صفحه اصلي     اخبار     جستجو     پست الترونيك     فهرست
 

 

قدرت و عدالت در سياست علوي

نوشته: فائز دين پرستي صالح

سياست از دل مشغولي هاي ديرين آدمي بوده است. بنابر اطلاعات كنوني ما، پيشينة مطالعات وانديشه هاي سياسي، به يونان باستان مي رسد. چنين مي نمايد كه سياست، بستگي تام و تمامي با زندگي بشر دارد. اگر هم در مقاطعي سياست قدم در وادي دانش ننهاده يا حضور مطالعات علمي در حوزة سياست كمرنگ بوده است، هيچگاه از نقش علماي سياست كاسته نشده است. حيات انسان از زماني كه بتوان نام تمدن را برآن نهاد، آميخته با سياست بوده است. اساساً، سياست (politics) و تمدن (Civilization)، به وجود يكديگر معنا مي يابند.

عمدتاً، سياست را با عنايت به دو عامل: قدرت (power) و دولت (state)، تعريف كرده اند. در واقع، سياست چيزي جز اعمال قدرت و مناسبات معطوف به قدرت، در محدودة خاص دولت ـ با لحاظ تغييرات و گسترشها در معناي دولت كه طيفي از «City – state» تا «Nation – state» را در مي گيرد ـ نيست. بنابراين، مشاهده مي شود كه برخي به طور مجرد، به عنصر قدرت نگريسته اند. به طور مثال، مك آيور سياست را اعمال قدرت «Exerciste of power»، و قدرت را ظرفيت و توانايي حصول نتايج دلخواه دانسته است.[1] همچنين، موريس دوورژه در كتاب اصول علم سياست، سياست را مساوي قدرت و دانش سياست را علم بررسي قدرت مي داند.[2]

به هر حال، آنچه مسلم است تفكيك عامل قدرت از سياست، چيزي همسان شير بي يال و دم و اشكم خواهد بود.

اگر علم سياست به بررسي تحليلي وتوصيفي قدرت مي پردازد، فلسفة سياسي« political philosophy» قدرت را از نگاه تجريدي مي كاود. در اين حوزه، 2 نگرش قابل تفكيك است.

الف: رهيافت ايران باستان

در اين رهيافت، مسئلة اساسي سياست، قدرت است. مصلحت دولت، بالاتر از هر مصلحتي است و به هر قيمتي، بايد قدرت دولت حفظ شود. حتي اگر مصلحت دولت با مصلحتهاي ديگر، از جمله مصلحتهاي اخلاقي و دين در تعارض قرار گيرد، اشكالي ندارد؛ زيرا مهمترين مصلحت، مصلحت سياسي و دولت است.

در اين ديدگاه، مهمترين وظيفة حاكم، حفظ و تحكيم پايه هاي قدرت خود است. در اين نگرش، اگر از عدالت بحث مي شود يا سخن از اخلاق پيش مي آيد، نه به آن دليل است كه اينها خود هدفند و موضوعيت دارند، بلكه مقولاتي چون دين و اخلاق ابزاري در خدمت حاكم به شمار مي آيند كه بايد از اين وسايل براي استواري پايه هاي حكومتش بهر ه  بگيرد. [3]

دغدغة بنيادين اين نگرش، پايايي حكومت است؛ چرا كه اين رهيافت قدرت را نه به يك روش ـ هر چند با اهميت زياد ـ، بلكه اساساً قدرت را داراي موضوعيت و اصالت مي داند.

اين تصور از آن رو به ايران باستان منسوب مي شود، كه نمونه هاي آغازين آن عمدتاً در ايران باستان بوده است. كتابهاي: سياستنامة خواجه نظام الملك، التاج في اخلاق الملوك، قابوسنامة كيكاووس بن قابوس بن وشمگير و شهريار ماكياولي، همگي ذيل اين برداشت جاي مي گيرند.

اين رهيافت، باصفاتي همچون: رئاليستي و ماكياوليستي نيز شناخته مي شود.

ب: رهيافت يونان باستان

در اين رهيافت، سياست نه به عنوان هدف، بلكه ابزار و روش شمرده مي شود. قدرت، ابزاري مؤثر است كه از آن در راه نيل به اهدافي متعالي و والا، استفاده مي شود، سياستمدار خوب، كسي نيست كه صرفاً در پي حفظ قدرت باشد، بلكه او بايد جامعه را براساس آرمانها پيش ببرد. از اين رو، در اين نگرش سياست ناگزير از اخلاق نيست.[4] سياست، دغدغة حقيقت و عدالت در سر دارد، نه لزوماً حفظ قدرت. در اين ديدگاه، قدرت ثانياً و بالعرض اهميت دارد، برخلاف ديدگاه نخست كه اهميت قدرت اولاً و بالذات است.

نمونه هاي چنين نگرش ايده آليستي نخست، در يونان باستان نمايان مي شود كه نمونة بارز آن، افكار و انديشه هاي افلاطون است. در واقع، افكار افلاطون اوج ديدگاههاي ايده آليستي و اتوپيايي است كه نظرات او را بكلي مجرد از واقعيت مي يابيم.

آنچه اين نوشتار عهده دار تأمل در آن است ، بررسي و تبيين ديدگاه امير المؤمنان امام علي(ع) در باب قدرت، با مطالعه در گفتار و كردار ايشان است. برهة زماني كه براي اين پژوهش برگزيده شده، دوران حكومت كوتاه مدت آن امام همام است. اين تحقيق را از دو منظر مي توان با اهميت دانست:

الف: علي(ع) انساني بزرگوار است، كه در طول تاريخ توجه و اقبال تمام آدميان را به خود جلب كرده است. هر انسان آزاده با هر مكتب و نگرشي، زبان به تحسين او گشوده است؛ غير از شيعه كه خود را بدو منتسب مي كنند، و نيز غير از اهل سنت كه به هر روي همكيش اويند. افرادي همچون: جرج جرداق، جبران خليل جبران و سليمان كتاني مسيحي، و ميخائيل نعيمه و شبلي شميل ماترياليست، سخن از علي گفته اند.

علي(ع) در زندگي 63 ساله اش، نزديك 5 سال حكومت كرد. طبعاً، مطالعة اين بخش از زندگي مردي همچون علي(ع)، خالي از لطف نخواهد بود.

ب: از ديدگاه شيعيان، گفتار و رفتار امام معصوم همچون نبي(ص) بنا به نص صريح قرآن: «لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة» [5] الگو است. لذا، شناخت سيرة حكومتي امام علي(ع) و در ذيل آن مسئلة بنيادين «قدرت»، اهميتي دو چندان پيدا مي كند.

علي(ع) و اساس برنامة حكومتي وي

پس از قتل عثمان، مردم با شور و اشتياق قدم در راه  بيعت با علي(ع) مي نهند. امام(ع) بشدت از پذيرش خلافت ابا دارند. امام(ع) خود صحنة  بيعت مردم را اين گونه به تصوير مي كشند:

«و دستم را گشوديد، بازش داشتم. و آن را كشيديد، نگاهش داشتم. پس بر من هجوم آورديد، همچون شتران تشنه كه روز آب خوردن به آبگيرهاي خود در آيند.»[6]

امام(ع) در پاسخ خيل عظيمي كه در پي خلافت اويند، چنين مي گويند:

«مرا بگذاريد و ديگر را به دست آريد، كه ما پيشاپيش كاري مي رويم كه آن را رويه هاست، و گونه گون رنگهاست. دلها برابر آن برجاي نمي ماند و خردها برپاي. همانا كران تاكران را ابر فتنه پوشيده است، و راه راست ناشناسا گرديده. و بدانيد كه اگر من درخواست شما را پذيرفتم، با شما چنان كار مي كنم كه خود مي دانم و به گفتة گوينده وملامت سرزنش كننده، گوش نمي دارم.»[7]

برنامة حكومت علي(ع)، برمبناي عدالت استوار است، و هيچ مصلحت و شبه مصلحتي مانع از اجراي عدالت نخواهد بود؛ چنانكه مي فرمايند:

«به خدا اگر ببينم كه (بيت المال) به مهر زنان يا بهاي كنيزان رفته باشد، آن را باز مي گردانم؛ كه در عدالت گشايش است. و آن كه عدالت را برنتابد، ستم را سخت تر خواهد يافت.»[8]

عدالت علوي در حوزة اقتصاد

علي(ع) چنانكه وعده كرده بودند، به محض تصدي خلافت، عدالت را سرلوحة خويش قرار دادند.

درعهد عثمان، ثروت اندوزي عملاً وجهة ارزشي به خود گرفته بود. بسياري از بزرگان عالم اسلام، در تكاثر ثروت  ، گوي سبقت را از ديگري مي ربودند. زبيربن عوام در اين عهد، كاخهايي در بصره، كوفه و اسكندريه بنا كرد. او به هنگام مرگ، 50 هزار دينار طلا، هزار اسب، هزار بنده و كنيز به ارث گذاشت. طلحة بن عبدالله، كاخ مشهور خود را در كوفه برپا ساخت. درآمد روزانة او از عراق، هزار دينار بود. عبدالرحمن بن عوف كاخي وسيع ساخت، در طويلة آن صد اسب و 10 هزار گوسفند بود.[9]

در مقابل چنين وضعيتي، علي(ع) برآن بودند تا بيت المال را به تساوي بين مسلمانان تقسيم كنند. امام(ع) ملاكهايي همچون: سابقة صحبت، حضور در جنگ، قريشي و غيرقريشي، و عرب و عجم بودن را ملغي ساختند. ايشان فرمان دادند تا به هر مسلمان، 3 دينار از بيت المال بدهند. آري! نتيجه مشخص است ؛ طلحه، زبير و سعد بن ابي وقاص، از قبول 3 دينار سرباز مي زنند.[10]

به تعبير عبدالفتاح عبدالمقصود، عدالت علوي، جانشين امتيازات عمري مي شود.[11]

اقدامات علي(ع)، دنيا پرستان را هراسان مي سازد. عمروبن عباس در نامه اي به معاويه مي نگارد: «هر آنچه در توان داري به كارگير، پيش از آنكه زادة ابوطالب تو را از دارايي هايت كه اندوخته اي، چونان پوست از عصا بركند.»[12]

علي (ع) خود در تيين علت سخت گيري اش در بيت المال، اين گونه مي فرمايند:

«به خدا عقيل را ديدم پريش و سخت درويش. از من خواست تا مني از گندم شما به او دهم، و كودكانش را ديدم از درويشي موي ژوليده، رنگشان تيره گرديده گويي بر چهره شان نيل كشيده؛ و پي در پي مرا ديدار كرد و گفتة خود را تكرار. گوش به گفته  اش نهادم، پنداشت دين خود را بدو دادم، و در پي او اوفتادم، و راه خود را به يك سو نهادم. پس آهني براي او گداختم و به تنش نزديك ساختم، چنان فرياد برآورد كه بيمار از درد. نزديك بود از داغ آن بگدازد. او را گفتم نوحه گران بر تو بگريند، از آهني مي نالي كه انساني به بازيچه آن را گرم ساخته و مرا به آتشي مي كشاني، كه خداي جبارش به خشم گداخته؟ تو بنالي از آزار و من ننالم از سوزش خشم كردگار؟ و شگفت تر از آن، اينكه شب هنگام كسي ما را ديدار كرد، و ظرفي سرپوشيده آورد. درونش حلوايي با روغن و قند  آغشته، چنانش ناخوش داشتم كه گويي آب دهان مار بدان آميخته اند يا زهر مار برآن ريخته. گفتم صله است يا زكات، يا براي رضاي خداست كه گرفتن صدقه بر ما نارواست؟ گفت نه اين است و نه آن است بلكه ارمغان است. گفتم: مادر بر تو برگريد! آمده اي مرا از راه دين خدا بگرداني يا خرد آشفته اي يا ديو گرفته، يا بيهوده سخن ميراني؟ به خدا اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاست به من دهند، تا خدا را نافرماني نمايم و پوست جوي را از مورچه اي به ناروا بربايم، چنين نخواهم كرد. و دنياي شما نزد من خوارتر است از برگي در دهان ملخ كه را مي خايد و طعمه خود مي نمايد. علي را چه كار به نعمتي كه نپايد و لذتي كه برسرآيد؟[13]

عدالت علوي در حوزة سياست

كارگزاران حكومت علوي

پس از استقرار بيعت، طلحه و زبير نزد علي(ع) مي آيند و سر ضمير مي گشايند كه بيعت آندو نه بر مبناي پيروي و اطاعت، بلكه بر بنياد سهم خواهي از حكومت استوار بوده است.[14] گوييا، هنوز برنامه هاي حكومت علوي را شعار مي انگارند، كه طمع در امور عمومي بسته اند. زبير دل در گروه امارت كوفه دارد، و طلحه نيز حكومت بصره را خواستار مي شود.[15] امام علي(ع) ، دست رد بر سينه شان مي زند.

پس از بيعت، علي(ع) در انديشة كارگزاراني شايسته براي دولت عدالت است. امام(ع) ، نمي تواند ادامة حكومت افرادي همچون معاوية بن ابي سفيان والي شام، وليد بن عقبه بن ابي معيط حاكم شرابخوار سابق كوفه، عبدالله بن عامر حاكم بصره و عبدالله بن ابي سرح كارگزار مصر را  اجازه دهد. مغيرة بن شعبه به حضور علي(ع)، مي رسد، و به او مي گويد: عمال حكومتي عثمان را برجاي بگذار. آنگاه كه بيعت كردند و مردم تحت حكومتشان را به اطاعت تو در آورند، آن گونه كه مي پسندي عمل كن. اما، علي(ع) را نمي سزد كه حتي لحظه اي ستم پيشگان را تأييد كند؛ چنانكه در قرآن آمده است: «و ما كنت متخذ المضلين عضداً» (من گمراهان را كمك كار خويش نمي گيرم.) از اين رو، امام(ع) اين گونه پاسخ مغيره را مي دهد. «به خدا در كار دين تساهل نمي كنم، و در كار خويش زبوني روا نمي دارم»[16]

نكته آن است كه حتي ابن عباس، مصلحت انگاريهاي مغيره را تأييد مي كند. [17]

علي(ع) سهل بن حنيف، عثمان بن حنيف، قيس بن سعد، عمدة بن شهاب، عبيدالله بن عباس و بعدها محمد بن ابي بكر و مالك اشتر را به كارگزاري حكومت مي گمارند. ترجيح بند كلام امام در فرمانهايي كه بديشان انگاشته، چيزي جز توصيه به عدالت نيست.

امام (ع) در فرمان انتصاب محمد بن ابي بكر به ولايت مصر، چنين مي انگارند: «فاخفض لهم جناحك، والن لهم جانبك، وابسط لهم وجهك، واس بينهم في اللحظة و و النظرة حتي لايطمع العظماء في حيفك لهم و لايياس الضعفاء من عدالك بهم»[18] با آنان فروتن باش و نرمخو، و هموار وگشاده رو. و به يك چشم بنگر به همگان، خواه به گوشة چشم نگري و خواه خيره شوي به آنان، تا بزرگان در تو طمع ستم بر ناتوانان نبندند و ناتوانان از عداللت مأيوس نگردند.»

در عهد نامة مالك اشتر كه سراسر درس مديريت و عدالت است، امام(ع) چنين مي نويسند: «وليكن احدب الامور اليك اوسطها في الحق، و اعمها في العدل و أجمعها لرضي الرعية» (و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بداريم، كه نه از حق بگذرد، و نه فرو ماند، وعدالت را فراگيرتر بود و رعيت را دلپذير تر.)

علي و  مخالفان حكومتي

مارقان، از مهمترين مخالفان سياسي علي(ع) بودند كه دو ويژگي، آنان را از ديگران متمايز كرده بود:

1. خوارج مخالفان داخلي بودند، و حضور ايشان در كوفه محسوس بود.

2. ديدگاه خوارج ديدگاهي عامه پسند بود؛ به طوري كه عوام براحتي آن را مي پذيرفتند.

برخورد امام علي(ع) در مقابل ايشان، بسيار عبرت آموز و در خور تأمل است. امام(ع) خطاب به خوارج مي فرمودند: «ان لكم عندنا ثلاثة لانمنعكم صلوة في هذا المسجد و لانمنعكم نصيبكم من هذا الفيء ماكانت ايديكم مع ايدينا و لا نقاتلكم حتي تقاتلونا» شما را نزد ما سه حق است: نخست، اقامة نماز در اين مسجد، دوم، سهم شما از بيت المال مادام كه مقابل دشمن در صف عموم مسلمانان باشيد، و سوم، حق حيات شما تا آنگاه كه حيات ديگران را متعرض نشويد.

با آنكه خوارج از هيچ كوششي در مخدوش كردن چهرة درخشان علي(ع) و سست كردن پايه هاي حكومت او دريغ نمي كردند، اما علي(ع) ايشان را از حضور در اجتماعات عمومي مانع نمي شدند، آنان را از حقوق شهروندي و برخوردار از بيت المال محروم نمي كند، و حق مخالفت سياسي آنان ـ البته با حكومت حق ـ را مانع حق خداداد حيات نمي دانستند. صحنه اي از موضع خوارج در مقابل علي(ع)، خود گوياي واقعيات است.

خوارج، علي را كافر مي پنداشتند و علي رغم حضور در مسجد، در نماز به او اقتدا نمي كردند. روزي ابن كوا، از سران خوارج، هنگامي كه علي(ع) پيشاپيش مردم به نماز ايستاده بودند، به عنوان كنايه اين آيه از قرآن را قرائت كرد: «و لقد اوحي اليك و الي الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين.»[19]

امام با شنيدن صداي قرآن، به حكم «فاذا قريء القرآن فاستمعوا له و أنصتو»[20]، سكوت كردند. ابن كوا آيه را تكرار كرد، و باز علي(ع) سكوت پيشه كردند. آنگاه كه ابن كوا به قصد برهم زدن نماز آيه را چندبار تكرار كرد، علي(ع) اين آيه را خواندند: «فاصبر ان وعدالله حق و لا يستخفنك الذين لايوقنون»[21]. آنگاه، امام (ع) به نماز ادامه داد.[22]

امام در كلامي ديگر خطاب با يارانش، شيوة برخورد با خوارج را اين گونه بيان مي كنند: «ان سكتوا عممناهم و ان تكلموا حججناهم و ان خرجوا علينا قاتلناهم»[23] هرگاه كه زبان از كلام بازداشتند، سكوت پيشه مي كنيم. اگر سخن گفتن آغازيدند، به محاجه روي مي آوريم. و اگر دست به شورش يازيدند، ناگزير قتال مي كنيم.

تحمل مخالف وتضمين حقوق او، از اين افزونتر؟ به قول استاد مطهري: «اميرالمؤمنين با خوارج، در منتها درجة آزادي و دموكراسي رفتار مي كرد. او خليفه است، و آنها رعيتش. هر گونه اعمال سياستي، برايش مقدور بود. اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتي سهمية آنان را از بيت المال قطع نكرد. به آنها نيز همچون ساير افراد مي نگريست. اين مطلب در تاريخ زندگي علي(ع)، عجيب نيست. اما، چيزي است كه در دنيا كمتر نمونه دارد.»[24]

طه حسين در اين باره مي گويد: «علي حق آزادي را براي مردم ، به فراخترين  معناي اين كلمه مي شناخت، و آنان را بر آنچه نمي پسنديدند مجبور نمي كردند. بلكه، هرگاه نافرماني خدا مي كردند يا در مقابل فرمانش مي ايستادند يا در زمين تباهي مي كردند، برايشان سخت مي گرفت.»[25]

علي(ع) مردم را به مشاركت فعال دعوت مي كردند، نه مشاركت انفعالي و تبعي. آنگاه كه علي(ع) عازم نبرد صفين بودند، پس از اينكه بين مردم سخنراني كردند و آنان را به جهاد ترغيب نمودند، گروهي به سركردگي عبدالله بن مسعود به امام (ع) گفتند كه ما با شما سوي جهاد مي آييم اما جداگانه اردو مي زنيم. آنگاه، در كار شما و اهل شام مي نگريم، پس، هريك ببينيم كه در پي حرام الهي يا تجاوز پيشه، است با او پيكار مي كنيم. علي(ع)  در پاسخ فرمودند: «مرحبا و أهلا هذا هو الفقه في الدين و العلم بالسنة من لم يرض بها فهو خائن جبار.»[26]

آري، امام(ع) در شرايط حساس جنگي نه تنها چنين رفتاري را تأييد مي كنند بلكه مخالفان چنين شيوه اي را خيانتكار و جبار مي نامند.

در بازگشت ازصفين، گذر علي(ع) از محلة فائشيان بود.در مسير گذر، حرب بن شرحبيل شبامي امام(ع) را پياده همراهي مي كرد و امام سواره بود. علي(ع) به او فرمودند: «بازگرد كه پياده رفتن چون تويي همراه مثل من، موجب فتنة زمامدار و ذلت مؤمن است.»[27]

روزي علي(ع) در صفين، سرآن داشتند كه برگي ديگر از دفتر عدالت بگشايند علي(ع) در اين خطبه، سخن از حقوق متقابل مردم و حكومت مي راندند و آن را بزرگترين حقهايي دانستند كه خدايش واجب كرده است.[28]

علي(ع) حقوق مردم و عدالت گستري را نه آنگاه كه مترصد قدرت است، بلكه زماني فرياد مي كنند كه در رأس حكومت قرار دارند. ناگاه، مردي از ياران كه شيفتة مرام علي(ع) است، زبان به تحسين امام(ع) مي گشايد و در فرمانبرداي اش پاي مي فشرد. علي(ع) در واكنش، تابلويي زيبا و دلربا به تصوير مي كشد كه تا هميشة تاريخ، ديدگاه حق طلب مفتون آن است:

«و در ديدة مردم پارسا، زشت ترين خوي واليان اين است كه خواهند مردم آنان را دوستدار بزرگ منش شمارند، و كارهايشان را به حساب كبر و خودخواهي بگذارند. و خوش ندارم كه در خاطر شما بگذرد كه من دوستدار ستودنم، و خواهان ستايش شنودن. سپاس خدا را كه بر چنين صفت نزادم و اگر ستايش دوست بودم، آن را وامي  نهادم، به خاطر فروتني در پيشگاه خداي سبحان، از بزرگي و بزرگواري كه تنهاست او سزاوار بدان.

و بسا، مردم كه ستايش را دوست دارند، از آن پس كه در كاري كوشش آرند. ليكن مرا به نيكي مستاييد تا از عهدة حقوقي كه مانده است برآيم و واجبها كه برگردنم باقي است ادا نمايم.»

و آنگاه كلام علي(ع) اوج مي گيرد، مي گويد: «پس با من چنانكه با سركشان گويند، سخن مگوييد. و چونان كه با تيزخويان كنند، از من كناره مجوييد. و با ظاهرآرايي آميزش مداريد و شنيدن حق را بر من سنگين مپنداريد. و نخواهم مرا بزرگ انگاريد، چه آن كس كه شنيدن حق بر او گران افتد و نمودن عدالت بر وي دشوار بود، كار به حق و عدالت كردن بر او دشوارتر است. پس از گفتن حق يا راي زدن در عدالت با زمايستيد كه من نه برتر از آنم كه خطا كنم و نه در كار خويش از خطا ايمنم، مگر كه خدا در كار نفس كفايت كند كه از من برآن تواناتر است.»[29]

سياست خارجي و دفاعي دولت علوي

در غوغاي صفين، اتباع معاويه شريعة فرات را به عنوان يك موضوع استراتژيك، تصرف كردندو ياران علي(ع) را از آب باز داشتند. علي(ع) آنگاه كه روشهاي مسالمت  جويانه راه به جايي نبرد، اهل عراق را بر رهاسازي شريعه تشجيع كردند سرانجام، شريعه از تصرف دژخيمان معاويه آزاد شد. عراقيان در پي مقابله به مثل بودند، اما علي(ع) ايشان را از معاملة متقابل با شاميان نهي كردند.[30]

علي(ع) برآن بودند كه حتي در جنگ نيز حقوق اولية آدميان حفظ شود. امام(ع) كار شاميان را تعدي و ستم دانستند. از اين رو، ايشان ياوران خود را از آن منع مي كردند.

رفتار امام (ع) چيزي نبود، جز تفسير عملي آية قرآن كه مي فرمايد: «ولا يجرمنك شنئان قوم علي ألا تعدلوا»[31]

اندكي از ماجراي حكميت نگذشته بود، كه سران خوارج روي سوي علي(ع) آوردند و با گفتن شعار: «لاحكم الالله)، از علي خواستند از حكميت توبه كند. آنگاه ـ پس از عقد معاهدة آتش بس با معاويه ـ امام(ع) دوباره آهنگ جنگ كند. علي(ع) در پاسخ مي گويند: «ميان خودمان و آنها مكتوبي نوشته ايم و شرطها نهاده ايم و پيمان و قرار كرده ايم.»[32] و بدين ترتيب، امام(ع) از پيمان شكني ابا مي كنند. مصالح سياسي موجب آن نمي شود كه اصل وفاي به عهد ـ حتي در مقابل دشمنان ـ زير پا گذاشته شود.

علي(ع) اصالتاً علاقه اي به جنگ و خونريزي نداشتند، مگر آنگاه كه ناگزير مي شدند امام(ع) به سپاهيانش پيش از صفين، چنين فرمان دادند:

«با آنان مجنگيد، مگر به جنگ دست يازند. اگر به خواست خدا شكست خوردند و گريختند، آن را كه پشت كرده مكشيد و كسي را كه دفاع از خود نتواند آسيب مرسانيد، و زخم خورده را از پا در مياريد. زنان را با زدن بر ميانگيزانيد هر چند آبروي شما را بريزند يا اميرانتان را دشنام گويند.»[33]

علي(ع) و فلسفة قدرت

حال با توجه به جايگاه رفيعي كه عدالت در فلسفة سياسي امام علي(ع) دارد، مي توان نحوة اعمال قدرت را از سوي ايشان بهتر درك و فهم كرد.

رفتارهاي حكومتي امام علي(ع)، بسيار قابل تأمل و در خور انديشه است. براستي، چرا علي(ع) اين گونه عمل مي كردند؟ آيا همين گونه برخوردها نبود، كه پايه هاي حكومتش را سست كرد؟ اگر امام(ع) در همان آغاز معاويه را ابقا مي كردند و اگر طلحه و زبير را حكومت مي دادند، تاريخ به گونه اي اساساً متفاوت نبود؟ چرا علي(ع)  به گونه اي رفتار مي كردند كه در حق او گفتند: «قتل علي لشدة عدله.»

بي شك، كردار علي(ع) و در واقع عدالت او، قاتل شخص و دولت علي(ع) بود. آيا علي(ع) چنين وضعيتي را پيش بيني نمي كردند؟ بهتر آن است كه پاسخ و چرايي مطالبي از اين دست را، در كلام خود علي(ع) بجوييم.

امام علي(ع) حكومت وقدرت را امانت مي داند، نه ماية تمتع[34]. طبعاً، ايشان آداب امانت را در باب قدرت جاري مي داند. امام(ع) در خطبة شقشقيه، فلسفة حكومت را چنين بيان مي كند: «اما والذي فلق الحبة و برأ النسمة لولا حضور الحاظر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء أن لايقاروا علي كظة ظالم و لاسغب مظلوم لالقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكأس اولها و لالفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عطفة عنيز»[35] (به خدايي كه دانه را كفيد و جان را آفريد، اگر بيعت كنندگان نبودند و ياران حجت بر من تمام نمي نمودند و خدا علما را نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند و به ياري گرسنگان ستمديده بشتابند، رشتة اين كار (خلافت) را از دست مي گذاشتم و پايانش را چون آغازش مي انگاشتم و چون گذشته، خود را به كناري مي داشتم و مي ديديد كه دنياي شما را چيزي نمي شمارم و حكومت را پشيزي ارزش نمي گذارم.)

علي(ع) حكومت را نه براي حكومت و قدرت را نه به براي قدرت، بلكه براي عدالت مي خواهد. در انديشة امام(ع) دنيا ارزشي ندارد، جز آنكه كه مزرعة آخرت است. حكومت نيز كه في حد ذاته امري دنيوي است، فاقد ارزش است مگر آنكه در خدمت اهداف عالي حيات معقول انساني باشد.

از اين رو امام (ع) با اشاره به لنگه كفشي بي بها مي گويد: «والله لهي أحب الي من امرتكم الا أن أقيم حقاً و أدفع باطلاً»[36] (به خدا، اين را از حكومت شما دوست تر مي دارم، مگر آنكه حقي را برپا سازم يا باطلي را براندازم.)

واقعيت اين است كه اگر ماكياولي درقرن پانزدهم نظرية «سياست مبتني بر قدرت»(power – politics) را ارائه مي كند،[37] يا اگر نيچه در قرن نوزدهم شالودة فلسفي آن را مي ريزد و پنداشتن راستي «truth» را به عنوان يك معيار ثابت در جهان فاقد معنا وحتي نشانة ضعف عاجزانه مي داند، و اگر نيچه براين باور است كه راستي هر آن چيزي است كه به ارادة معطوف به قدرت ياري بدهد،[38] معاويه در قرن ششم عملاً چنين ديدگاههايي را به خدمت مي گيرد. معاويه در جنگ صفين، نماز جمعه را چهارشنبه اقامه مي كند.[39] وي سپاهياني براي جنگ تربيت مي كند، كه قادر به تمييز شتر نر از شتر ماده نيستند.[40] سعيد بن مره نزد معاويه مي رود. معاويه از او مي پرسد: تو سعيد هستي؟ سعيد مي گويد: نه من ابن مره ام. سعيد، اميرالمؤمنين است.[41]

علامه سيد مرتضي عسگري مي گويد : «معاويه مسلمانان را چنان تربيت كرده بود، كه دين اسلام را اطلاعت از خليفه مي دانستند.»[42]

اما در همان دوران، علي (ع)مردم را تشويق به انتقاد مي كند؛ چرا كه اگر بنياد سلطنت معاويه بر ستم استوار است، علي را با ستم ميانه اي نيست. امام (ره) در اين باره مي فرمايند: «أتا مروني أن أطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه، ولله ما أطور به ما سمر سمير و ما أم نجم في السماء نجما.»[43] «مرا فرمان مي دهيد تا پيروزي را بجويم، به ستم كردن دربارة آن كه والي اويم؟ به خدا نپذيرم تا جهان سرآيد و ستاره اي در آسمان پي  ستاره اي مي روم.»

علي(ع) در مقام مقايسة دوگونه سياست: علوي و اموي مي فرمايند: «و الله ما معاوية بأدهي مني و لكنه يغدر و يفجر. ولولا كراهية الغدر لكنت من أدهي الناس؛ و لكن كل غدرة فجرة و كل فجرة كفرة. و لك غادر لواء يعرف به يوم القيامة[44] «به خدا سوگند، معاويه زيركتر از من نيست، ليكن شيوة او پيمان شكني و گنهكاري است. اگر پيمان شكني ناخوشايند نمي نمود، زيركتر از من كسي نبود. اما هر پيمان شكني، به گناه برانگيزاند،. و هر چه به گناه برانگيزاند، دل را تاريك گرداند. روز رستاخيز، پيمان شكن را درفشي است افراخته و او بدان درفش شناخته.)

در شوراي شش نفره خلافت پس از عمر، عبدالرحمن بن عوف به علي(ع) رو مي كند و مي گويد: با توبيعت مي كنم به شرط عمل به كتاب خدا، سنت رسول(ص) و سيرة شيخين (ابوبكر و عمر). اما، علي(ع) از پذيرش سومي سرباز مي زند. آنگاه، عبدالرحمن بن عوف شروط را برعثمان عرضه مي كند، كه او آنها را قبول مي كند.[45] آيا امام علي(ع) نمي توانست. با دروغي مصلحت آميز، حكومت حق را بر پا سازد؟ علي(ع) بر آن بودند كه اساساً نمي  توان به حقيقت، جز به طريق حق نائل شد، و نمي توان كاخ عدالت را بربنياد سست ظلم بر پا كرد.

مولانا جلال الدين در يكي از بهترين داستانهاي مثنوي ـ خدو انداختن خصم در روي اميرالمؤمنان علي(ع) ـ در بياني موجز، زيبا و فاخر، جايگاه و فلسفة قدرت را از نگاه مولاي متقيان اميرمؤمنان علي (ع) به خوبي تبيين كرده است. عنصر عدالت در اين فلسفه، به صورت بارزي مشهود است كه مؤيد مدعاي ما در اين راستا نوشتار مي باشد:

گفت من تيغ از پي حق مي زنم

بندة حقم، نه مأمور تنم

شير حقم، نيستم شير هوا

عقل من بر دين من باشد گوا

رخت خود را من زره برداشتم

غيرحق را من عدم انگاشتم

كه نيم، كوهم زحلم و صبر و داد

كوه را كي در ربايد تند باد؟

كوهم و هستي من بنياد اوست

ورشوم چون كاه بادم ياد اوست

جز به ياد او نجنبد ميل من

نيست جز عشق احد سر خيل من[46]

 

و در شاه بيت همين داستان مي گويد:

از علي آموز اخلاص عمل

شير حق را دان مطهر از دغل[47]

 

 

 



[1] احمد بخشايشي اردستاني، اصول علم سياست، چاپ اول (ع)تهران: انتشارات آواي نور 1376)، ص15

[2] دوورره، موريس، اصول علم سياست، ترجمه ابوالفضل قاضي شريعتپناهي، چاپ دوم (ع)تهران: نشر دادگستر، 1379)، ص51

[3] حسين بشريه، مباني علم سياست (ع)جزوه درسي) (ع)تهران: دانشگاه امام صادق(ع)، 1377)، ص25

[4] همان، صص30-35

[5] احزاب 21

[6] نهجالبلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، چاپ پانزدهم (ع)شركت انتشارات علمي وفرهنگي، 1378)، خطبه 229، ص262

[7] همان، خطبه 92، ص85

[8] همان، خطبه 15، ص16

[9] ابوالحسن علي بن حسين بن علي مسعودي، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج2 (ع)بيروت: دارالمعرفة ، 1984م)، ص342

[10] محمد باقر بهبودي، سيره علوي (ع)بيجا، 1368)، صص77-78

[11] عبدالفتاح، عبدالمقصود، امام علي بن ابيطالب(ع) (ع)روزگار عثمان)، ترجمة سيد محمد مهدي جعفري، شركت سهامي انتشار (ع)بيجا، بيتا)، ص342

[12] ابن ابيالحديد، شرح النهجالبلاغة، ج1، الطبعة الثانية، بيروت: (ع)داراحياء التراث العربي، 1965م)، ص270

[13] نهجالبلاغه، خطبه 24، ص259

[14] ابومحمد عبدالله بن مسلم ابن قتيبة الدينوري، الامامة و السياسة، ج1، بيروت: دارالمعرفة، بيتا، ص51

[15] ابوالفدا الحافظ، ابن كثير الدمشقي، البداية و النهاية، ج7، بيروت: دارالكتب العلمية، بيتا، ص239

[16] محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج6، چاپ دوم (ع)تهران: انتشارات اساطير، 1362)، ص2343

[17] البداية و النهاية، ص239

[18] نهجالبلاغة، نامه 27، ص289

[19] زمر 65

[20] اعراف 204

[21] روم 60

[22] شرح نهجالبلاغه، ج2، ص311

[23] خطرناكترين دشمن انقلاب، ص111

[24] مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج16، چاپ دوم بيجا (ع)انتشارات صدرا، 1378)، ص311

[25] طه حسين، علي (ع) و دو فرزند بزرگوارش، ترجمه احمد آرام، بيجا (ع)كتاب فروشي علي اكبر علمي، 1332)، ص198

[26] شرح نهجالبلاغه، ج3، ص186

[27] عزالدين ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج3، بيروت: دارالصادر للطباعة و النشر و دارالبيروت للطباعة و النشر، 1965م، ص324

[28] نهجالبلاغه، خطبة 216، ص248

[29] نهجالبلاغه، خطبه 216، صص249-250

[30] تاريخ طبري، ج6، صص2508-2513

[31] مائده 8

[32] تاريخ طبري، ج6، ص2593

[33] نهجالبلاغه، نامه 16، ص280

[34] نهجالبلاغه، نامه 16، ص280

[35] همان، نامه 5، ص274

[36] همان، خطبه 3، ص11

[37] و.ت، كونز، خداوندان انديشه سياسي، ترجمه علي رامين، ج2، چاپ چهارم (ع)تهران: شركت انتشارات علمي وفرهنگي، 1376)، ص656

[38] لين و، ولنكستر خداوندان انديشه سياسي، ترجمه علي رامين، ج3، چاپ اول (ع)تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1376)، ص1479

[39] مروج الذهب و معاون الجوهر، ج3، ص41

[40] مروج الذهب و معاون الجوهر، ج3، ص41

[41] مروج الذهب و معاون الجوهر، ج3، ص41

[42] سيد عطاالله مهاجراني، انقلاب عاشورا، چاپ پنجم، (ع)تهران: انتشارات اطلاعات، 1378)، صص132 - 133

[43] نهجالبلاغه، خطبه 126، ص14

[44] همان، خطبه 200، ص236

[45] احمد بن ابي يعقوب، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، ج2، چاپ دوم (ع)بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1356)، ص53

[46] جلالالدين محمد مولوي، مثنوي معنوي، تصحيح توفيق هـ. سبحاني، چاپ دوم دفتر اول (ع)تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي. 1376)، ص18

[47] همان، ص182