FTP   E-Mail   بازگشت

 

 

   
فهرست

امكان فهم هرمنوتيك قرآن

اشاره:

امكان فهم و تفسير كتاب مقدس قرآن، موضوع دانش هرمنوتيكي قرآن است. بررسي فرآيند فهم و شكل گيري فهم ما از كتاب مقدس نيز وظيفه هرمنوتيك كتاب مقدس است.

از آنجا كه قرآن كريم تجلي علم خداوند است و علم خداوند نامحدود است تفسير قرآن نيز محدود نيست؛ به عبارت ديگر كل هستي مرجع هرمنوتيك و فرآيند فهم است. به قول هايدگر جهان هستي كتاب تكوين و قرآن كتاب تدوين است، البته كتاب تدويني كه خداوند هستي وحي فرموده است ....

مركز مطالعات فرهنگي بين المللي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي با همكاري دانشكده الهيات، معارف اسلامي و ارشاد، سمينار علمي امكان هرمنوتيك قرآن را با سخنراني دكتر سيد موسي ديباج (استاد دانشگاه و سردبير فصلنامه‎‎ »"نامه فلسفه"« برگزار كرد. اين سمينار كه دانشجويان، اعضاي هيأت علمي دانشگاه، كارشناسان و پژوهشگران علاقه مند به همراه برخي از مسؤولان مركز مطالعات در آن حضور داشتند، در بهمن 81 در سالن شهيد مطهري دانشگاه امام صادق _عليه السلام_ برگزار شد.

بخش نخست از چيكده  اين  همايش در پي ميآيد:

 

هرمنوتيك هنر فهم و تفسير گفتار و كتاب متن است. شلاير ماخر مؤسس هرمنوتيك نوين، هرمنوتيك را به مثابه  شيوه اي از تفسير كه كلي و مستقل است تلقي مي كند بي آن كه نسبت تفسير به متن را به نحو بنيادي تبيين كند. از آنجا كه موضوع بحث ما در اين رساله مختصر هرمنوتيك قرآن، كتاب مقدس و برترين كتاب مقدس است. با ملاحظه اهميت بنيادين متن در هرمنوتيك امكان فهم و تفسير كتاب مقدس قرآن و شرايط و حدود آن را موضع دانش هرمنوتيكي قرآني مي داند.

هرمنوتيك دانشي است كه صرفاَ به تبيين حدود و قلمرو تحولات دانشهاي ديگر نمي نگرد، بلكه به مثابه دانشي لابشرط و محض امكان تفسيرهاي جزيي و كلي دانش ها را تا آنجا كه ممكن باشد بسط ميدهد.

بنابراين دانش هرمنوتيك قرآني محدود به تفاسير فقهي، كلامي كتاب مقدس نيست و به نحوي با همه حوزه هاي هنر، سياست و دانش ها و علوم انساني و حتي بخش هايي از دانش ها و علوم طبيعي و رياضي سر و كار دارد.

چنانچه قرآن و كتاب قرآن به جهان انساني نازل نمي گرديد و به معرض فهم انساني نمي افتاد، نيازي به هرمنوتيك و تفسير قرآن نميبود. قرآن حضرت حق، قرآن به مثابه مظهر اسما و صفات باري تعالي تفسير شدني نيست. آنچه قرآن را تفسير بردار مي سازد، ساحت وجود انساني است تا ساحت اسما و صفات خداوندي. خداوند جل و علا براي حكم نيازي به تفسير قرآن ندارد، ولي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) كه رسول وحي قرآني و حامل است به هنگام فهم قرآن در چارچوب تفسير و هرمنوتيك قرآن قرار مي گيرد. ذات قرآن به اسماء الهي به اسم عليم و به اسم حكيم باز مي گردد و چون علم خداوند محدود نيست، تفسير قرآن نيز محدود نگردد. اين فهم انسان است كه محدود به تفسير قرآن خواهد بود ولو آن كه همچون رسول وحي بيش از پيش به قرآن نزديك باشد.

يك پرسش بسيارمقدماتي و ضروري در هرمنوتيك قرآن پرسش از رابطه هستي و متن قرآن است. هستي، خود مرجع هرمنوتيك فلسفي است. اين مرجع هرمنوتيك با مرجع هرمنوتيك قرآني كه همان قرآن است چه رابطه و نسبتي دارد؟ آيا متن قرآني كه به عبارتي كتاب تدويني است    شامل تر و عام تر و جاودانه تر است يا متن هستي كه آن را كتاب تكويني مي دانيم؟ تفسير كدام متن بر ديگري مقدم است و هكذا.

به دلايل متقن مي توان گفت دو متن وجود دارد: متن تدويني كه همان قرآن است و متن تكويني كه همان هستي عالم مي باشد و هر دو متن تدويني و متن تكويني بر فهم و تفسير متناظر پيشينگي و تقدم دارد. فهم انساني چون به بودن در جهان وابسته است هر تفسير انسان از هستي به گونه اي عمل مي كند كه گويا ساختارهاي آن پيشاپيش وجود دارد. هر تفسيري كه به فهم كمك مي كند بايد متن يا آنچه را كه مورد تفسير است درك كرده باشد.(1) و اين تفسير مي تواند تفسير وجود يا كتاب تكوين باشد و يا تفسير متن تدوين و قرآن.

بدين گونه هر پرسش هرمنوتيكي از قرآن به نحوي با پرسش هرمنوتيك هستي شناسانه متحد است. متون يا مراجع تفسيري پرسشهاي بخشي از جهان تكويني يا تدويني ما نيستند. آنها جهان هايي هستند كه مجالهاي ممكن و بي نهايت تفسير را بر ما باز مي كنند.

موجود انساني، در پاسخ به درخواست هستي، خود را بنياد مي كند.چنانچه راهي به اين هستي جز همان خطاب قرآني نيست. بنابراين قرآن خود متضمن پاسخ انسان به هستي در بنياد نهادن خود است. هر انساني بسته به درك و انتخاب اين پاسخ از موجود انساني ديگر تمييز دارد. هر انساني يك نسبت خاص به حقيقت يعني آنچه كه از ظهور خطاب قرآني ميسور شده دارد. در فهم اين انسان كه تفسير او از كتاب مقدس را فراهم مي سازد حقيقت هستي آشكار مي شود. پس چنانچه بگوييم حقيقت چيزي نيست جز پاسخي كه انسان به خطاب قرآن مي دهد، سخن درست و بجا گفته ايم. چنانچه پاسخها  دگرگون شود حقيقت نيز دگرگون مي شود. بدينگونه هر چه انسان به هستي قرآني نزديك تر باشد، سهم او از حقيقت بيشتر مي شود.

در نظر صدر الدين شيرازي عالم امر اولي است كه عالم قول و كلام الهي و نظام اجمالي باشد و در برابر عالم خلق يا عالم فعلي و تفصيلي. بر اين پايه در نظر اول مي توان گفت هرمنوتيك قرآن در عالم خلق رخ مي دهد و در عالم امر هيچ هرمننوتيك نخواهد بود، زيرا آن جا تنها و تنها كلام ا لله خوا هد بود. اما از آن جا كه آيات خداوند بر پيامبر خوانده شده است، "تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق" مي توان گفت كه همان آيات الله متلو و گفتني و همين طور مسموع و شنيدني است و بنابراين قرآن از هرمنوتيك جدا نيست. حتي قرآن در عالم قول و كلام الهي باز قرآني ذاتاً هرمنوتيكي و قابل تفسير است. با وجود اين قرآن داراي مراتبي در عالم خلق و عالم امر مي باشد. صدر الدين شيرازي خود مراتب قرآن را با مراتب انسان مقايسه مي كند. وي مي گويد: "»ان للقرآن درجات و منازل كما للنسان" «(2) مخاطب خطاب قرآن نه اشياء و نه جمادات و نه موجودات صرفاً حيواني است.

مخاطب قرآن موجودات انساني اند و طبيعي است كه طريق اين خطاب جز انسان و خرد تحقق يافته او نيست. اين خطاب به يكباره اتفاق نمي افتد. اين خطاب لحظه به لحظه تحقق مي يابد، زيرا كه انسان موجودي زماني است و حيات او در يك امتداد زماني هستي يافته است. بنابراين چه قرآن ازلي باشد (قول اشاعره) و چه حادث (قول معتزله) خطاب قرآني در حد مخاطب انساني همچنان زماني خواهد بود. چه قرآن مكتوب باشد يا مشفوه باز خطاب قرآني زماني خواهد بود. خطابي كه طول حيات انسان را در مي نوردد و بنابراين تفسير كتاب خداوند جز با در نظر گرفتن اين حيات و فهم آن ممكن نيست.

قرآن گفتاري مؤلف از آيات نيست. قرآن را گفتار الهي نيز نمي توان خواند، چه يك گفتار مي تواند نسبت به مخاطب آن بدون جهت و قصد باشد در حالي كه قرآن به سوي مخاطب ميل مي كند. قرآن مستقل از مخاطب اعتبار دارد گرچه همه ميل قرآن به سوي مخاطب است. فرض وجود كلمات و آيات مستأثره به هيچ روي به معني جدايي ازلي اين كلمات و آيات از مخاطب انساني نيست ،بلكه تنها بيانگر اين است كه اسامي و كلمات و آياتي وجود دارند كه مستقل از فهم انساني درباره او صادق مي افتند. به عبارت ديگر آنها بر موجود انساني تأثير گذار هستند، در حاليكه چه بسا انسان خود از آنها خبر نداشته باشد.

مع هذا تجربه هرمنوتيكي مشروط به عيني بودن يا نبودن جهان متن نيست. اينكه متن عين خارجي است يا نه خود به خود هيچ مزيتي براي متن به همراه نمي آورد. بحث از رآليسم، همانند موضوع وجود، در موضوع متن نيز كمتر راهگشايي به ارمغان مي آورد. ما از طريق سنتها به متن نزديك مي شويم و متن به نوبه خود در سنت ها خود را عيني مي سازد. البته اين به معناي اين هماني متن و سنت نيست، بلكه به اين معني است كه متن از طريق سنتها معيارهاي عام و فراگيري را براي به تفسير درآمدن اخذ مي كند.

پرسش از متن كه در هر كاربردي از زبان مطرح مي شود هدفش كشف معناي خود متن است و كشف اين مسئله كه زبان پيش هرمنوتيكي متن آن را با تمامي حالات آگاهي و هرمنوتيكي جمع مي كند(3)

قرآن متني زباني است اما نمي توان آن را به صرف زباني بودن، هم رديف متون زباني بشري قلمداد كرد. پرسش در برابر ما اين است كه آيا خداوند نمي تواند بدون كلام و زبان انساني با انسان سخن بگويد و سخن خداوند با انسان، مشروط بر كلام و زباني انساني است و با اين كلمه خداوند و كلام الله خود كلام و زبان انساني را خواهد گشود؟ قدر مسلم است كه كلامي و زباني بودن قرآن و يا هر كتاب مقدس اين فرض را بتوان   به وجود مي آورد تا با ديگر متون زبان شناختي و هرمنوتيكي مي توان اعجاز و توان غير قابل مقايسه قرآن را دريافت. متن قرآن خود به اين امر اشاره دارد ؛لا يأتون بمثله. ام يقولون تقوله بل لا يؤمنون. فليأتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين (طور، 33 و 34) يا آيه 87 از سوره بني اسرائيل (قل لعن اجتمعت الانس و الجن علي ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا.

در نظر صدراي شيرازي، "وحي" عبارت از كلام اولي ضروري است كه در مقصود اصلي و غايت اولي عين كلام مي باشد. صدر الدين شيرازي در تفسير آيه "»و ما كان لبشر ان يكلمه الله الاوحياً او من وراء حجاب او يرسل رسولاً« ميگويد كلام رسول ادني مرتبه كلام است و آن كلامي است كه به واسطه ملائك و پيامبران براي سمع خلايق فرود آمده است. انفكاك فهم از اين كلام ممكن است. در دنباله آن گويد: »اياك ان تظن ان تلقي  النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) كلام الله به  واسطه  جبرئيل و سماعه  منه كاستماعك  من النبي (صلي الله عليه و آله و سلم)«(4)  يعني مبادا چنين پنداري كه نبي اكرم كلام خداوند را به واسطه جبرئيل و نيوشيدن سخن او درك كرده همانگونه كه تو آن را از نبي مي نيوشي.

قرآن كريم به ظاهر يك متن در كنار متون ديگر است. اما به درستي ميان متن زباني قرآن با ديگر متون زباني فاصله بسيار وجود دارد. متن قرآن به نحو غير قابل مقايسه و بيش از هر متن ديگر ادبي اكتفاي ذاتي دارد. در اثر همين اكتفاي ذاتي قرآن است كه مفسران جهان اسلام از معتزلي و اشعري و شيعي و سني، فلسفي و كلامي هر يك به نحوي نظام هاي انديشه خود را كم عيب و نقص يافته اند. حدوث يا قدم كلام الله تأويلي بودن يا نبودن آن توقيفي يا قراردادي بودن زبان آن، و امثال آن همه انديشه هايي اند كه هر يك كما بيش به نحوي از عقلانيت و مجموعه اي از استدلالهاي محكم برخوردار مي باشند. از اين واقعيت تاريخي كه استشهاد به قرآن مورد توجه همه فرق اسلامي در همه دوران بوده است (و نه تنها دوران صدر اسلام آن چنان كه برخي مي پندارند) اين حقيقت صريح را در مي يابيم كه بدون اين گونه استنادها و استشهادها به متن قرآن و آيات آن هيج فرقه اي و گروهي از فلسفي و كلامي و اصولي و حديثي امكان تحقق  نمي يافت. براي مثال روش استدلالي معتزله و استناد به قرآن بر پايه تأويل عقلاني چيزي جز بخشي از امكان قرآني در حقيقت عقلاني - استدلالي خود نيست. به وجود آوردن پديده هايي چون استعاره، مثل، مجاز و امثال آن همه حاكي از وسعت يافتن زبان تفسير قرآني است كه به  سر~~ّ  متن آن باز مي گردد.

اجراي شريعت چنانچه صرفاً به معناي يافتن آنچه بعضي از صاحب نظران روح عصر و روح تاريخ مي نامند باشد، خود به خود مستلزم هيچ جايگاه ضروري براي متن وحي نيست؛ اما اگر براي اجراي شريعت بخواهيم دريابيم متن وحي چگونه روح عصر و روح تاريخ را منعكس مي كند بدين صورت از راهنمايي متن برخوردار خواهيم بود . بخشي از كتاب مقدس قرآن مشتمل بر ذكر حوادثي است كه در زمان حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) انبياء عظام و ديگر انبياء و اولياء و مردمان ازمنه دور اتفاق افتاده است. تفسير و استنباط از كتاب مقدس قرآن درباره اين حوادث، خود مستلزم فهم تاريخي اين حوادث و دريافت ظرف زمان آنها خواهد بود. اين حادثه ها و اتفاق ها براي يك ناظر بيرون، يعني ناظري كه اينك در وضعيت تفسير نمودن قرآن نيست، نيز قابليت اعتبار تفسيري دارد. فلذا خود به خود يك اختلاف در تفسير ناظر بيرون از حوادث تاريخي و دور از شئوون نزول در صدر اسلام، و تفسير مفسر كتاب مقدس به وجود خواهد آمد. اين اختلاف بسيار طبيعي و پذيرفتني و منطقي خواهد بود چرا كه پذيرش كتاب مقدس پيشاپيش مبتني بر فرض اراده و اختيار انساني است و اين  پيش فرض خود متضمن اذعان بي طرفي اوليه انساني نسبت به تفسير كتاب مقدس خواهد بود.

تفاوت ميان شريعت و طريقت، ظاهر و باطن تنها با رجوع به متن قرآن به مثابه اساس هرمنوتيك اسلامي قابل رفع است. اگر حضرت محمد(صلي الله عليه و آله و سلم) خاتم الانبياء دانسته شده، چون در قرآن مذكور است و اگر درستي و ولايت او فرض و واجب است باز چون در قرآن منصوص است. بدينگونه ديگر نمي توان نبوت پيامبر را از ظهور كتاب الله جدا تلقي كرد . نبوت ظهور متن است و آگاهي به آن در قوس نزول. ولايت نيز ظهور متن است و آگاهي به آن در قوس صعود. بدون متن قرآني، ولايت و نبوت معني نخواهد داشت.

قرآن موضوعيت نبوت و ولايت را اصالت مي بخشد و نه بر عكس. تقرب به كتاب وحي است كه تقرب به پيامبر و ولي را موجب مي شود. با رجوع به قرآن آگاهي از كون جامع و مظهريت صفات جمال و جمال او، كه همان حقيقت محمديه، است. امكان پذير مي گردد و ذيل اسم قرآن و كلام الله، ديگر اسماء و صفات جمالي و جلالي مجال ظهور مي يابد.

اين استدلال عرفاني كه حقيقت نامه محمديه پيش از وجود تاريخي حضرت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و پس از آن نيز حقيقت نامه است موقوف بر اصالت متن قرآن در اين حقيقت و ارجاع اين حقيقت به قرآن است. آيه راهنماي بزرگ ما همانا آيه» "افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم"« است، چه روشن است كه آنچه پس از وفات وجود گرامي وجود بي همتاي انساني حضرت محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) باقي مانده و مانع از بازگشت به پيش از اسلام مي گردد، تنها و تنها قرآن است. در غير آن صورت ارسال نبي اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و خاتم رسولان و ظهور ملكي آن حضرت چه ضرورت داشت؟ پس بايد پذيرفت كه ظاهر و باطن و حقيقت و طريقت و شريعت همه به متن قرآن مجيد باز مي گردد.

همه آثار حكما و عرفاي كرام نيز به كتاب خداوند باز مي گردد، حتي فصوص الحكم ابن عربي نيز تا آنجا مفيد مي افتد كه با كلام الله صادق آيد. هر كتابي كه در تفسير قرآن آيد، بايد به كلام الله تعلق يابد، همچنان كه رؤياي صادقه محيي الدين بر آن اشاره دارد. »قل هذه سبيلي ادعو الي الله علي بصيرة« ضمير اين "هذه" اگر قرآن نباشد چه باشد؟

از جمله ويژگيهاي متن كتاب مقدس آن است كه "حافظ" آن نه "خالق" يا "مؤلف"، بلكه به تعبير قرآن "حافظ" آن خداوند تبارك و تعالي است و هيچ گاه از كتاب كه اثر اوست جدا نشده و جدا نيست و هرگز جدا نخواهد شد. اگر انذار يا بشارتي در كتاب مقدس است، اراده خداوند در برآوردن آن است. به اين معني كه خداوند را صادق الوعد مي دانيم. يعني او برآورنده وعده خود است كه همان قرآن است. پس او به هيچ روي از كتاب مقدس جدا نيست. اين واقعيت تنها به كتاب مقدس اختصاص دارد و در قرآن به نحو اتم و اكمل به آن گواهي شده است. خداوند حفظ كننده قرآن خود است و از اين رو هر چه از وعد و وعيد در كتاب مقدس آمده، به محل صدق خود خواهد آمد. درباره هر متن ديگر مي توان گفت كه مؤلف آن با لذات ميرا و فاني است. مؤلف از اثر با لذات متمايز و مجرد از آن است.

اين بدان معني است كه متن پس از به وجود آمدن موجودي مستقل از مؤلف است و بود و نبود مؤلف در آن علي السويه است. در يك متن پيشاپيش مرگ مؤلف رخ مي دهد، زيرا متن خود پس از متن بودن هيچ نسبتي با مؤلف خود جز نسبتي اعتباري ندارد. براستي متن از مؤلف جدا شده است و اگر مؤلف به يك اثر يا متن منسوب مي باشد، تنها به دلايل زمينه هاي تاريخي پيدايش يك اثر است. رولاند بارت كه معتقد است با پيدا شدن سرو كله خواننده (مفسر) مرگ مؤلف آغاز مي شود تنها به بخشي از حقيقت پي برده است. حقيقت تام و تمام درباره مؤلف اين است كه در هر صورت مؤلف در متن غايب است و حيات ندارد چه خواننده و مفسري پديدار شود يا نشود. با اين همه درباره متن كتاب مقدس اين استثناء وجود دارد كه آن با به اصطلاح مؤلف خود زنده است و مؤلف آن كه حافظ آن است با آن زنده و بي آن نيز زنده است. در حالي كه از سوي ديگر براي خواننده و مفسر مؤمن به كتاب مقدس نيز، مؤلف زنده است چه كتاب مقدس زنده است. براي خواننده و مفسر نامؤمن به كتاب مقدس مؤلف چنانچه زنده باشد از آنروست كه كتاب مقدس زنده است.

ظاهراً نص قرآن متمايز از اصل آن است؛ چه قرآن از آن رو كه جبرئيل بر پيامبر نازل كرده است و نه نص. قرآن خود مي فرمايد: انا انزلنا اليك القرآن و نمي فرمايد انا انزلنا اليك النص. اما نص قرآن همان قرآن است و از قرآن جدا شدني نيست. از همين رو ما قرآن را از حديث تمييز مي دهيم، زيرا با دو نص روبرو هستيم: نص قرآن و نص حديث. اين دو نص را نيز نمي توان در يك مرتبه دانست و اينكه برخي از اهل سنت نص را شامل قرآن و حديث شمرده اند، خود بزرگترين غفلت از جايگاه بي چون و چرا و غير قابل مقايسه قرآن است. ما اعتبار نص حديث را منوط به مطابقت آن با نص قرآن مي دانيم و خود به خود براي نص حديث اعتبار و احترام مستقلي قايل نيستيم. اما در برابر، اين قرآن است كه اعتبار نص آن منوط به هيچ متن و نص ديگري نيست و مرتبت آن به بالاترين درجه اعتبار و مرتبه است. منزله نص حديث منزله تفسير اصيل نص قرآني است و لاغير.

آن چه در كتاب قرآن از سور و آيات آمده است حدود قرآن را تعيين مي كند. مي توان گفت قرآن همچون هر متن ديگر حدود خود را وضع مي كند؛ با اين تفاوت كه قرآن خود از حدود خود آگاه است، به اين معني كه بر آن تأكيد مي كند و آن را تبيين مي كند. شمول حدود و خروج حدود را بيان مي كند و خود ضامن آن مي گردد. در وضع و تبيين اين حدود قرآن به عنوان يك متن خود كفاست، به رغم آنكه فهم و تفسير انساني از قرآن در فضاي باز و معماگونه متن قرآني صورت مي بندد. البته حدود قرآن را نبايد محدود به حقوق فقهي و شرعي دانست. حدودي كه خود مي تواند از همان حدود قرآن استنباط گردد. حدود قرآن تنها حدودي نيست كه به آيات و شواهدي باز مي گردد كه مربوط به تكليف انسان و اعمال شخص مكلف است. حدود قرآن اطلاق دارد به همه آن چه كه خروج از آن تماميت متن قرآن را خدشه دار مي سازد.

متن  و  كتاب  قرآن  مجيد،  همچون  هر متن  و كتاب  ديگر در يك زمينه Contex يا به تعبير دريدا qu on text تفسير مي شود. زمينه، آن چيزي است كه خارج از متن است و در آن متن تفسير مي شود. "حقوق بشر" براي مثال، به عنوان اصطلاحي است كه خود در متن قرآن قرار ندارد، اما در آن متن تفسير مي شود. يك زمينه مي تواند تاريخي، فرهنگي، ادبي، سياسي و اجتماعي و حقوقي و امكان آن باشد. اين كه يك زمينه خارج از متن قرار دارد، بدين معني نيست كه آن ضد متن باشد. هيچ زمينه اي خود به خود ضد متن نخواهد بود؛ چه اصولاً در هيچ زمينه اي هيچ امكان ضد متن وجود ندارد. ضد متن در يك متن مي تواند جاي گيرد و از آنجا كه متن و كتاب قرآن مجيد خود به تصريح خود برترين است، هيچ ضد متن واقعي كه در برابر تماميت كتاب خدا باشد - چه در " متن " و يا در " بامتن " يعني زمينه وجود ندارد و نخواهد داشت. گر چه به ظاهر برخي از زمينه ها و وجوه وجود دارد كه بيرون و خارج از متن كلام الله قرار دارد؛ معهذا زمينه ها و وجوه نيز با متن كلام الله همراه مي گردد و متني مي گردد. زمينه مذكور در حقوق بشر و يا حقوق بين الملل در عصر ما از جمله زمينه هاي موجود در عصر ماست كه متني گرديده و هم اينك به تدريج بخشي از هرمنوتيك عصري قرآن را تشكيل مي دهد. نكته ديگر درباره متن كتاب مقدس اين است كه كتاب بودن و كلام بودن آن از دو سرچشمه نيست. باري تعالي كتاب مقدس را كتاب گردانيد، هم چنان كه آن را كلام و قول گردانيد. هم او مي گويد: " ذلك الكتاب لا ريب فيه ". هم چنان كه در كتاب نيز آمده " قول الحق الذي فيه تمترون" كتاب مقدس به صورت " كتاب " (scriptible) نازل شده است با آن كه عده اي از كاتبان وحي كتاب مقدس را پس از وفات رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به تحرير درآورده اند. اگر كتاب مقدس صورت كتاب و نوشته نمي داشت، چرا خطاب قرآني درباره آن اين است: "ذلك الكتاب"؟ در عين اينكه كتاب مقدس براستي اصيل ترين قول و كلام (enoncible) است كه به مؤلف آن بي واسطه منسوب است و افزون بر اينكه آن كتاب الله است و كلام الله آن همچنين "قرآن" (lisible) است،اين نام اخير از آن روي است كه متن خواننده است، بنا بر جهات ثلاثه كه ذكر شد آن يگانه و اولين و آخرين متن است كه هيچ متني ديگر با آن قابل مقايسه نيست.

ملا صدرا كلام الله و كتاب الله را لقبهاي قرآن مي شمارد و فرق بين كلام الله و كتاب را فرق بين امر و فعل مي داند. فعل زماني و متجدد است و امر همچنان كه پيشتر اشاره كرديم از تغيير و تجدد مبري است. او مي گويد: كتاب صورت تنزل يافته و انضمامي كلام است و بر همين اساس وجود عالم عقلي فعلي خلقي همان كتاب خداوند عزوجل است و آيات آن اعيان كائنات خلقي و صور موجودات خارجي اند.(5) كلام الله كه بر رسول اكرم نازل شده قرآن و فرقان است و ديگر كتب آسماني تنها فرقان است. و فرق اين دو فرق عقل بسيط و عقل تفصيلي است.(6)

با توجه به آنچه گفته شد روشن مي شود كه متن قرآني تنها كتاب قرآن نيست. كتاب قرآن همه از آيات و سور مشهود است. سوره هايي از آيات و حروف مقطعه اي كه آنها نيز مشهود است. آنچه در قرآن وجود دارد ولي كتاباً نامشهود است، و در واقع به متن قرآن باز مي گردد تا به كتاب قرآن. اين متن قرآن است كه پر از معاني مشهود و نامشهود است و به همين علت راه آن براي فهم و تفسيرهاي گسترده تر همچنان باز است. همان متن قرآن است كه سبب مي شود كتاب قرآن كه در اصل مشتمل بر سوره ها و آيات مكتوب به زبان عربي است، در ترجمه به زبان هاي ديگر باز هم بتوان بر آن عنوان قرآن اطلاق كرد. متن قرآن در كتاب قرآن، هم حضور دارد و هم غايب است. مي توان گفت آن جمع هرمنوتيك و قرآن است و جمع تفسير و مرجع. آن مجمع جامع همه تفسير از قرآن به همه زبان و به همه فهم و به همه تفسير است. در نتيجه مي توان گفت متن قرآن در جوهر و ذات همان اصل قرآن است. آن مرجع كل هر آن چيزي است كه از كلام الله دانسته و تفسير شده و دانسته و تفسير خواهد شد. چنين متن كلي مرجع عام هرمنوتيك قرآني است. متون ديگر نيز مراجع عام هرمنوتيكي خود آن متون را دارد. متن كلي شامل آنچه در متن مشخص ظاهر است مي گردد، اما آنچه در متن مشخص غايب است ممكن است در متن كلي غايب نباشد.

هرمنوتيك قرآن در پي يافتن اصل قرآن به مثابه متن مقدس است. قرآن مدون يك كتاب هنري انساني نيست، هم چنان كه آن يك ساخت طبيعي نيز نيست. آن يك متني است كه به هستي منسوب است و چنانچه آن متني ساخته باشد ساخته هستي محض است . بنابراين كشف اصل قرآني از طريق يك تحقيق تاريخي هنري ممكن نيست. كشف ريشه ها و اصل كتاب قرآن همچون هر اثر هنري ديگر با مطالعه تاريخي كه مي تواند مفيد نيز باشد تمام نمي شود.

در حلقه هرمنوتيك هستي شناسانه كه هيدگر درباره هنر تمييز مي دهد، هنر و هنرمند و اثر هنري با هم متحد و يگانه اند. در هرمنوتيك هستي شناسانه قرآني مي توانيم بگوييم قرآن و خداوند تبارك و تعالي كه در مقام تشبيه مي توان او را مؤلف قرآن ناميد متحد و يگانه اند، از آن حيث كه هر يك به ديگري راهبري مي كند. قوس خداوند به كتاب خداوند به خداوند، همه چنان كه قوس كتاب خداوند به خداوند به كتاب خداوند. اين وجه اخير بيان هرمنوتيكي و آن وجه اولي بيان هستي شناختي يك امر است.

در پايان كتاب حقيقت و طريقت گادامر اصطلاح متن را براي " اثر " برمي گزيند. چرا؟ اين بدان معني است كه به كوشش هنرمند و نويسنده و مؤلف در ايجاد اثر و همچنين فعاليت مفسر صحه گذارده شود. درباره قرآن  نمي توانيم واژه اثر را به معني بسيار لغوي آن بپذيريم، چه قرآن از آثار ديگر خداوند تبارك و تعالي ممتاز است و اين امتياز نه به علت خصوصيات ثانوي آن،  بلكه به مرّ  آن اثر باز مي گردد. قرآن اثر كلامي است و بر خلاف ساير مخلوقات و آثار، اين اثر هيچ فاصله اي از مؤثر خود ندارد. كلام خدا از خداوند فاصله ندارد و چنانچه كسي به آن دست يابد به خداوند دست يافته است. بنابر اين نه از نظر فعاليت مفسر و نه از جهت فعل خداوندي قرآن را نمي توان يك اثر دانست.

هيدگر درباره اثر هنري پرسش مي كند : »چيست آن صورت و آنچه كه به اين اثر هنري همان است كه هست و بايد باشد«(7) " آيا مي توان همين پرسش را درباره جزء و كل كتاب قرآن كرد: " چيست آن چه كه بدان قرآن همان است كه هست " ؟ اين پرسش از ماهيت قرآن است و هرمنوتيك پاسخ آن است. قرآن اثر هنري تلقي نمي شود مگر آن خداوندي كه هنرمند بدانيم ،كه چنين نيست. حتي چنانچه بپذيريم قرآن مصنوع و مخلوق خداوند باشد، نه در عالم تكوين و نه در عالم تدوين خداوند بر مصنوع خويش كار نمي كند تا هنرمند باشد. بلكه كار خداوند مصنوع اوست. مصنوع خداوند بيشتر به خداوند نزديك است تا مصنوع انساني به انسان.

آري قرآن آيه است و آيات و چنانچه اثر را به معني آيه اعتبار كنيم، ايرادي در اصطلاح نمي ماند. اما از همين توضيح درباره متن قرآني مي توان راهنمايي را براي ساير متون دريافت. به راستي هيچ متني تنها يك اثر نيست. " متن به بهترين وجه به مثابه افق هستي شناسي هرمنوتيك در جاي زبان قرار دارد. " متن محصول مهارت هاي خلاقانه هنرمند نيست؛ همچنين متن همان مفهوم زبان در نظر گادامر نيست."(8)

هيدگر ذات اثر هنري را در حقيقت و انكشاف و ظهور آن مي بيند. حقيقت در نظر ارسطو برترين معناي هستي و اصيل ترين آن تلقي مي شود. اينكه حقيقت، حقيقت است را نمي توانيم به معرض پرسش درآوريم. هستي به مثابه حقيقت حضور اقوي آن است كه حضور دارد         (das Anwesen des Anwesenden)  اما اينكه جمله اي درست يا نادرست باشد، مطابق واقع باشد يا نباشد، پيشاپيش مفروض بر آن است كه هستي متعين به حضور باشد. حقيقت يك اظهار، به مثابه وحدت آنچه در نظر و در واقع مي باشد، پيشاپيش مفروض بر اين است كه امر واقع همچون مدرك باشد.(9)  در مقايسه با هويت ها يا اجزاء هويتهايي كه جنبه هاي بالقوه دارند، درباره يك هويت تمام بالفعل مي توان گفت: آن هيچ گاه محل امكان خطا نيست. در همين جا در مقام بحث تطبيقي هرمنوتيكي مي توان گفت: از آنجا كه قرآن به شهادت خود از برترين مرتبه ظهور برخوردار است "و» انه كتاب مبين« " ، هيچ شايبه خطا در آن نمي رود. هم هويت كلي و هم هويت جزيي كمات آن سراسر همه به بالاترين وجه فعليت و تماميت كلمه اللهي دارد و هيچ جنبه اي بالقوه در صرف اين متن نمي توان يافت تا انتظار داشت زباني بهتر از آنچه در آن فعليت يافته از فعليت ديگري برخوردار گردد. بر اين اساس مي توان از كتاب الله به مثابه بالاترين تجلي و مجلاي حقيقت سخن گفت. بالاترين حقيقت شناخته شده در فلسفه محض و فلسفه الهي در كتاب قرآن موجود است و به بيان ديگر بايد گفت كه آن همان بالاترين حقيقت است.

 

 

مآخذ:

1) Truth and Method, P.194

    2) في تحقيق قول النبي(صلي الله عليه و آله و سلم ) ان للقرآن ظاهراً و باطناً ، ص39.

    3)مقاله »هرمنوتيك و بنيادين پرسش از غرب«، سيد موسي ديباج، ترجمه سينا رويايي، پياپي 13، ص16.

    4) »الاستشهاد في تحصيل الغرض من الكلام«، اسفار، ص9.

    5) »وجود من المناسبة بين الكلام و الكتاب«،اسفار، ص13.

    6) »في كيفية نزول الكلام و هبوط الوحي«، اسفار، ص23.

7)   Heideqqer “ the Origin of the work of Art” in Poetry, Language Thouht (1917), P.17

8) Textualities, P.27

9) Daniel O.Dahlstorm. Heideqqer’s Concept of Truth. Cambridge: Cambridge uniu. Press,2001,P.221

 

زير نظر اداره کل روابط عمومي و بين المللي

 دوماهنامه خبري - اطلاع رساني / سال هشتم / شماره 46-45 / بهمن 1381 تا ارديبهشت 1382