كه مطابق با شرع نباشد بيفايده است. بعدها با عميقتر شدن شكاف بين او و مشروطه خواهان، بر شمار اين مفهومها افزوده شد. نگرانى ديگر شيخ، حاملان انديشه مشروطه خواهى- در درون يا بيرون از مجلس - بودند كه شيخ اطمينانى به آنان نداشت. از نظر او، اين افراد را «بابى‏ها و طبيعى‏ها و مستضعفين در دين‏» تشكيل مى‏دادند، كه خواهان اخذ كامل فرهنگ و مشروطه غربى - با همان استلزاماتش و بدون توجه به دين - بودند. شيخ اصرار داشت كه آنان بايستى از مجلس مسلمانان به دور انداخته شوند (زرگرى نژاد، 1374، ص 154):

«بايد مجلس مسلمانها مجلسى باشد كه تقويت اسلام بكند، و نه ترويج‏كفر... دسته بابى‏ها و دسته طبيعى‏ها و دسته مستضعفين در دين كه همه منكر اسلام و مروج كفرند، بايد با كليه خارج شوند چه از متن مجلس و چه از حواشى مجلس

شيخ بى‏اعتمادى‏اش را به اين گروه، چنين بيان مى‏كند (زرگرى نژاد، 1374، ص‏153):

«ديدم دسته‏اى از مردم كه در همه وقت مرمى به بعضى از انحراف بودند، وارد بر كار شدند. كم‏كم كلمات موهمه از ايشان شنيده مى‏شد، كه حمل بر صحت مى‏شد

سپس در ويژگى اين عده- كه به قول او: «زمام امور حل و عقد مطالب و قبض و بسط مهام كليه به دست آنها بود» (زرگرى نژاد، 1374، ص 154)- بر اين نكته تاكيد مى‏كند كه اينان مشروطه غربى گزينش ناشده‏اى را با همه استلزاماتش مى‏خواستند، و به فرهنگ، سنت و قواعد شرعى كارى نداشتند و حتى مى‏گفتند: كه «ممكن نيست مشروطه منطبق شود با قواعد الهيه اسلاميه.» (زرگرى نژاد، 1374، ص 154)آنان تصحيحاتى را كه علما- و از آن جمله شيخ نورى- براى تطبيق قوانين مشروطه با اسلام و بر روى متن نظامنامه انجام داده بودند، قبول نداشتند و مى‏گفتند: «با اين تصحيحات و تطبيقات، دول خارجه ما را به عنوان مشروطه نخواهند شناخت.» و اين سخن دورى نبود، زيرا بنا به گفته آدميت: هر گاه ميان روشنفكران و روحانيان درباره كاركرد مجلس و نظام مشروطه اختلافى بروز مى‏كرد، روشنفكران الگو بردارى خود را از نسخه اصل پنهان نمى‏كردند و سخن از «قواعد معموله جميع پارلمانهاى دنيا» را به ميان مى‏آورند (آدميت،1340، ص 255).

بنابراين، از ديدگاه شيخ نورى و ديگر مشروعه خواهان، تركيب اعضاى مجلس بايد اقليتى ممتاز، آگاه و مسلمان باشند كه: قدرت تمييز حق از باطل را داشته باشند، زود مرعوب فرهنگ بيگانه نشوند، و قوانين و مفاهيمى را از گفتمان غربى اتخاذ كنند كه مطابق با فرهنگ و سنت ايران و موازين شرعى دينى باشد. پس، طبيعى است كه با اين ديدگاه، تركيب مجلس پيشنهادى مشروطه نورى از طبقات خواص باشد. او با امر پيش آمده در كشور و پيروزى تئورى حاكميت مردم مشروطه خواهان به جاى حاكميت‏خواص پيشهادى‏اش و انتخاب نمايندگان از جميع مردم به جاى انتخاب از طبقات نخبگان و حتى اعتماد بر اكثريت آرا در صورتى كه در انتظام امور و بسط عدالت‏باشد، مخالفت ذاتى نداشت، مشروط بر اينكه نمايندگان بتوانند ويژگيهاى مورد نظر وى را احراز كنند يا حداقل يك «انجمن نظارتى قوى‏» از علما بركار گمارده شود; كه در اصل پيشنهادى او اين امر مطوى بود، زيرا او خوب مى‏دانست كه وكلاى موجود آن قدرت تميز لازم را ندارند. عدم مخالفت ذاتى او با حاكميت مردم و انتخاب وكلا و اعتماد بر اكثريت آرا، از اين جمله او هويدا مى‏گردد (زرگرى نژاد، 1374، ص‏153):

«بناى انتخاب وكلاء و مبعوثين و اعتماد بر اكثريت آراء گذاردند. باز هم اغماض شد كه اينها براى انتظام امور و بسط عدالت است

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد كه با پذيرش نسبى حاكميت مردم به وسيله جناح مشروطه مشروعه، چگونه تعارض آن با اصل پارادايمى «نصب‏» حل مى‏شود؟ بر طبق اصل نصب، حاكميت اصالتا فردى و از آن معصوم است، كه به همين صورت در زمان غيبت‏به نصب عام به فقيه جامع الشرايط مى‏رسد.البته، در زمان غيبت از لحاظ حوزه وظايف، بين فقيه و سلطان تقسيم كار مى‏شود; فقيه مسئول امور دينى و شرعى و امور متدينان است، و سلطان -در عين حال كه غاصب مقام معصوم است- مسئول حفظ امنيت مملكت اسلامى از آشوب داخلى و دشمن خارجى و مجرى احكام اسلام مى‏باشد. در صورتى كه سلطان عادل باشد، همكارى با او جايز است. حتى بنا به قولى، اگر سلطان ماذون از جانب فقيه باشد، غاصب هم نخواهد بود.

حال سؤال اين است كه چگونه انتقال از حاكميت فردى به حاكميت جمعى امكانپذير است، به گونه‏اى كه اصول پارادايمى نصب، غصب و كه در قالبى نخبه‏گرايانه قرار داشت، به قوت خود باقى بمانند؟ جواب وقتى مشخص مى‏شود، كه به ماهيت «انجمن نظارتى‏»- كه شيخ نورى براى نظارت بر مصوبات مجلس براى تطابق با موازين شريعت قرار داد و اسم آن را «انجمن ملى‏» ناميد- توجه كنيم. مى‏توان گفت چنين انجمنى همان شكل ابتدايى «شوراى نگهبان‏» است، كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در سال‏1357 در ايران به وجود آمد.بنابراين، شوراى نگهبان شكل تكامل يافته و نهادينه شده همان پيشنهاد ابتدايى شيخ است; كه البته با همان شكل باقى نماند، و تغييراتى در متن اوليه داده شد. متن اوليه پيشنهاد شيخ در اين باره، چنين بود (كسروى،1363، ص‏317):

«مقرر است در هر عصرى از اعصار، انجمنى از طراز اول مجتهدين و فقها و متدينين تشكيل شود كه قوانين موضوعه مجلس را قبل از تاسيس، در آن انجمن به دقت ملاحظه و مذاكره نمايند. اگر آنچه وضع شده مخالف با احكام شرعيه باشد، عنوان قانونيت پيدا نخواهد كرد. و امر انجمن ملى در اين باب مطاع و متبع است، و اين ماده ابدا تغيير پذير نخواهد بود

اين پيشنهاد، باعث ايجاد اختلاف در مجلس شد. گروهى به سركردگى تقى زاده از اساس با اين اصل مخالف بودند.به نظر آنان با وجود اصل بيست و هفتم قانون اساسى كه مى‏گويد: «استقرار قانون موقوف است‏به عدم مخالفت‏با موازين شرعيه‏»، ديگر نيازى به اين اصل نيست (كسروى،1363، ص 370). دو گروه ديگر نيز وجود داشت كه پيشنهاد اصل نظارت مجتهدان را پذيرفته بودند، ولى در چگونگى آن اختلاف داشتند. در راس يك گروه بهبهانى و طباطبائى قرار داشتند كه معتقد بودند كه اين چند نفر مجتهد بايد در هيئت منتخبان و جزء مجلس باشند. گروه ديگر كه در راس آن نورى -پيشنهاد دهنده خود اصل- قرار داشت، معتقد بودند كه مجتهدان نظار بايد خارج از مجلس و نهادى مستقل باشند كه توسط مراجع تقليد معرفى و بر مجلس حاكم باشند. طباطبائى در مذاكرات مجلس در ارتباط با اختلافش با نورى بر روى اين اصل گفته بود: «گفتگوى ما در يك كلمه بود كه علماى نظار جزء مجلس باشند. آنها مى‏گويند در خارج از مجلس باشند...» (آدميت،1355،ج‏1 ص 414)سرانجام، ديدگاه دوم (طباطبائى و بهبهانى) حاكم شد.از اين‏رو، مقرر گرديد كه مراجع تقليد شيعه ابتدا بيست نفر را به مجلس معرفى كنند سپس نمايندگان مجلس از ميان آنان به اتفاق يا به قرعه، پنج نفر را انتخاب كنند تا غير مستقيم اين نظار منتخب ملت‏باشند، زيرا منتخب نمايندگان ملت‏بودند. در اين باره آمده است (كسروى،1363، ص‏272):

«لهذا، رسما مقرر است در هر عصرى از اعصار، هياتى كه كمتر از پنج نفر نباشد از مجتهدين و فقهاى متدينين كه مطلع از مقتضيات زمان هم باشند به اين طريق كه علماى اعلام و حجج اسلام مرجع تقليد شيعه اسامى بيست نفر از علماء كه داراى صفات مذكوره باشند، معرفى به مجلس شوراى ملى بنمايند. پنج نفر از آنها را يا بيشتر به مقتضاى عصر، اعضاى مجلس شوراى ملى به اتفاق يا به حكم قرعه تعيين نموده به سمت عضويت‏بشناسند، تا موادى كه در مجلسين عنوان مى‏شود، به دقت مذاكره و غوررسى نموده، هر يك از آن مواد معنونه كه مخالفت‏با قواعد مقدسه اسلام داشته باشد طرح و رد نمايند كه عنوان قانونيت پيدا نكند. و راى اين هيئت علما در اين باب مطاع و متبع خواهد بود. و اين ماده تا زمان ظهور حضرت حجت عصر- عجل الله فرجه- تغيير پذير نخواهد بود

اما در عمل آنچه اتفاق افتاد، پيروزى راى گروه اول بود، زيرا در دوره نخست مجلس اين كار صورت نگرفت، دوره دوم مجلس در سال‏1327- بعد از استبداد صغير و پيروزى مشروطه خواهان- در حالى شروع شد، كه طراح اصلى، شيخ فضل الله نورى، به دار آويخته شده بود. در اين دوره، اجراى اين قانون باز هم مسكوت ماند، و گاهى نيز به شكل ناقص اجرا شد تا اينكه در دوره‏هاى بعد كاملا فراموش شد.

اكنون، به پاسخ سؤال مطرح شده مى‏پردازيم. در شكل سنتى حكومت فردى سلطان، اگر سلطان مجرى احكام شريعت، حافظ كيان اسلام و نظم و امنيت در كشور مى‏بود، فقيه جواز همكارى با سلطان را صادر مى‏نمود. بدين ترتيب، فقيه منصوب عام از جانب امام معصوم در امور سياسى و دينى بود، ولى به خاطر حوادث زمانه خود عهده‏دار حوزه شرع شده بود. همچنين سلطان، چه به طور مستقل از جانب معصوم منصوب باشد (راى كشفى) يا ماذون از جانب فقيه باشد (كاشف الغطاء)، در صورتى كه به وظايفش عمل كند، همكارى با او جايز است; و در شق دوم اذن فقيه، غاصب بودن او را نيز مرتفع خواهد كرد. علماى مشروطه مشروعه با به كارگيرى «انجمن علماى نظار» در نظريه اصلاحى خود در نظام مشروطه، بر اين مشكل به اين ترتيب فائق آمدند:

اول، مجلس و نمايندگان ملت- كه تجلى اراده عمومى و حاكميت ملى هستند- حق ورود به حوزه امور شرعى را- كه مخصوص فقهاست - ندارند. بنا به گفته شيخ نورى: «در وقايع حادثه [اشاره به حديث: «و اما الحوادث الواقعه...» بايد به باب الاحكام، كه نواب امام(ع) هستند، رجوع كنند و او استنباط از كتاب و سنت نمايد، نه تقنين و جعل.» (زرگرى نژاد، 1374، ص‏166) و همان‏گونه كه گفته شد، اين گونه امور از باب ولايت است، نه وكالت.

دوم، در حوزه امور عرفى كه قبلا در اختيار سلطان بود، حق دارند قانون وضع كننده، منوط بر اينكه اين قواعد عرفى منافاتى با شرع نداشته باشند، نهاد كنترل كننده نيز، «انجمن نظار علما» است. تاييد نهايى اين علما باعث مى‏شود تا مصوبه آن مجلس عنوان قانونيت پيدا كند. و در صورت تاييد نشدن آن، رد مى‏شود. به عبارت ديگر، راى مردم در طول نصب فقيهان - و نه در عرض آن -قرار مى‏گيرد. از اين رو، منافاتى با اصل پارادايمى نخواهد داشت. يعنى، در اين مورد نيز راى نهايى از آن همان « انجمن نظار علما» است كه منصوب فقيه مى‏باشند. به ديگر سخن، حاكميت مردم حاكميتى استقلالى نيست، بلكه حاكميتى تبعى است. نمايندگان مردم نمى‏توانند قانونى را كه مطابق شرع نباشد، تصويب كنند. و اگر چنين قانونى تصويب شود، قانونى نخواهد بود. لذا، حاكميت جمعى در طول حاكميت فردى فقيه قرار مى‏گيرد. همان‏گونه كه پادشاه ماذون مى‏تواند در حوزه عرف قوانين وضع كند، مجلس ماذون نيز مى‏تواند در اين حوزه به وضع قانون اقدام كند.از اين‏رو، به اصل نصب امام و فقيه در پارادايم شيعه خدشه‏اى وارد نمى‏آيد، زيرا منصوب به استقلال فقيه و منصوب بالتبع مجلس و مردم است. لذا، وقتى رايشان تثبيت مى‏شود، كه منصوب استقلالى- كه همان فقيه است -بر آن صحه بگذارد. به اين ترتيب، به حاكميت فردى فقيه لطمه‏اى وارد نمى‏شود، زيرا حاكميت جمعى مردم در طول حاكميت فقيه قرار مى‏گيرد.چنين حاكميتى با حاكميت مطلق خداوند، با حاكميت فردى معصوم و با حاكميت فردى فقيه منافاتى ندارد.

با فرض حفظ اصول پارادايمى و گفتمانى سابق، مى‏توان اين بحث را اين گونه مطرح كرد كه در اصل، حاكميت‏سياسى از آن معصوم است.لذا در زمان غيبت، حكومتها غاصب حق معصوم مى‏باشند. از طرفى، فقيه مى‏تواند براى حفظ شريعت و كاهش ظلم بر جامعه شيعيان، با سلطان همكارى كند. اين همكارى به حكم ثانوى و اضطرار وبه خاطر دسترسى نداشتن به معصوم در زمان غيبت، صادر شده است. بنابراين، هر زمان كه امام غايب ظهور كند، حكم اولى تبعيت از معصوم است. پس پذيرش اين قالب حكومتى به خاطر مشروعيت ذاتى اين شكل از حكومت نيست، بلكه اين شكل سنتى مالوفى است كه مى‏توان در قالب آن به حكم ثانوى ملتزم شد.در هيچ كجاى قرآن و سنت‏به شكل حكومتى خلافت‏يا سلطنت‏به عنوان بهترين شكل مطلوب حكومتى تصريح نشده، بلكه در اسلام بر محتوا و جهت‏حكومت تصريح شده است. لذا، از لحاظ مذهب شيعه منعى براى تغيير شكل حكومت وجود ندارد،بويژه كه فرض بر اين است كه در نظام مشروطه و قانونى به مردم ظلم كمترى روا مى‏شود و مردم آسايش بيشترى دارند. بنابراين، چون مانع مفقود و مقتضى موجود است، پس هيچ اشكالى ندارد كه اين بار به حكم ثانوى به حكومت مشروطه‏اى كه در عين حال مشروعه هم باشد ملتزم شويم تا در سايه آن، وظيفه اصلى حكومت- كه حفظ نظم و امنيت جامعه و اجراى احكام شريعت است - بهتر اجرا شود. بنابراين، حكومت مشروطه مشروعه نيز غصب حق معصوم است، ولى چون ظلم كمترى به عباد مى‏رود، لذا به مانند سلطان عادل مى‏توان با او نيز همكارى كرد. اينكه ديده مى‏شود علما در مقطع مشروطيت از اين نظام به عبارت: «دفع افسد به فاسد» ياد مى‏كنند يا زمانى كه از عملكرد مشروطه خواهان ناراضى‏اند به كنايه از آن به «دفع فاسد به افسد» (تركمان، 1362،ج‏1، ص 162) ياد مى‏كردند يا اينكه مى‏گفتند: مجلس مشروطه براى «تخفيف ظلم‏» (رضوانى،1363، ص 44) بر شيعيان است،بدين معناست كه حداقل، فاسد بودن و ظالم بودن حكومت مشروطه را به خاطر غصب مقام معصوم در زمان‏غيبت پذيرفته‏اند.اما چون در حكومت مشروطه -على القاعده- ظلم يا فساد كمتر است، پس به حكم ثانوى به جاى حكومت معصوم مى‏توان با آن همكارى كرد; زيرا در ديدگاه شيعه فرض بر اين است كه هر حكومتى غير از حكومت معصوم، نمى‏تواند خالى از ظلم و فساد باشد.

پس از روشن شدن وضعيت اصول «نصب‏» و «عصمت‏» از پارادايم شيعه و «نصب فقيه‏» و «غصب حاكم‏» در زمان غيبت از گفتمان سنتى شيعه در قالب گفتمان جديد مشروطه مشروعه، نوبت‏به روشن كردن وضعيت نخبه‏گرايانه آن در پارادايم شيعه در اين گفتمان مى‏رسد. مسلم آنكه، پذيرش حاكميت جمعى مردم و نقش آنان در حكومت در طول حاكميت فردى معصوم و فقيه در تعليل اول، و بر حكم ثانوى و اضطرار به عنوان جايگزين حكومت‏سلطان در زمان غيبت‏به عنوان شكل بهتر حكومت در تعليل دوم، امر جديدى است كه در اين گفتمان اتفاق افتاده، و از غلظت نخبه‏گرايانه پارادايم در زمان غيبت كاسته است; كه به نوبه خود، تحولى در انديشه شيعه به شمار مى‏آيد.

بنابراين، در يك جمعبندى كلى بايد گفت كه گفتمان مشروطه مشروعه به نمايندگى شيخ فضل‏الله نورى، يك نظريه اصلاحى براى حفاظت پارادايم شيعه بود كه با تاثير پذيرى اندك از گفتمان وارداتى تجدد شكل گرفت. در اين گفتمان، اصل نصب معصوم از طرف خدا و فقيه از طرف معصوم، غصب حكومتها در زمان غيبت، اصل نظم و حفظ اسلام و مذهب شيعه كه در قالب حاكميت فردى و در قالبى نخبه‏گرايانه مطرح بود، به قوت خود باقى مى‏ماند. فقط عناصرى از گفتمان تجدد به صورت تفسير شده كه تجلى حاكميت جمعى مى‏باشند، در طول حاكميت فردى پذيرفته مى‏شوند. عناصرى مانند مجلس، قانونگذارى در امور عرفى، ايجاد نظام مشروطه مشروعه، آزادى محدود، برابرى در مقابل قانون، انتخابات، حق نمايندگى مردم و جواز راى اكثريت در امور عرفى براى مردم پذيرفته شده است، مشروط بر اينكه بر محصول اين حاكميت جمعى كه قانون باشد، حاكميت فردى فقيه صحه بگذارد تا لازم الاجرا شود. پس، در اين گفتمان بعضى از مظاهر گفتمان غربى به صورت گزينشى و باز تفسير شده در كيش شيعه، در راستاى همان اصول پارادايمى پذيرفته شده است. در اين شيوه، باز در نهايت فقيه است كه به راى و نظر مردم صحه مى‏گذارد يا آن را رد مى‏كند. التزام به چنين شكلى از نظام حكومتى، براى اين بود كه نظام پادشاهى استبدادى قادر به انجام درست وظايفش - در حفظ نظم، جلوگيرى از ظلم به رعيت، كاهش سلطه بيگانه و حفظ اسلام- نبود. لذا با انتخاب اين شكل جديد، اين‏گونه وظايف بهتر انجام خواهد شد. اما تمسك به اين نوع از حكومت، به حكم ثانوى و اضطرار در غيبت امام معصوم است. و گر نه در اصل، حكومت از آن امام معصوم است و حكومتها، چه پادشاهى و چه مشروطه، غاصبند. از اين‏رو، اگر فقيه- كه منصوب عام از جانب امام است - به اين حكومتها اجازه دهد، مشروعيت پيدا خواهند كرد.

بنابراين، پذيرش حكومت مشروطه و مجلس و قانونگذارى و... به حكم ثانوى و با اجازه فقيه منصوب، يك شكل جديدى از حكومت است كه تا آن زمان در انديشه فقيهان سابقه نداشت و در خود مظاهرى از حاكميت جمعى را به همراه آورد. هر چند در اين گفتمان اين‏گونه حاكميت در طول حاكميت فردى فقيه قرار داده مى‏شود، ولى نفس پذيرش اين مظاهر جديد از گفتمان غربى، خود تحولى در انديشه شيعى به حساب مى‏آيد كه خود بخود از غلظت قالب نخبه‏گرايانه پارادايم مى‏كاهد. حتى اگر راى مردم در طول راى فقيه باشد و براى آنان نهاد قانونگذارى همانند مجلس و اهرمهايى همچون: انتخابات و نمايندگان، قرار داده شود كه به‏گونه‏اى به طور رسمى پذيرفته شوند و به حساب آيند، تحولى در انديشه به حساب مى‏آيد. در واقع هضم عناصرى از حاكميت جمعى در دل حاكميت فردى فقيه كه به عنوان نهادى مشورتى در جهت تصميم گيرى فقيه به كار گرفته مى‏شود اما علماى مشروطه مشروعه گفتمان حاكم عصر مشروطيت را موافق با گفتمان مطلوب خويش نمى‏يافتند به مخالفت‏با آن پرداختند. به نظر آنان، اين گفتمان حاكم متناسب با سنت و مذهب ايرانيان نيست، و به صورت گزينش ناشده خواهان تحقق كامل گفتمان غربى است. لذا،چنين گفتمانى نمى‏تواند حافظ مذهب و موجب نظم و كاهش ظلم و سلطه بيگانه شود.

كتابنامه

1. آبركراسى، نيكلاس، فرهنگ جامعه شناسى، ترجمه: حسين پويان، تهران: انتشارات چاپ‏پخش،1367

2. آدميت، فريدون، ايدوئولوژى نهضت مشروطيت ايران، ج‏1، تهران: پيام، 1355

3. همو، فكر آزادى ومقدمه نهضت مشروطيت، تهران: سخن، 1340

4. برنز، اريك، ميشل فوكو، ترجمه: بابك احمدى، تهران: نسل قلم،1373

5. تبريزى، محمد حسين، «كشف المراد من المشروطة والاستبداد»، به كوشش: غلامحسين زرگرى نژاد، رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374

6. تركمان، محمد، رسائل و اعلاميه‏هاى مكتوب... و روزنامه شيخ فضل‏الله‏نورى،2ج، ج‏1و2، تهران: مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، 1362و1363

7. تقوى اخوى، نصرالله، «مقاله سؤال و جواب درفوايد مجلس‏»، به كوشش:غلامحسين‏زرگرى‏نژاد، رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374

8. جعفريان، رسول، جنبش مشروطيت ايران، قم: توس،1369

9. خلخالى، عمادالعلماء، «بيان معنى سلطنت مشروطه و فوائد»، به كوشش: غلامحسين‏زرگرى‏نژاد، رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374

10.دارابى بروجردى كشفى، سيد جعفر، تحفة‏الملوك، تبريز: مطبعة دارالسلطنة، چاپ سنگى،1373ق

11.دهخوارقانى، رضا،«رساله توضيح المرام‏»، به كوشش: غلامحسين زرگراى‏نژاد، رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374

12.رضوانى، هما، لوايح آقا شيخ فضل‏الله نورى ،تهران: نشر تاريخ ايران،1363

13.زرگرى‏نژاد، غلامحسين، رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374

14. سياح، محمدعلى، خاطرات سياح و دوره خون وحشت،به كوشش: حميد سياح، تهران:اميركبير،1356

15. طباطبائى نظام العلماى تبريزى، محمدرفيع، حقوق دول وملل يا تحفه خاقانيه،تبريز: بى‏نا، 1312ق

16. عضدانلو، حميد،«درآمدى برگفتمان يا گفتمانى درباره گفتمان‏»، اطلاعات سياسى ، شماره‏7و8، سال دهم

17. عنايت، حميد، انديشه سياسى در اسلام معاصر، تهران: اميركبير، خوارزمى، 1362

18. فيض كاشانى، محمد حسن، مفاتيح الشرائع، تحقيق: مهدى رجائى، قم: مجمع‏الذخائر الاسلامية، 1401ق

19. كاشانى، ملا عبدالرسول، «رساله انصافيه‏»، به كوشش: غلامحسين زرگرى‏نژاد، رسائل مشروطيت ، تهران: كوير، 1374

20. كاشف‏الغطاء، جعفر، كشف الغطاءعن مبهمات شريعة الغراء،اصفهان: انتشارات مهدوى،بى‏تا

21. كسروى، احمد، تاريخ مشروطه ايران، تهران: اميركبير، چ‏14،1363

22. كلينى، محمدبن يعقوب،الاصول من الكافى، ج‏1، تهران: دارالكتب اسلامية، 1388ق

23. كوهن، تامس.س.، ساخت انقابهاى علمى، ترجمه: احمد آرام، تهران: سروش،1369

24. محقق كركى، على‏بن الحسين، رسائل محقق كركى،تحقيق: شيخ محمد الحسون، ج‏1، قم: مكتبة آية‏الله العظمى المرعشى النجفى،1409ق

25. محلاتى، محمد اسماعيل، «اللئالى المربوطة فى وجوب المشروطة‏»، به كوشش: غلامحسين زرگرى‏نژاد،رسائل مشروطيت، تهران: كوير، 1374

26. مستشارالدوله، يك علمه،به كوشش: صادق سجادى، تهران: نشر تاريخ ايران،1363

27. مظفر، محمدرضا، اصول فقه

28. ملك زاده، مهدى،تاريخ انقلاب مشروطيت ايران،بى‏جا، بى نا،بى‏تا

29. ميرزاى قمى، نقد ملفوفه ميرزا عبدالوهاب منشى الممالك منشى الممالك، خطى، كتابخانه آستان قدس رضوى

30. نائينى، محمدحسين، تنبيه الامة و تنزيه الملة، مقدمه: سيدمحمود طالقانى، تهران: شركت‏سهامى انتشار، 1361

31. نجفى اصفهانى، آقا نورالله، «مكالمات مقيم و مسافر»، به كوشش: غلامحسين زرگرى‏نژاد،رسائل مشروطيت،تهران: كوير، 1374

32. نجفى، محمدحسن، جواهرالكلام،ج‏5، بيروت: داراحياء، التراث العربى، 1400ق

33. نجفى مرندى، ابوالحسن،«رساله دلائل براهين الفرقان فى بطلان قوانين نواسخ محكمات القرآن‏»، به كوشش: غلامحسين زرگرى‏نژاد، رسائل مشروطيت،تهران: كوير،1374

34. نراقى، احمد، ولاية‏الفقية من عوائد الايام،تصحيح: ياسين موسوى، بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، بى‏تا

پى‏نوشتها:

1- مقاله حاضر در دو قسمت ارائه شده كه قسمت اول آن هم اكنون پيش‏روى شماست. قسمت دوم آن، كه به «گفتمان علماى مشروطه‏خواه‏» اختصاص خواهد داشت، در شماره آينده تقديم حضور خوانندگان ارجمند خواهد شد.

* عضو هيئت علمى دانشگاه امام صادق(ع) و سرپرست دفتر مطالعات و تحقيقات علوم سياسى

2- براى آگاهى بيشتر در باره مفهوم پارادايم و نحوه به‏كارگيرى آن توسط كوهن، ر.ك: كوهن،1369; آبركراسى،1367، ص 271.

3- براى آگاهى بيشتر از مفهوم گفتمان و كاربرد آن در معرفت‏شناسى،ر.ك: برنز،1373; عضدانلو، سال‏دهم، ص 48.

4- از جمله اين فقها، مى‏توان از محقق كركى (د.940 ق) و محمد حسن نجفى (د.1266 ق) نام برد. براى آگاهى بيشتر از آراى آنان در اين زمينه، ر.ك: محقق كركى،1409 ق،صص 142-143; نجفى،1400 ق، ج‏5، صص 395-397و421-422.

5- از جمله اين فقها، مى‏توان از زين‏الدين بن على العاملى الجبعى معروف به شهيد ثانى (د.966ق) و ملا محسن فيض كاشانى (د. 1091ق) نام برد. در اين زمينه، ر.ك: فيض كاشانى، 1401 ق، ص 50.

6- از جمله اين فقها، مى‏توان به شيخ جعفر كاشف الغطاء (د.1228ق)، ميرزاى قمى (د. 1231ق) و ملا احمد نراقى (د. 1244ق) اشاره كرد. در اين باره، ر.ك: كاشف الغطاء، بى تا، ص 394; ميرزاى قمى، بى‏تا، ص‏69; نراقى، بى تا، صص‏69-70 و صص 71-74.

7- از جمله اين فقيهان، مى‏توان از شيخ جعفر كشفى (د.1297ق) و نظام العلماى تبريزى نام برد. در اين باره، ر.ك: دارابى،1373 ق; طباطبائى، 1312 ق.

8- مستشارالدوله، از نويسندگان اواخر دوره قاجاريه در كتاب يك كلمه قصد دارد كه فكر حاكميت قانون و مردم را در جامعه ايرانى وارد كند، و نشان دهد كه توسعه جوامع غربى در نتيجه عمل به قانون و حاكميت مردم شكل گرفته است. براى آگاهى بيشتر، ر.ك: مستشارالدوله،1363

9- كسروى معتقد است كه سيدين (بهبهانى و طباطبائى) از آغاز در انديشه مشروطه قانون و دارالشورى بوده‏اند، ولى كم كم مى‏خواسته‏اند به اين خواسته‏ها برسند.